خوبست خویش را ز خموشی رها کنم از دست غم سر خود را جدا کنم
بیدل شدم اسیر غم و لحظه های سرد باید دلی برای خودم دست و پا کنم
شاید که او نظر بکند بر دلم ، کنون شاید که خویش را به نگاهش فدا کنم
((دردیست درد عشق که هیچش طبیب نیست))* دردا چگونه سینه ی خود را دوا کنم
من شرح راز را ز که بپرسم که محرمست من این نماز را به چه کس اقتدا کنم
من طالب یگانه گوهر دریای هستیَم از من مخواه تا به کفی اکتفا کنم
گر آن یگانه بت نگهی سوی دل کند من حاضرم که بندگی صد خدا کنم
آزاد هستی که کنی هر جفا به من اما ز من مخواه که ترک وفا کنم
عالم همه ز عشق تو دم می زنند و من حاشا چگونه دعوی این ادعا کنم
در شهر غربتم اسیر و خریدار آشنا باید که پای را به رهش آشنا کنم
در راه عشق کوش که ((رفتن رسیدنست))** خاک رهش به دیده ی دل طوطیا کنم
فقیر
*مصراع از مرحوم سعدی شیرازی
**از مرحوم قیصر امین پور |