تبليغاتX
به رنگ آسمان



با من بگو تا کيستي_مهرداد اوستا

با من بگو تا کيستي, مهري؟ بگو, ماهي؟ بگو اوستا
خوابي؟ خيالي؟ چيستي؟ اشکي؟ بگو، آهي؟ بگو

راندم چو از مهرت سخن گفتي بسوز و دم مزن
ديگر بگو از جان من, جانا چه مي‌خواهي؟ بگو

گيرم نمي‌گيري دگر, زآشفته ي عشقت خبر
بر حال من گاهي نگر, با من سخن گاهي بگو

اي گل پي هر خس مرو, در خلوت هر کس مرو
گويي که دانم, پس مرو، گر آگه از راهي بگو

غمخوار دل اي مي نيي, از درد من آگه نيي
ولله نيي, بالله نيي, از دردم آگاهي بگو

بر خلوت دل سرزده يک ره درآ ساغر زده
آخر نگويي سرزده, از من چه کوتاهي بگو؟

من عاشق تنهايي‌ام سرگشته شيدايي‌ام
ديوانه‌اي رسوايي‌ام, تو هرچه مي‌خواهي بگو

 


محمد رضا رحمانی(مهرداد اوستا)

پنجشنبه 30 آبان1387  به قلم  من  |

 

انتظار موعود_میر شکاک

میر شکاکتمام خاك را گشتم به دنبال صداي تو
ببين باقي است روي لحظه هايم جاي پاي تو
 
اگر كافر اگر مومن به دنبال تو مي گردم
چرا دست از سر من بر نمي دارد هواي تو
 
دليل خلقت آدم، نخواهي رفت از يادم
خدا هم در دل من پر نخواهد كرد جاي تو
 
صدايم از تو خواهد بود اگر برگردي اي موعود
پر از داغ شقايق هاست آوازم براي تو
 
تو را من با تمام انتظارم جستجو كردم
كدامين جاده امشب مي گذارد سر به پاي تو
 
نشان خانه ات را از تمام شهر پرسيدم
مگر آن سو تر است از اين تمدن روستاي تو
                                        یوسفعلی میرشکاک

 

چهارشنبه 29 آبان1387  به قلم  من  |

 

دور تسلسل_فقیر

گلآیت آیین ما آینه ی روی دوست
دور تسلسل بود سلسله گیسوی دوست

مهر چسان می کنی؟ نور عیان می کنی؟
نور عیان کن که هست سایه ی ما سوی دوست

گرچه که می بود و هست بر دل ما واضحست
مستی مستان مست، دیده ی جادوی دوست

نرگس ما کور شد دید چو چشم نگار
قلب صنوبر شکست دید چو ناژوی دوست

منطق و عرفان ما هست ز رویش به پا
چشم فلاطون او کام ارسطوی دوست

دست درازی مکن بر بر و بازوی دوست
سرسره بازی مکن بر سر ابروی دوست

معنی ظاهر مبین از دهن شعر من
راه ز آنکس بجو کو شده در کوی دوست

چشم به دریا سپار تا که ببینی نگار
راز مگو گویمت از بر و پهلوی دوست

آبی دریا بود آینه ی آسمان
گنبد مینا بود سایه ی مینوی دوست

شعر شراب آفرین نوش و بگو آفرین
تا که کنار تو هست مرغ غزلگوی دوست

فقیر

دوشنبه 27 آبان1387  به قلم  من  |

 

قصد صعود_فقیر

پیش رخ تو ای صنم کعبه سجود می کند
در طلب تو آسمان جامه کبود می کند (ه . ا . سایه)

کوی عدم ز جود تو میل وجود می کند
خاک به جستجوی تو قصد صعود می کند

چون بروی به آسمان به احترام و بندگی
ماه قیام می کند مهر سجود می کند

چون نگری به باغ دل بید بلند می شود
سرو سلام می کند رود درود میکند

بوی ترا باد صبا باز به بید می دهد
بید به عود می زند کین همه دود می کند

دیده اگر دید ترا دست ز دنیا بکشد
کور شود گر نگه از چشم حسود می کند

عطر لب مست ترا گر شنود فقیر تو
گرچه خموش،تا ابد گفت و شنود می کند

فقیر

جمعه 24 آبان1387  به قلم  من  |

 

اشاراتِ نـظر_هوشنگ ابتهاج

(سایه این شعر را در ۱۳۲۸ به مرحوم شهریار
تقدیم کرده است
)

نشود فاش کسي آنچه ميان من و تست
تا اشاراتِ نـظر، نامه رسان من و تست

گوش کن ! با لب خاموش سخن مي گويم
پاسخم گو به نگاهي که زبان من و تست

روزگاري شد و کس مردِ رهِ عشق نديد
حاليا چشمِ جهاني نگران من و تست
 
گرچه در خلوتِ رازِ دل ما کس نرسيد
همه جا زمزمه عشقِ نهان من و تست

اينهمه قصه فردوس و تمناي بهشت
گفتگويي و خيالي ز جهان من و تست
 
نقش ما گو ننـگارند به ديباچه عقل!   
هر کجا نامه عشق است ، نشان من و تست
 
سايه ! ز آتشکدة ماست فروغ مَه و مِهر
وه از اين آتش روشن که به جان من و تست

 




امیر هوشنگ ابتهاج(ه، ا، سایه)

چهارشنبه 22 آبان1387  به قلم  من  |

 

خواب سرخ ،آبی،سیاه_فقیر

من خودِ مرگم و در خویشتنم مدفونم
او بود روحِ من وخویش،تنم ،وارونم

شده ام سرخ تر از سرخ ترین فصل زمین
رنگ پاییز نشانست که من دلخونم

چشم من آبیِ آبیست نبین در خاکم
که درون قفسم هم ز قفس بیرونم

هر طرف می نگرم جز تو نبینم رویی
یا جهان آینه باشد ،یا که من مجنونم

پاره شد پیرهن از پیش وپسم چون "حا میم"
کز گناه دگران شادم و هم محزونم

گُر گرفتست زمین گَر ز دم گرمایم
شعله ام طالب بر گردش در گردونم 

آن دل سخت تر از سنگ ندانم چونست
این دلم سوخته از جنگ ،ندانی چونم

ای خوش آن روز که بیدار شوم زین کابوس
تا سحر گاه در این خواب سیه مدفونم

فقیر

۱۳۸۷/۸/۲۰

دوشنبه 20 آبان1387  به قلم  من  |

 

کوچه های خراسان_قیصر امین پور

امام رضاچشمه های خروشان تو را می شناسند
موج های پریشان تو را می شناسند

پرسش تشنگی را تو آبی٫جوابی
ریگ های بیابان تو را می شناسند

نام تو رخصت رویش است و طراوت
زین سبب برگ و باران تو را می شناسند

هم تو گلهای این باغ را می شناسی
هم تمام شهیدان تورا می شناسند

از نشابور بر موجی از «لا» گذشتی
ای که امواج طوفان تو را می شناسند

بوي توحيد مشروط بر بودن توست
اي كه آيات قرآن تو را مي شناسند

گر چه روی از همه خلق پوشیده داری
آی پیدای پنهان٫تو را می شناسند

اینک ای خوب٫فصل غریبی سر آمد
چون تمام غریبان تو را می شناسند

کاش من هم عبور تو را دیده بودم
کوچه های خراسان تو را می شناسند

 

مرحوم قیصر امین پور

یکشنبه 19 آبان1387  به قلم  من  |

 

برگ دیگر از کتاب آبها_فقیر

این شعررا  در مدح امیرالمومنین علی (ع)سرودم  در پاسخ به شعر "مردابها و آبها " مرحوم " سید حسن حسینی" و تقدیم به روح بزرگ ایشان:

 

یاعلی


چون که لب با نام همنام خدایت باز شد
بالهای حق پرستی راهی پرواز شد

راهی پرواز تا مرز حقیقت با خیال
راهی شهر وصال آن آرمانشهر محال

راهی تاریخ آن کوره ره بی بازگشت
تا ببینم در زمان تو چه بر هستی گذشت

خوب می بینم تو را در هر نگاهی بی حجاب
مدح می گویم تو را من هم بسان آفتاب

خود مدد کن تا توانم از تو نامی آورم
زان شراب جاودانی جرعه جامی آورم

***

آشکارا شد کمالت برلب پیغمبری
((قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهری))۱

گفت احمد :"یا علی انت صراط المستقیم"۲فخر دین مدح تو گوید پس چرا ما خامشیم

مرحبا مرحب فکن در حرب حق با کافرین
مرحبا ای شب شکن مهر آفرین صد آفرین

می رسد بر گوش دل این نغمه هر دم آشکار
((لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار))۳

تیغ از ابرو کشیدی ذوالفقارت رخ نمود
طره از گیسو فشاندی سر "حبل الله"۴ گشود

مهر رویت دید ذره شد به عالم آفتاب
قرص چهرت دید گردی شد به گردون ماهتاب

چون طلوعی کرد نامت بر تکاپوی زمان
معنی حق جلوه گر شد اسم اعظم شد نهان

جاهلان با دیدنت بر ذات حق کافر شدند
عاقلان بی دیدنت بر خویشتن منکر شدند

خاتم لعل لبت را صد سلیمان مشتری
من "فقیرم"،در رکوعت طالب انگشتری

***

یا علی قفل دهانم را تو امشب باز کن
این رسول شعر من را روشن از اعجاز کن

***

از علی گویم ؟چه گویم ؟او که هردم منجلیست
بر لب هر بوستانی نغمه ی هو یا علیست

از علی گویم ؟ ز صوتش ؟ آن که صوت کبریاست
من چه گویم نام او را که ز اسمای خداست؟

عقل با آن ادعا شد در جنون از بوی او
عشق با این سرفرازی خاک بوس کوی او

گرچه دشمن کینه می ورزید هردم با علی
خوش نگر مهر عمر را از پس "لولا علی"۵

سر "وجه الله"۶ اگر که نیک دانی شان کیست
هر طرف رو سو کنی آنسو همه روی علیست

همچو مرغی دمبدم  دم می زنم از نام او
گه چو مرغ حق زنم گه چون کبوتر هو به هو

هست کل عالم ما در مثال یک صدف
گر نبود آن درِّ حق بودی صدف هم بی هدف

ای خدای من رسان بانگ مرا با چنگ و دف
بر سرای پادشاهی  نزد آن شاه نجف

یا علی جان ، جان و جانان و جهان من توئی
دلستان و مهربان و آسمان من توئی

 ***

بس کن ای دل ترس دارم که تو هم باشی فریب
چون هزاران مدعی پر دروغ و نا نجیب

همچو آنان که به ظاهر دم ز حیدر می زنند
لیک با نیرنگشان از پشت خنجر می زنند

همچو آنان که به مسجد آیه از بر می کنند
((چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند))۷

چون خوارج همچو صوفی چون منافقهای پست
خیل شیطانها ی زاهد این زمان افزون تر است

باش آگه ای دلا مکر شرارت را مخور
طبل رسوایی بزن رنگ جماعت را مخور

رند شو بر صوفیان و زاهدان سیلی بزن
مست و مجنون تیغ بر نامحرم لیلی بزن

این زمان دیگر نشاید کوششی بر حفظ نام
حفظ ظاهر با تقیه شد حرام اندر حرام

شیر می باید شدن در بیشه های این زمان
تیغ می باید شدن بر دیده ی نا محرمان

***

آورند اینسو صدایی را تمام بادها
گمشده در پیچشش شیوایی فریادها

آه ای هرکس که هستی گو صدای کیست این
اینکه آتش می زند ما را ز نای کیست این

جوشش اش روشن کند آتشفشان داغ ما
صد نیستان شعله می ریزد به برگ و باغ ما

این صدا از سینه ی نسلیست بس پر سوز و آه
این صدا از شانه ی خیلیست بی پشت وپناه

این صدا فریاد نسل خون و اشکست و قیام
هست در بغض کلامش جاری صدها پیام

این صدا در امتداد سرخ فریاد علیست
این صدا از نای عشق و بر لب هر عاشقیست

این صدای مجتبی باشد ز اوج آسمان
بانگ هل من ناصر است این از لبان شاعران

بازگو با من منادی آن صدا را بازگو
من دهانت می شوم در گوش من آن راز گو

من نمی دانم که هستی لیک می فهمم تورا
چهره ات را دیده ام در سرزمین خوابها

من رعایت کرده ام عشق تورا در خویشتن
تا که پیمان بسته ام با تو به یک فکر و دوتن۸

من تو را در خویش می بینم بسان آینه
صورت اندیشه ات شد جلوه گر هر آینه

پس دوباره رخ نما در سینه ام ای نازنین
تا که عشقت پر کنم در هر زمان و هر زمین

بازگو آن ماجرای کهنه زخم کاریت
سینه را آتش بزن با قصه ی تکراریت

رهرو هستم لیک بی چشم و دل و بال و پری
مست مستم من ولی  بی مطربی و دلبری

دست در دستم بنه تا پا به پای هم رویم
قطره ای زان می بده تا شعله بر عالم زنیم

یا علی گویان بساط عشق بر پا می کنیم
مهر او را انتهای شام یلدا می کنیم

***

جان تاریک من اینک چون مسیحا روشن است
((صبحگون از تابش خورشید مولا روشن است))۹

زنده ام چون فکر من جام مسیحا می خورد
برگ دیگر از کتاب آبها تا می خورد.۹

 ***

(فقیر)


آبان87

 

1 احتمالا " مولوی"


۲ قال رسول الله:<<یاعلی انت صراط المستقیم>>ينابيع الموده - ص 133

۳ سخن جبرئیل در جنگ احد:<<لا سیف الا ذوالفقار و  لا فتی الا علی >>شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد ، ج 7 ، ص 219 /تاريخ طبري ، ج 3 ، ص 184

۴ <<واعتصموا به حبل الله جمیعا و لا تفرقوا...>>آل عمران ۱۰۳

۵ سخن خلیفه ی دوم در مواقف گوناگون<<لولا علی لهلک عمر>> شرح نهج البلاغه ، ابن ابي الحديد ‌، ج 1 ، ص 18و ج 12 ، ص ،كافي ، كليني ، ج 7 ، ص 424

۶ <<ولله المغرب و المشرق فاینما تولو فثم وجه الله>>بقره۱۱۴

۷ دیوان حافظ

۸ << بیا عاشقی را رعایت کنیم//زیاران عاشق حکایت کنیم>>سید حسن حسینی
<<رعایت کن آن عاشقی را که گفت:// بیا عاشقی را رعایت کنیم>>قیصر امین پور

۹<<جان تاریک من اینک مثل دریا روشن است//صبحگون از تابش خورشید مولا روشن است>>سید حسن حسینی
 <<صورت اندیشه ام سیلی ز دریا می خورد//برگ دیگر از کتاب آبها تا می خورد>>سید حسن حسینی

یکشنبه 12 آبان1387  به قلم  من  |

 

مردابها و آبها_سید حسن حسینی

مطمئن باشید از خواندن این شاهکار پشیمان نمی شوید           

          


 ماجرا اینست: کم کم کمیّت بالا گرفت
جای ارزشهای ما را عرضه ی کالا گرفت

احترام یا علی در ذهن بازوها شکست
دست مردی خسته شد پای ترازوها شکست


ادامه مطلب

پنجشنبه 9 آبان1387  به قلم  من  |

 

داستان کوتاه_پسرک_فقیر

از ابروهای به هم گره خرده اش،لباس مرتبش ــ با یقه ی بسته ــ،موهای مرتب و کوتاهش،شلوار ورزشی تقریبا نویش وقدمهای تقریبا استوارش معلوم بود،که دیگر تصمیم خود را گرفته است.
در عین معصومیت زیاد چهره اش قیافه ای رسمی و بزرگانه به خود گرفته بود.
_طبق معمول_کمی دیر رسید ، بازی شروع شده بود و یارکشی تمام.
به دو طرف نگاه کرد تیم حسام 6 نفر ،تیم حمید 5 نفر،مثل همیشه حمید گفته بود :((چون من همیشه برنده هستم شما یک نفر بیشتر بردارید  ))
پسر بار دیگر دیالوگهایی را که در نمایشنامه ی ذهنش بارها برسی کرده بود مرور کرد و حالا...نوبت حرکت بود.

حمید خود را به دروازه ی تیم مقابل رساند و اولین گل بازی را زد.
بعد به وسط زمین آمد و با آسودگی روی زمین نشست
رضا فرصت را غنیمت شمرد و به سختی خود را به حمید رساند ،صدایش را صاف کرد :سلام حمید من می خواستم...
حمید با فریادی ناگهان مثل برق از جا پرید و خود را به دروازه ی خودشان رساند:"دو دیقه نمی ذارید ما بیشینیم؟یه گوسفند و می ذاشتم دروازه بهتر بازی میکرد."

مصطفی دروازه بان تیم حمید بود او هم صدایش را برد بالا_البته نه به بلندی صدای حمید_ وگفت:بابا هیچ کس اینجا نبود همه رفته بودن جلو تو ام که...
_منم که چی؟
_هیچی بابا بخشید  دیگه مواظبم


رضا بار دیگر سعی کرد خود را به حمید برساند اما با فریاد حمید مواجه شد: "بابا بعد از بازی بیا زرتو بزن" وتصمیم گرفت بعد از بازی پیش حمید برود
 با کمی دلخوری کنار زمین روی جدول کنار جوی منتظر تمام شدن بازی نشست و در فکر فرو رفت:
این دفه دیگه باید بهش بگم منم میتونم بازی کنم ،
حجت بهم گفته بود اگه شلوار ورزشی نداشته باشی حمید تو بازی رات نمیده،حالا که بابام برام شلوار خریده تازه شلوار خارجی ،چون بابا دیشب داشت یواشکی به مامان میگفت "از تاناکورا خریده"فکر کنم ژاپنیه فقط نمی دونم چرا مارکشو یواشکی گفت ، شاید فکر می کرده من میرم برا بقیه پز میدم دلشون بشکنه ولی من که از این کارا نمیکنم...
اگه حمید گفت نمی تونی خوب بدویی بهش میگم دروازه که میتونم وایسم،آخه من کلی تو خونه جلو آینه با خودم بازی کردم_البته بدون توپ_...
درسته  حمید یه ذره بد اخلاقه ولی من مطمئنم که قبول میکنه چون پسر مهربونیه فقط سر بازی یه ذره عصبانی میشه اگه منم بازی کنم حتما عصبانی می شم، اصلا خودم چند روز پیش دیدم با مریم دختر یکی از همسایه ها_همون که بچه ها بهش میگن جنیفر_ چقدر مهربون و صمیمی صحبت میکرد معلومه آدم خوب و مهربونیه،آره بابا قبول میکنه...


ناگهان صدای شکستن شیشه ای آمد وصدای گریه بلند کودکی.
کار کار حمید بود.
طنین خشمناک نعره ی مردی کوچه و ساکنانش را لرزاند.
حمید فرار کرد.
علی فریاد زد : "بچه ها فرارکنید وگرنه میوفته تقصیر ما".

همه فرار کردند به جز پسرک.
رضا تنها گوشه زمین ایستاده بود ترس تمام وجودش را فرا گرفته بود هیچکس به یاد او نبودوهمه تنهایش گذاشته بودند، به سختی شروع به حرکت کرد همه ی بدنش می لرزید.
صدای ممتد گریه وشیون کودک قطع نمی شد.
گوئی آفتاب سعی می کرد خود را باتمام نور و حرارتش در چشم رضا بریزد ، چشمانش می سوخت وعرق از پیشانیش جاری شده بود.
باز هم صداهایی میامد ولی رضا جرات ایستادن و برگشتن نداشت نفس نفس زنان سعی می کرد خود را به انتهای زمین بازی برساند...صدای قدمهای چند نفر...صدای باز وبسته شدن در ماشین...صدای گریه ی بچه...صدای روشن شدن ماشین...

پای رضا به سنگی گیر کرد و با شدت به زمین خورد،بینیش بسیار درد گرفت ،خون مثل آبشاری از بینیش سرازیر شد ، و همچنین اشک بی اختیار...دکمه ی یقه وچند دکمه ی دیگرش افتاده بود و موهایش به هم ریخته بود به سختی ایستاد...
صدای سرعت گرفتن ماشین و سپس ترمز شدید آن به گوش رسید.
هنوز قدمی بر نداشته بود که سپر ماشین محکم با پشت پایش برخورد کرد ،رضا محکمتر از قبل به زمین خورد ،اینبار شلوارش حسابی پاره شد و زانوها و آرنجش زخمی شد
مرد خشمگین از ماشین پیاده شد ،رضا هنوز درست نایستاده بود که با سیلی مرد محکمتر از دفعات قبل به زمین خورد واین بار دلش هم شکست.
سعی می کرد به مرد بفهماند کار او نبوده است ولی بغض و گریه ی فراوانش به همراه فریاد های ممتد مرد جلوی او را می گرفتند:پدر سگ آشغال...
_آقا به خدا...
_خفه شو حیوون نفهم چند دفه گفتم اینجا جای بازی نیست
_آقا من اصلا...
_گفتم خفه شو تا نکشتمت
صدای پیر مردی آمد : هوشنگ تو برو بچه رو برسون درمونگاه من به خدمت این پسرک خر می رسم

...ماشین رفت.

رضا سعی می کرد آب بینیش را که با خون و اشک آمیخته شده بود را پاک کند اما بغض های پیاپیش نمی گذاشت
پیر مرد خشمگین دستی بر سبیلهای تاب دارش کشید،عصایش را تا مقابل بینی خون آلود رضا بالا آورد و با حالت تهدید آمیزی تکان داد و گفت: راه بیفت پسر باید بریم کلانتری زود باش راه بیفت
_باباجون به خدا کار من نبود...

پیر مرد با فریاد صحبت پسرک را قطع کرد:
اولا به من نگو باباجون من باباجونت نیستم ثانیا به جز تو که کسی اینجانیست تازه اگر کار تو نبود چرا داشتی فرار می کردی؟ راه بیفت این بازی ها رو هم برای من در نیار من دماغ صد تا بدتر از تو رو زدم زمین
_آقا منو دیگه نزنین  من خودم  با دماغم محکم خوردم زمین،به خدا من نبودم حاضرم قسم بخورم 
_تو که قسمای دروغتو خوردی حالا را بیوفت بریم کلانتری اگه نوه ام طوریش بشه تو و خونوادت باید جواب بدید بر فرض محال هم که تو نبوده باشی هیچ شاهدی نداری پس تا با این عصا نزدم تو سرت راه بیوفت بریم...

پیر مرد پسرک را به جلو راند تا از پشت مواظبش باشد فرار نکند،پسرک لنگان لنگان و به آرامی راه افتاد،پیر مرد چند بار به پسرک گفت :"خودتو به موش مردگی نزن درست و سریع راه برو با این کا را نمی تونی در بری" و تا پسر می خواست از خود دفاع کند سرش  داد میزد،تا اینکه متوجه شد راه رفتن پسرک عادی نیست ، اول فکر کرد به خاطر زخمی شدن است اما خوب که دقت کرد دید...پسرک را صدا زد:
"بچه وایسا ببینم"
رضا با ترس ولرزان رو بروی پیر مرد ایستاد پیرمرد دستش را طرف صورت پسرک برد پسر سریع دستانش را با حالت تدافعی جلوی صورتش سپر کرد،اما پیر مرد دستانش را کنار زد و دست خود را روی صورت پسر گذاشت چشمانش را تنگ کرد و با صدای آرام پرسید:

_"ببینم تو  اصلا بلدی فوتبال بازی کنی؟"

رضا با تعجب پیرمرد را نگاه کرد وآرام و با احتیاط پاسخ داد:
_نه ...یعنی بله بلدم
_بگو ببینم تا حالا چند بار بازی کردی؟
_هیچ بار البته واقعی ولی الکی خیلی بازی کردم
_پس تو اون شوتو نزدی؟
_من که گفتم کار من نبود امروز تازه می خواستم برم با حمید صحبت کنم بگم منم می تونم بازی کنم حداقل جای دربازه بان آخه میدونید من یه پام کوچکتر از...
_ آره میدونم بیشتر از این شرمندم نکن مارو ببخش به خدا جبران می کنیم حالا راه بیفت بریم خونه ی ما زخماتو ببندم


ناگهان اتفاقی ساده در چشمان پیر مرد و دهان پسرک افتاد:
اشکی که گویا سالها در چشمان پیر مرد زندانی بود آزادی خود را با دویدن در چهره ی پیرمرد جشن گرفت
و لبخندی که مدتها از دهان پسرک رفته بود دوباره باز گشت
پیرمرد دستش را به طرف چشمانش برد و گفت:"بعد از رفتن ملوک اولین باره ،خدایا شکرت"  وسپس از گریه ی خود خنده اش گرفت.
_ببینم اسمت چیه پسر جون
_ رضا آقا،رضا موسوی اسم شما چیه؟
_اسم من هم رضاست تو همون باباجون صدام کن...


زمین بازی دیگر خالی و ساکت بود.

فقیر

چهارشنبه 8 آبان1387  به قلم  من  |

 

طاق قلب_آقای خسروی

چو گیسو را فشاندی بر سر دوش
کشیدم دوش یادت را در آغوش


رخ گلگون تو چون چشمۀ نــــوش
نگردد یادت از یادم فرامــــــوش


چو برداری گره از لعل خونیــــــن
نشیند بـــــــلـبل گلخانه خاموش


کشیدی سُرمــــۀ آهو به چشـــمــت
نشاندی در خم میخانه ها جوش


تمام هســـــــتی و دارونــــــدارم
فدای قامــــــت یــــــــار قباپوش


گره چون واکنی از شام گیســــو
به تیمار دل دیوانه ام کـــــــوش


مگر چشمان تو در کار جادوست
که می دارد مرا هر لحظه مدهوش


صفای جفت چشـــــمان عزیزت
به تــــاق قلب من گردیده منقــوش


ندارد ره به جایی طفل فریــــــاد
مگر در لاله زار خرم گــــــــوش


نیابد چون سخن در گوش او راه
سخن کوته کن و بیهوده مخروش


کیوان محب خسروی

چهارشنبه 8 آبان1387  به قلم  من  |

 

آینه ی عشق_فقیر

عالم همه خامشند و گویا حیدر
            از عشق مدد بگیر و گو یا حیدر

 شفاف ترین آینه ی عشق یکیست
          شاید که محمد است و گویا حیدر

 

فقیر

{با الهام از یکی از غزلهای مرحوم سید حسن حسینی:ای خدا ای خاق مولا علی}

سه شنبه 7 آبان1387  به قلم  من  |

 

زلف پریشان_فقیر

عقل چو بیند رخ تو واله و دیوانه شود
عشق به برهان لبت عاقل و فرزانه شود

گل به هوای عطر تو نغمه ی بلبل بزند
در هوس نور رخت شمع چو پروانه شود

عابد مسجد چو کند خوب نگه به قامتت
معتکف دیر شود خادم بتخانه شود

صوفی اگر دید تو را خرقه به آتش فکند
عارف نقش تو شود وز همه بیگانه شود

زلف پریشان تو گل شعر پراکنده کند
فقیر مجنون شود و قافیه دیوانه شود

فقیر

**با تشکر از محمد آقای توکلی برای نقد زیباشون**

دوشنبه 6 آبان1387  به قلم  من  |

 

داستان کوتاه _نقاب_فقیر

ـ به جون خودم به جون مامانم اصلا به جون خدا قسم می خورم هر کاری که بخوای می کنم هر چی بگی

گوش می دم تو فقط قبول کن من حاضرم…

_چرا نمی خوای بفهمی من ازدواج کردم همسرم رو هم خیلی دوست دارم و نمی خوام نمی خوام که…

استغفرالله…

_نمی خوای که چی ؟ نمی خوای اسیر هوس یه دختر سوسول بشی ، یه بچه پولدار بی خاصیت ،یه دختر

هرزه ی بی آبرو … آره می فهمم آبروتو می برم ولی به خدا…

_بس کن

_نه تو بس کن؛ چرا متوجه نیستی من عاشقت شدم عاشق…مگه عشق بده مگه عشق حرومه، از هر کی

بپرسی میگه عشق خوبه میگه عشق قشنگه دیروز خودم رفتم از امام جماعت محلمون که تا حالا یه بار هم

ندیده بودمش پرسیدم حاجی عشق حرومه گفت نه عشق اگه عشق باشه گناه که نداره هیچ، ثوابم داره

_ اون یه منظور دیگه داشته تازه ما هیچیمون به هم نمی خوره نه ظاهرمون نه عقایدمون…

ــ تا نوبت به یه دختر میشه اسم عشق میشه هوس میشه بی عفتی آقا معلم دیگه به جون کی قسم بخورم، به جون خودت دیگه با تیپ بچه مثبتا میام بیرون با چادر مقنعه میام بیرون،دیگه نمازمو می خونم…

_مهم ترینش موقعیتمونه که به هم نمی خوره؛ اگه میدونستم اینجوری میشه هیچ وقت برای قسطای اول عروسیم سراغ تدریس خصوصی نمی رفتم اونم با یه دختر وای خدا چه اشتباهی بود حالا اگه مریم بفهمه چی میشه…

***

دختر خود را روی سطح پل انداخت و با صدای بیشتری شروع به گریه کرد:

_خواهش می کنم ،به پات میوفتم ،منو قبول کن،میام تا آخر عمرم مث یه کلفت کنیزی زنتو می کنم…

***
مرد فریاد زد:

_بس کن دیگه بسه اصلا می دونی چیه من از تو متنفرم حالم به هم می خوره خودتو بکشی هم راضی

نمیشم حالا برو دست از سرم بردار

***

مرد صورتش را پشت دستهایش پنهان کرد تا اشک ها نقاب خشم دروغینش را کنار نزند...  نقاب روی نقاب.
دختر آرام به سمت نرده ی پل خزید و پاهایش را آن طرف نرده گذاشت.
مرد فهمید و با سرعت و فریاد زنان به سمت او دوید.
دختر خود را رها کرد.
مرد دستانش را دور دختر حلقه کرد .
اما…
بیشتر وزن مرد آن سوی پل بود.

***

صفحه ی حوادث یکی از روزنامه های زرد صبح روز بعد :
قاتل حرفه ای قتلهای زنجیره ای دختران جوان در دامی که برای قربانی خود مهیا کرده بود همراه با قربانی خود به دام افتاد.
طبق گفته ی سرهنگ جلالی تهرانی  مسئول این پرونده قاتل که گویا نوعی بیماری روانی پنهان داشته است قبل از این 9 دختر دیگر را که همگی از طریق تدریس خصوصی اغفال کرده بود از پل های مختلفی در شهر با فاصله زمانی معین_هر یک ماه_ پایین می انداخته است واین بار گویا با قربانی درگیر شده و هردو کشته شده اند…

***
نقابها نمی گذارند ما خوب ببینیم.

 

فقیر

دوشنبه 6 آبان1387  به قلم  من  |

 

به بهانه ی سالگرد مرحوم قیصر امین پور

قیصر امین پور از بزرگترین شاعران معاصر سال پیش در روز سه شنبه هشتم آبانماه از دنیا رفت واشکهای بسیاری را با خود دفن کرد.

سه شنبه روز عجیبست حد اقل برای قیصر.او شعری با نام سه شنبه در کتاب "گلها همه آفتابگردانند"خود دارد:

سه شنبه؛

چرا تلخ و بی حوصله؟

سه شنبه؛

چرا این همه فاصله؟

سه شنبه؛

چه سنگین! چه سرسخت، فرسخ به فرسخ!

سه شنبه

خدا کوه را آفرید!

شنبه 4 آبان1387  به قلم  من  |

 

با نغمه های انّما_فقیر

راز ولایت را بگو با نغمه های ((انّما))
سر جوانمردی بجو از ذولفقار ((لافتی))

این برتری های عیان از سوی حق باشد بدان
بینم ((علی)) را من نهان در نام ((اعلی)) ی خدا

هرکس زتو دم می زند آتش به عالم می زند
ای ساقیا در دیده ام  اشکی رسان بر شعله ها

ای خُم به خُم از جام تو پر می شود میخانه ها
ای خَم به خَم گیسوی تو کرده دوتا قد مرا

ای لب به لب در کام ما پر شد عطش از کام تو
ای شب به شب در شام ما ماه رخت بخشد ضیا

از مهر رویت اینچنین و از طاق ابرویت چنان
گشته خجل خورشید ها خم کرده قد محراب ها

تفسیر کوثر از ازل هم شان همسر تا ابد
سر صعود هر دعا شان نزول ((هل اتی))

گر طالبی در چشم و دل بر روی و بر عشق علی
بر آینه بنما نظر تا که ببینی ماه ما

باشد قدمهایش عیان در کوچه های جمکران
باشد صدای او رسا در هر لب مهدی بیا

فقیر
87/7/9

شنبه 4 آبان1387  به قلم  من  |

 

 



به گونه ماه

نامت زبانزد آسمانها بود

و پيمان برادريت با جبل نور

چون آيه‌هاي جهاد

محكم

تو آن راز رشيدي

كه روزي فرات بر لبت آورد

و ساعتي بعد

در باران متواتر پولاد

بريده بريده

افشا شدي

و باد

تو را با مشام خيمه‌گاه

در ميان نهاد

و انتظار در بهت كودكانه حرم

طولاني شد

تو آن راز رشيدي

كه روزي فرات بر لبت آورد

و كنار درك تو

كوه از كمر شكست


مرحوم سيد حسن حسيني (مسيحا)

از کتاب : گنجشک و جبرییل

وبلاگ شخصي سيد :
masiha83.persianblog.ir


 

شعر_من(38)
سيد حسن حسيني(18)
قيصر امين پور(9)
يوسفعلي مير شكاك(6)
آیت الله مجتهدی (1)
آیت الله خامنه ای (1)
دکتر مدد پور (1)
درد و دلهاي من(11)
بيدل دهلوي(5)
سيد حميد رضا برقعي(2)
آیت الله جوادی آملی(2)
جبران خليل جبران (1)
رضا اميرخاني(3)
فاضل نظري(1)
مرتضی امیری اسفندقه (2)
مجيد مجيدي (1)
سيد حسن نصر الله (2)
فريدون مشيري (1)
پرويز مشكاتيان (1)
عليرضا قزوه (2)
مجيد انتظامي (1)
حاج آقا محمدي دوست (1)
مولوي (1)
امام صادق (1)
بيژن ارژن (2)
شهيد شوشتري (1)
اريك امانوئل اشميت (1)
حسین منزوی (1)
آیت الله حسن زاده آملی (1)
محمد رضا شفیعی کدکنی (1)
خواجوی کرمانی (1)
آیت الله مجتبی تهرانی (1)
حاج ماشا الله عابدی (1)
حجت الاسلام جاودان (1)
علیرضا بدیع (1)
علی انسانی (1)
زهیر توکلی (1)
حافظ (1)
امام علی (1)
داستان_من(4)
سلمان هراتي(2)
سهراب سپهري(1)
نصر الله مرداني(2)
مهرداد اوستا(1)
هوشنگ ابتهاج(1)
زكريا اخلاقي(3)
كيوان خسروي(2)
مهدي دسترنج(1)
باباطاهر(1)
مهدي اخوان ثالث(1)
سعدي(2)
شهيد آويني(1)
منوچهر آتشي(1)
شهيد چمران(2)
آيت الله بهجت(2)
محمد علی بهمنی(1)
انتخابات(2)
صائب تبريزي(1)
سید امیر حسین مهدوی(2)
امام خمینی(3)
مهدي آذر يزدي(1)
عرفان نظر آهاري (1)
مستي(2)
ريا(1)

 

تاسوعا
بار بگشایید
خیز و جامه نیلی کن
تجمع در دانشگاه شهید بهشتی
بر همانیم که بودیم
رُواة حديثـنا
هو العلی الاعلی
از شوكران و شكر
خدا مي بيند ، مردم مي بينند
اسكار و بانوي صورتي پوش _ اشميت

 

88/10/01 - 88/10/30
88/09/01 - 88/09/30
88/08/01 - 88/08/30
88/07/01 - 88/07/30
88/06/01 - 88/06/31
88/05/01 - 88/05/31
88/04/01 - 88/04/31
88/03/01 - 88/03/31
88/02/01 - 88/02/31
88/01/01 - 88/01/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30

 

 

کافه شب
تنهايي پر هياهو
ابر،قطره،باران...
فقير
تنها صداست که می ماند
ترمه
كبوترها سلام
سپهر سهیل
خیال رنگی
سپید مثل برف
کاغذ سپید..مداد سیاه
پسر اردي بهشت
كالبدم روياست
روح موروثي
دست نوشته های یک دانشجو
گاه نوشت یک خانم معلم
مسـأله ایـن اسـت
بنده عشق
متصل به طناب احساس
من تو
راهي بزن كه آهي...
ســوســه
آری، ایمان ترانه ی آدمیست
تبسم تنهایی
نشئه ي تنهايي
كمي پنجره
نرگسي
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
مرجع عاشقانه های شعر معاصر
وفاي به عهد
حامر
تقاطع
تب سگی
روايــت
طلبه ای که خیلی وقته ننوشته
خدا/قاصدک/حاجی...
قافله عمر
تكوير
زیرتیغ
كلاس ستاره
اخوانیه
هیاهوی سکوت
پابرهنه زاده ی کوچه های احساس
Daniel

 

رهبري
براده هاي روح(سيد)
قيصر امين پور
كاظم كاظمي
سهراب سپهری
راديو مانيا(احمد نادمي)
مصطفی محدثی خراسانی
فصل فاصله(محمد رضا تركي)
قانون عشق(نصر الله مرداني)
يوسفعلي ميرشكاک(ميرشكار)
پرسه در خیال(حميد رضا برقعي)
پل خواب(محمد رضا عبدالملكيان)
عشق عليه السلام(عليرضا قزوه)
سيب ها(سيد ضياالدين شفيعي)
اسب خسته(حميدرضا شكارسري)
مرد اردي بهشت(شهاب الدين رهنما)
نادر ابراهيمي
ارمیا(رضا امیرخانی)
کافه پیانو(فرهاد جعفری)
بيدل
حافظ
مولوي
شهيد آويني
شهید چمران
استاد احمد فرديد
استاد حسين كچوييان
استاد شهریار زرشناس
استاد حسن رحیم پور ازغدی

 

RSS 2.0
آلبوم نینوا _ حسین علیزاده __________________________ __________________________ قالب وبلاگ توسط senobari.blogfa.com بر پايه ي يكي از قالبهاي بلاگ اسكين طراحي شده است