تبليغاتX
به رنگ آسمان



یک جرعه غزل_فقیر

الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة علی بن ابی طالـب و الائمـــة علیهم السلام

آینه در آینه

بوی انگور ز لیوان خدا می شنوم
طعم طنبور ز عطرِ طرّه ها می شنوم

رنگ رویش ز تکاپوی جهان می بینم
بانگ امید ز مفتاح دعا۱ می شنوم

بر نی ِ می زده از خمِّ بیابان غدیر
دل سپارید که آهنگ خدا می شنوم

ای زمان از حرکت باز بمان  خامش باش
نغمه ی دوست ز درگاهِ رضا می شنوم

گوش من سرخ و لبم سرخ و دو چشمم سرخست
شورِ شادی ز شرابِ شهدا می شنوم

دل من آبی آبیست ز امید وصال
نغمه ی  موسقی سبز صبا می شنوم

کاش ای کاش شما شورِ مرا می دیدید
چون قلم نمی رساند که چه ها می شنوم

از خیابان وِلا و کوچه های "لا فتی"
نغمه های روح بخش "انّما" می شنوم

بعدِ بد مستی نوشیدن یک جرعه غزل
نقدهای پر شرر را ز شما می شنوم!

فقیر

 

۱ "به صفای دل رندان که صبوحی زدگان
بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند" حافظ

 

سه شنبه 26 آذر1387  به قلم  من  |

 

از آیه های غدیر _ فقیر

الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة علی بن ابی طالـب و الائمـــة علیهم السلامتا فراز آبیها

ز سمت شرق شروعی دوباره را بنگر
سرود سبز و سپیدِ ستاره را بنگر

حجابِ ظلمتِ پستِ سکوت را بگشای
به نام شمع، ز زندان ِ پیله بیرون آی

گل امید بچین از حیاط سبزِ خدا
به بال نور برو تا فراز ِ آبیها

بپرس راز نهانی ز شام سرد کویر
بخوان کلام خدایی ز آیه های غدیر

به یاد آر زمانی که بیم در دل بود
ولی امید به دستان عشق مایل بود

همان زمان که زمان هم ز جستجو واماند
همان زمین که خدا را ز آسمان می خواند
***
ز سمت شرق شروعی دوباره می بینم
گل امید زعطر بهار می چینم

به بزم باغ بتان را به رقص می آرم
نهال مست ز چشمان یار می کارم

دل از رسوخ سیاهی ترس می بندم
میان گریه ی خود همچو لاله می خندم

میان خنده ی من بوی آسمان جاریست
صدا کنید خدا را که وقت گل کاریست
***
قلم چو بید به دستان باد ،می رقصد
دلم چو خنجر خونین و گرم می خندد

نفس ز رفتن در جاده باز می ماند
نگه به وسعت آن لحظه باز می ماند

چه بود خدایا که آن زمان دیدم؟
خدا خدا ، دو خدا را در آسمان دیدم!

فقیر

سه شنبه 26 آذر1387  به قلم  من  |

 

نگاه تو_فقیر

آبی

باز غــرق می شوم درنگاه تو
آن نگاه ساده ی سر به راه تو

ساده ساده این دلم گم شدست در
تو به توی گیسوی راه راه تو

مانده قدر یک نفس، ره، زشام من
تا به قله های نور ،در پگاه تو

زرد و خشک بوده ام در کویر من
سبز می شوم،شوم گر گیاه تو

عشق آورد به جان یک نگاه تو
عقل می برد ز سر روی ماه تو

بر خلیل هم بگو در میان باغ
شعله شعله سوختم گرم آه تو

عشق بود آنکه هیچ بخششی نداشت
این گناه من بود یا گناه تو

من کیَم بگو بگو ای سپید من
بنده ی پر از غم و رو سیاه تو

فقیر

دوشنبه 18 آذر1387  به قلم  من  |

 

دیوونه_فقیر

همون که از زمین بدش میاد می خواد بپره

سلام سلام ستاره ها منم همون دیوونه
همون که شب تا صب برای آسمون می خونه

همون که از زمین بدش میاد می خواد بپره
بچه ها سنگش می زنن ، رفیقتون همونه

اینجا کسی به حرفای دیوونه گوش نمیده
می خوام بیام پیش کسی که دردمو می دونه

پیش همون که حرفامونو گوش میده _به خدا_
پیش همون که حاجی می گفت توی آسمونه

دلش به قد_چی بگم_ قد خودش بزرگه
دیوونه ها رو دوس داره مشتی و مهربونه

نشونیه خونشو از فرشته ها شنیدم:
گفتن داداش اونی که می خوای بی جا و بی نشونه

باشه باشه ستاره ها شما اگه دیدینش
بهش بگین که دیوونه منتظرت می مونه

خوب دیگه باس فرار کنم دارن میان بچه ها
تو دستاشون سنگ و تفنگ بادی و تیر کمونه

اما ...حالا که نداره خدای ما نشونه
بشم به جای نشونیش سنگاشونو نشونه

بچه ها سنگم بزنین من باهاتون می خونم
دیوونه آی دیوونه آی دیوونه آی دیوونه

فقیر

شنبه 9 آذر1387  به قلم  من  |

 

با آفتاب صمیمی _ سلمان هراتی

مرحوم سلمان هراتی

او همین جاست همین جا

نه در خیال مبهم "جابلسا"۱

و نه در جزیره خضرا

و نه هیچ کجای دور از دست

من او را می بینم

هر سال عاشورا

در مسجد بی سقف آبادی

با برادرانم عزاداری میکند

او را پشت غروبهای روستا دیدم

همراه مردان بیدار

مردان مزرعه و کار

وقتی که "بالو"۲بر دوش

از ابتدای آفتاب بر میگشتند

او را بر بوریای محقر مردم دیدم

او را در میدان شوش در کوره پز خانه دیدم

او را به جاهای ناشناخته نسبت ندهیم، انصاف نیست

مگر قرار نیست او نقش رنجها را

از آرنجمان پاک کند

و در سایه ی استراحت

آرامش را بین ما تقسیم کند

 

وقتی مردم ده ما

 برای آبیاری مزرعه ها

به مرمت نهرهای قدیمی میرفتند

او کنار تنور داغ

با "سیب گل" و "فاطمه" نان میپزد

                   برای بچه های جبهه

او در جبهه هست

با بچه ها فشنگ خالی میکند

و صلوات میفرستد

او همه جا هست

در اتوبوس کنار مردم می نشیند

با مردم درد دل میکند

و هر کس که وارد اتوبوس میشود

از جایش بر می خیزد

و به او تعارف میکند

و لبخند فروتنش را به همه می بخشد

او کار میکند، کار، کار

و عرق پیشانی اش را

با منحنی مهربان انگشت نشانه پاک میکند

در روزهای یخبندان

سرما از درز گیوه پاره اش

وارد تنش میشود

و او به جای همه ما از سرما می لرزد

او با ما از سرما میلرزد

او بیشتر پیاده راه میرود

اتومبیل ندارد

کفشهایش را خودش پینه میزند

او ساده زندگی میکند

و ساده ی دیگر کسی است که مثل او

هنوز هم

نخلهای کوفه عظمتش را حفظ کرده اند

او از خانواده شهداست

شبهای جمعه به بهشت زهرا میرود

 و روی قبر شهدا گلاب میپاشد

باور کنید فقیرترین آدم روی زمین

از او ثروتمند تر است

او به جز یک روح معصوم

او به جز یک دل مظلوم هیچ ندارد

و خانه ی خلاصه ی او نه شوفاژ دارد نه شومینه

او هم مثل خیلیها از گرانی، از تورم
 از کمبود رنج میبرد

او دلش برای انقلاب میسوزد

و از آدمهای فرصت طلب بدش میآید

و از آدمهای متظاهر متنفر است

و ما را در شعار

         جنگ جنگ تا پیروزی یاری میدهد

او خیلی خوبست

او همه جا هست

برادرانم در افغانستان با حضور او دیالکتیک را سر بریدند

و عشق را برگزیدند

او در تشییع جنازه "مالکم ایکس"۳ شرکت کرد

و خطابه اعتراض را

 در سایه مقدس درخت "بائوباب"۴

برای سیاهان ایراد کرد

سیاهان او را میشناسند

آخر او وقتی میبیند

 آفریقا هنوز حق ندارد به مدرسه برود

                             دلتنگ میشود

چندی پیش یک شاخه گل سرخ

بر مزار "خالد اسلامبولی"۵ کاشت

و گامهای داغش را

چنان در کوچه های یخ زده مصر کوبید

که حرارت آن تا دوردستهای خاورمیانه را

                                  متفکر کرد

او خیلی مهربان است

وقتی "بابی سندز"۶ را خودکشی  کردند!

او به دیدن مسیح رفت

و ما را با خود تا مرز مهربانی برد

باور کنید اگر او یک روز

خودش را از ما دریغ کند

            تاریک میشویم

در اردوگاههای فلسطین حضور دارد

و خیمه ها را مینگرد

که انفجار صدها مشت را 

        در خود مخفی کرده اند

خیمه ها او را یاد آب و التهاب می اندازند

و بلاتکلیفی رقیه را تداعی میکنند

خیمه یعنی آفتاب را کشتند

خیمه یعنی خاک داریم خانه نداریم

خدا کند ما را تنها نگذارد

و گرنه امیدی به گشودن پنجره ی بعدی نیست

او یعنی روشنایی یعنی خوبی

او خیلی خوب است

 خوب و صمیمی و ساده و مهربان

من میگویم تو میشنوی

او خیلی مهربان است

او مثل آسمان است

او در بوی گل محمدی پنهان است

اربابستان  ۱۸/۴/۱۳۶۴

۱جابلسا گاهی نماد جای بسیار دور است و گاهی نیز رمزی از عالم ارواح، مثال، وبرزخ یا آخرین مرحله سلوک عرفانی است .جابلسا در مقابل جابلقا قرار دارد که دورترین شهر در شرق است

۲ بالو بر وزن پارو وسیله ایست که کشاورزان با آن خس و خاشاک دم آب را جمع می کنند

 ۳مالك شباز (در افواه معروف به: ملكم ايكس) رهبر جنبش ناسيوناليستي سياهان آمريكا و بنيادگذار «ملت اسلام» در ايالات متحده 19 ماه مه 1925 به دنيا آمد و با مبارزات پيگير خود در سياهپوستان اين كشور كه بيش از سي ميليون نفرند غرور، هويت سياسي و تشخص اقتصادي ايجاد كرد كه آنان را به زندگاني بهتر و پيشرفت رهنمون شد. وي در 21 فوريه 1965 در نيويورك در مراسم نخستين روز هفته برادري ملي به قتل رسيد!..

۴بائوباب درخت مقدسی است در آفریقا

۵خالد بن احمد شوقی اسلامبولی (۱۵ ژانویه ۱۹۵۵ برابر ۲۵ دی ۱۳۳۳ - ۱۵ آوریل ۱۹۸۲ برابر ۲۶ فروردین ۱۳۶۱) یک افسر مصری و عضو گروه جهاد اسلامی مصر بود که به همراه تنی چند از همفکرانش در روز ۶ اکتبر ۱۹۸۱ انور سادات رئیس جمهورمصر  را به قتل رساند و پس از مدتی توسط حکومت مصر به شهادت رسید

۶رابرت جرالد سندز , معروف به « بابی سندز » مبارز ایرلندی که به خاطر پیکار با اشغالگران انگلیسی به 14 سال حبس محکوم شده بود , در بامداد پانزدهم اردیبهشت 1360 , برابر با پنجم می 1981 میلادی , پس از 66 روز اعتصاب غذا درگذشت

 

          <<ازکتاب "از آسمان سبز">>     مرحوم سلمان هراتی

پنجشنبه 7 آذر1387  به قلم  من  |

 

حرفي براي ماندن_مهدی دسترنج

از بگو مگوهاي احاديث ِ برهنه از بوي بلندي ِ قاف و ققنوس خبرم ده

که نه من کاتب ِ وحي ِ مُنزل از آسمان مبارک چشم هاتم

نه حافظ بوسه هات

تنها بگو اگر بمانم

                      مي آيي؟

تا چند خيس و دشوار؟

تا کجا؟

تا کدامين لاله ي سر به راه ِ کوچه هاي منتهي به بحبوحه ي بن بست و باور

اين کوچه ها

به گمانم

هيچ کدام

           مهيّاي ملکوت بوسه و آشتي نيستند.

مهيّاي حرف و حاجت به حجّت ِ سيب ها

...

مي شنوي

مرا صدا نمي زنند براي خواندن احاديث چشم هات

كه

نه کاتبم

نه حافظ

تنها بگو تا بدانم

تنها بگو تا بمانم                 

                                                                          مهدی دسترنج

چهارشنبه 6 آذر1387  به قلم  من  |

 

ستاره ی من_فقیر

ستاره ی من
یا حق

شب شد و باز هم من تنها
زیر سقف خیال خوابیدم
بین سوسوی چشم اخترها
عاقبت چشمک تو را دیدم

باز با یاد  رفتنت ز اینجا
بر زمین اشک سرخ می ریزم
ای نشاط و طراوت رفته
بی تو در صد بهار پاییزم

آن قدر دوری ای ستاره ی من
که تورا بعد مرگ می بینم
وای من باد اگر که بعد از تو
ساعتی در سکوت بنشینم

روح رنگین کمان بدون تو
حاله ای مات رنگ غم دارد
بودنم نیز بی وجود تو
بویی از بودن عدم دارد

هیچکس هم سخن و هم دل من
غیر یادت نبود در دوران
مُردم از مردمان نا مَردم
مُردم از حرصهای بی پایان

مردم شهر مردم نامرد
گر ربودید عشق سرخم را
پیش من باشد این دل آبی
شهر خا کستری از آن شما

گر که قیچی به دستتان باشد
کل گلهای شهر می چینید
گرکه بر بالش خدا خوابید
باز هم خواب پول می بینید

وهم در وهم و خواب در خواب
زندگی ها چقدر تاریک است
صبر کن_لمس می کنم آنرا_
سایه ی مرگ بین چه نزدیک است

آن سراب امید تو خالیست
تشنه ام تشنه تر ز چشم کویر
این زمین پر شد از وقایع تلخ
آسمان خیال دستم گیر

زین خرابه ببر مرا با خود
تا به آباد آبی رویا
تا بلندای قله ی ایمان
تا فرا تر ز شهر فرداها

فقیر

سه شنبه 5 آذر1387  به قلم  من  |

 

آشنا_فقیر

 خودم می دونم ربطی به شعر نداره برای پاییز گذاشتم

تو را می شناسم تورا می شناسم
تورا من ز بوی صبا می شناسم

تو را دیده ام من زچشم سحرها
تو را در سکوت صدا می شناسم

تورا لمس کردم به آهنگ شبها
تورا از صدای دعا می شناسم

مرا می شناسی؟ همان تو؟ همان او؟
همانکه تو را با شما می شناسم

چه شبها گذشت و به خوابت ندیدم
نپرسی ز من که که را می شناسم؟

نپرسی زمن که در این دِیر دوری
تو را از کجا و چرا می شناسم؟

نپرسی چه ترسی مرا می شناسی
همانم که تنها تو را می شناسم

به تاریک دریا من آن قایقت را
به مصباحِ نور و هدی میشناسم

تو را در سرای سکوت و سیاهم
به شعر خوش و آشنا می شناسم

فقیر

یکشنبه 3 آذر1387  به قلم  من  |

 

 



به گونه ماه

نامت زبانزد آسمانها بود

و پيمان برادريت با جبل نور

چون آيه‌هاي جهاد

محكم

تو آن راز رشيدي

كه روزي فرات بر لبت آورد

و ساعتي بعد

در باران متواتر پولاد

بريده بريده

افشا شدي

و باد

تو را با مشام خيمه‌گاه

در ميان نهاد

و انتظار در بهت كودكانه حرم

طولاني شد

تو آن راز رشيدي

كه روزي فرات بر لبت آورد

و كنار درك تو

كوه از كمر شكست


مرحوم سيد حسن حسيني (مسيحا)
از کتاب "گنجشک و جبرییل"
وبلاگ شخصي سيد :
masiha83.persianblog.ir


 

شعر_من(38)
سيد حسن حسيني(18)
قيصر امين پور(9)
يوسفعلي مير شكاك(6)
آیت الله مجتهدی (1)
آیت الله خامنه ای (1)
دکتر مدد پور (1)
درد و دلهاي من(11)
بيدل دهلوي(5)
آیت الله جوادی آملی(2)
جبران خليل جبران (1)
رضا اميرخاني(3)
فاضل نظري(1)
مرتضی امیری اسفندقه (2)
مجيد مجيدي (1)
سيد حسن نصر الله (2)
فريدون مشيري (1)
پرويز مشكاتيان (1)
عليرضا قزوه (2)
مجيد انتظامي (1)
حاج آقا محمدي دوست (1)
مولوي (1)
امام صادق (1)
بيژن ارژن (2)
شهيد شوشتري (1)
اريك امانوئل اشميت (1)
حسین منزوی (1)
آیت الله حسن زاده آملی (1)
محمد رضا شفیعی کدکنی (1)
خواجوی کرمانی (1)
آیت الله مجتبی تهرانی (1)
حاج ماشا الله عابدی (1)
حجت الاسلام جاودان (1)
حافظ (1)
امام علی (1)
داستان_من(4)
سلمان هراتي(2)
سهراب سپهري(1)
نصر الله مرداني(2)
مهرداد اوستا(1)
هوشنگ ابتهاج(1)
زكريا اخلاقي(3)
كيوان خسروي(2)
مهدي دسترنج(1)
باباطاهر(1)
مهدي اخوان ثالث(1)
سعدي(2)
شهيد آويني(1)
منوچهر آتشي(1)
شهيد چمران(2)
آيت الله بهجت(2)
محمد علی بهمنی(1)
سيد حميد رضا برقعي(1)
انتخابات(2)
صائب تبريزي(1)
سید امیر حسین مهدوی(2)
امام خمینی(3)
مهدي آذر يزدي(1)
عرفان نظر آهاري (1)
مستي(2)
ريا(1)
اهل بيت()

 

بار بگشایید
خیز و جامه نیلی کن
تجمع در دانشگاه شهید بهشتی
بر همانیم که بودیم
رُواة حديثـنا
هو العلی الاعلی
از شوكران و شكر
خدا مي بيند ، مردم مي بينند
اسكار و بانوي صورتي پوش _ اشميت
۸۸/۸/۸

 

88/10/01 - 88/10/30
88/09/01 - 88/09/30
88/08/01 - 88/08/30
88/07/01 - 88/07/30
88/06/01 - 88/06/31
88/05/01 - 88/05/31
88/04/01 - 88/04/31
88/03/01 - 88/03/31
88/02/01 - 88/02/31
88/01/01 - 88/01/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30

 

 

کافه شب
تنهايي پر هياهو
ابر،قطره،باران...
فقير
تنها صداست که می ماند
ترمه
كبوترها سلام
سپهر سهیل
خیال رنگی
سپید مثل برف
کاغذ سپید..مداد سیاه
پسر اردي بهشت
كالبدم روياست
روح موروثي
دست نوشته های یک دانشجو
گاه نوشت یک خانم معلم
مسـأله ایـن اسـت
بنده عشق
متصل به طناب احساس
من تو
راهي بزن كه آهي...
ســوســه
آری، ایمان ترانه ی آدمیست
تبسم تنهایی
نشئه ي تنهايي
كمي پنجره
نرگسي
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
مرجع عاشقانه های شعر معاصر
وفاي به عهد
حامر
تقاطع
تب سگی
روايــت
طلبه ای که خیلی وقته ننوشته
خدا/قاصدک/حاجی...
قافله عمر
تكوير
زیرتیغ
كلاس ستاره
اخوانیه
هیاهوی سکوت
پابرهنه زاده ی کوچه های احساس
Daniel

 

رهبري
براده هاي روح(سيد)
قيصر امين پور
كاظم كاظمي
سهراب سپهری
راديو مانيا(احمد نادمي)
مصطفی محدثی خراسانی
فصل فاصله(محمد رضا تركي)
قانون عشق(نصر الله مرداني)
يوسفعلي ميرشكاک(ميرشكار)
پرسه در خیال(حميد رضا برقعي)
پل خواب(محمد رضا عبدالملكيان)
عشق عليه السلام(عليرضا قزوه)
سيب ها(سيد ضياالدين شفيعي)
اسب خسته(حميدرضا شكارسري)
مرد اردي بهشت(شهاب الدين رهنما)
نادر ابراهيمي
ارمیا(رضا امیرخانی)
کافه پیانو(فرهاد جعفری)
بيدل
حافظ
مولوي
شهيد آويني
شهید چمران
استاد احمد فرديد
استاد حسين كچوييان
استاد شهریار زرشناس
استاد حسن رحیم پور ازغدی

 

RSS 2.0
نریمان پناهی __________________________ __________________________ قالب وبلاگ توسط senobari.blogfa.com بر پايه ي يكي از قالبهاي بلاگ اسكين طراحي شده است