تبليغاتX
به رنگ آسمان



نشست غير تخصصي مجازي "من او" جلسه اول

اخطار : دوستاني كه تا به حال كتاب "من او" را نخوانده اند و مي خواهند بخوانند و اين اخلاق گند(كه خود من هم دارمش) را دارند كه نمي خواهند قبل از خواندن داستان چيزي درباره ي داستان بدانند ، اين پست و دو پست بعدي را مطالعه نكنند

ادامه مطلب

سه شنبه 30 تیر1388  به قلم  من  |

 

به مكه شب همه شب را ستاره باريده ست


بخوان به نام رهايي!

بخوان به نام بلوغ!

بخوان به نام صاعقه در التهاب شب!

بخوان به نام ساقه اميد در پهن‌دشت يأس!

بخوان به نام خالق خورشيد، و عشق را به اسم اعظم معشوق، از پس يلداي بي‌تنفس ديجور، نورباران كن!

بخوان نبي گرامي!

بخوان رسول عشق و اميد!

بخوان به نام نامي توحيد! *


ادامه مطلب

دوشنبه 29 تیر1388  به قلم  من  |

 

ماسه و كف

بر اين سواحل جاودانه قدم می زنم

ميان ماسه و کف .

جای پايم را بر‌آمدن آب دريا خواهد زدود

و کف را باد خواهد برد .

اما ساحل و دريا ،

                    تا ابد بر جای می مانند

 

 

 

 

 

جبران خليل جبران

از كتاب "حمام روح"


 

 

 

  

یکشنبه 28 تیر1388  به قلم  من  |

 

چون نيست نماز من آلوده نمازي!

دشمني با اهل اسلامم نه كافر دوستيست
شرم مي آيد عزيزان زين مسلماني مرا

(فياض كاشاني به نقل از كتاب "با معذرت از عشق")


ادامه مطلب

شنبه 27 تیر1388  به قلم  من  |

 

قول مي دهم كه آسمان شوم


مثل نامه ای ولی

توی هیچ پاکتی

جا نمی شوی


...

ادامه مطلب

دوشنبه 22 تیر1388  به قلم  من  |

 

پايان يك قصه خوب


واي آخر مگر مي شود ؟ وقتي اسمش را جايي ببينيم ياد تمام لحظات خوب وپاك كودكيمان مي افتيم ، پيرمرد قسمتي از كودكي همه ي ماست ، ما نمي توانيم كودكي خودمان را روي شانه هايمان تشييع كنيم ، ما نمي توانيم كودكيمان را دفن كنيم ، ما نمي توانيم براي كودكيمان فاتحه بخوانيم ...


ادامه مطلب

جمعه 19 تیر1388  به قلم  من  |

 

من مست و "تو" دیوانه 2

(برای همان دوست دیوانه)

سلام بر تو اي جنون كه مي دهي فراريم
يادت مي آيد گفته بودم دوست دارم در شهر
دیوانه ها _همان شهري كه تو در آن زندگي مي كني_ زندگي كنم ؟ نمي گويم آنجا همان شهر دیوانه بود ولي يك عالمه دیوانه كه مثل من از شهر عقل معاش و همشهري هايشان دلگير بودند ، آنجا دور هم جمع شده بودند ، البت همه دیوانه نبودند عده اي هم مثل من فقط شور جنون داشتند و از مصاحبت با ديوانه ها لذت مي بردند ، يك خوبي آنجا اين است كه سه روز از هياهوهاي سياسي ، دعواهاي بي حاصل سر خيار و سيب زميني و كلا ازاين عالم بي خبري بي خبر مي شوي ، از اين خانه ي غفلت غافل مي شوي ... حيف كه من دير در اين خانه را زدم به قول صائب :

عالم بی خبری طرفه بهشتی بوده است ... حیف و صد حیف که ما دیر خبردار شدیم

{البته همين هم به لطف علي آقا بود و الا من هيچ اقدامي نكرده بودم (علي هم يكي از نام هاي خداست!)}
يك لطف ديگرش هم اين بود كه موبايلمان را گرفتند و اين يعني من سه روز موسيقي گوش نكردم ، ولي انصافا اصلا خلا گوش ندادن به آهنگ را احساس نكردم ...
البته از همان روز اول يك احساس غربت خاصي داشتم ، آخر مي داني آنجا همه آمده بودند بهتر شوند ولي من رفته بودم از اين بدتر نشوم ، جدي مي گويم ها اين را مي شد در بند بند ناله هاشان و قطره قطره اشكهاشان حس كرد ... جمعي نوجوان بودند از بسيجي هاي خيلي پايين شهر ! تيپشان به هرچه بگويي مي خورد غير از بسيجي ،(يعني اگر با همين اوضاع بروند بالا شهر بسيجي هاي بالا شهر دستگيرشان مي كنند!) يكيشان بود خيلي كوچك بود (نهايتا اول راهنمايي) و البته بسيار شر و شور ، فكر كنم روز دوم بود كه آمد سوالي از من پرسيد به اين مضمون: "چرا مسلمان ها پيشرفت نمي كنند ؟ آيا اسلام دست ما را براي پيشرفت نبسته است؟" خوب من هم علي القاعده جوابي روتين به او دادم ... چيزي كه در ذهنم از همان اولين برخوردم با اين ها پيش آمده بود اين بود كه افرادي با اين تفكر چرا بايد بيايند آنجا و اينجوري خودشان را به زحمت بيندازند آن هم با اين سن كم آن هم با  شرايط سخت آن مكان ، آن هم هر سال ... نيمه شب بيشتر جوانها جوگير شده بودند و در يك گوشه جمع شده بودند ، احتمال دادم او و ديگر اقرانش هم در آن جوگيركده ! باشند ، رفتم به محل عبادت با تعجب ديدم او و يكي از دوستان بسيار شلوغش با يك حالت زيبايي به عبادتي طولاني  نشسته اند ... شب آخر كه دعاي مادر داود را مي خواندند باز اين بچه نزديك من بود ،‌ در آن گرما پتويي روي سرش انداخته بود و زار زار گريه مي كرد ومن دريغ از قطره اي اشك ...
احساس غريبي در من تقويت شد : ما در اين جمع غريبيم ...

حيلت رها كن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو ... و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

پنجشنبه 18 تیر1388  به قلم  من  |

 

كربلا در كربلا مي ماند اگر زينب نبود ...

كائنات افتاده ي دام عليست

خضر خود لب تشنه ي جام عليست

نام مولا زينت عرش است اگر

نام زينب ، زينت نام عليست !


هفتاد و دو تير بر قلبش زدند ... چه كسي مي گويد ... زينب(س) شهيد نبود ؟؟؟

شهادت پيامبر رسالت عاشورا را به همه تسليت مي گويم


(روايت پانزدهم را به نقل از سيد بخوانيد)




1 فكر مي كنم دوبيتي از مرحوم محمد رضا آقاسي است ... البته شك دارم
2 عكس اول از 
فارس و عكس دوم هم از روضه  است


پنجشنبه 18 تیر1388  به قلم  من  |

 

ياعلي


اي خدا اي خالق مولا عــلي
از كنارت نيست راهي تا عــلي

من تو را مي خوانم اما بر زبان _
مي رود بي اختيارم ، يا
عــلي

...



ادامه مطلب

یکشنبه 14 تیر1388  به قلم  من  |

 

امید


چون چشم ندارند هماورد ببینند
همواره برآنند که نامرد ببینند

در کوچه یلدایی تاریخ ، دلت را
چون شب پره خواهند که ولگرد ببینند

...

ادامه مطلب

شنبه 13 تیر1388  به قلم  من  |

 

من مست و "تو" دیوانه

(برای یک دوست دیوانه)

نمی دانی چقدر دلم می خواست همه
دیوانه بودند ، چقدر دلم می خواست بین یک شهر دیوانه زندگی می کردم ، واقعا اگر همه مثل تو دیوانه بودند این دنیا هیچ چیز کم نداشت ، وقتی بین مردم خودمان راه می روم احساس می کنم دلم خیلی برایت تنگ می شود ... به خاطر همین است که وقتی نوشتنت را می بینم اینقدر هیجان زده می شوم
می دانی درباره ات چه جوری فکر می کنم ؟ فکر می کنم توی یک شهر دور زندگی می کنی که همه ی آدمهای اون شهر بلا استثنا
دیوانه هستند ، آنجا همه چیز خوبست آنجا همه چیز عالیست ، مردم آنجا به چیزهای احمقانه فکر نمی کنند ، مردم آنجا همگی با انصافند ، مردم آنجا مهربانند ، اینجوری نیستند که برای فکر کردن به هر چیز اول بروند سراغ ماشین حساب ، سراغ منفعت طلبی ، مردم شهر تو هیچ وقت حقیقت را انکار نمی کنند ، حتی اگر به ضررشان باشد ، آخر می دانی دیوانه ها فقط حقیقت را می بینند ، یک چرندیاتی در مورد واقعیت و حقیقت در سرم هست ... نمی دانم بگویم یا نه ... می گویم: بعضی هنر ها مخصوصا شعر کارش این است که واقعیت ها را در هم می ریزد تا یک حقیقتی را نشان دهد مثلا شاعری می گوید : "ابر می گرید و می خندد از آن گریه چمن" خوب اینکه یک دروغ بچگانه است ، هر کودکی می داند گریه و خنده مختص انسان است ، در توصیف شعر می گویند "احسنها اکذبها" خوب اینها یعنی اینکه شعر دروغ است ؟ نه ! شاعر با در هم ریختن واقعیت هایی چون بارش باران ، طراوت چمن ، گریه کردن ، خندیدن و ... می خواسته انسان را به حقیقتی بزرگ برساند و آن رسیدن به حقیقت زیبایی انسان و آفرینش از طریق درک زیبایی طبیعت است .... از اینها بگذریم ، برای دیوانه ها لازم نیست واقعیت ها را در هم بریزی تا توجهشان به حقیقت جلب شود ، چون دیوانه ها اصلا واقعیات را نمی بینند آنها فقط حقیقت را می بینند ، دید آنها به جهان شاعرانه است حتی اگر شاعر نباشند ... شاعر ها هم آن لحظه واقعا شاعرند که دیوانه اند ... خیلی حرف دارم فعلا کافیست

برایم دعا کن دوست دیوانه ام

پنجشنبه 11 تیر1388  به قلم  من  |

 

بحر حقیقت


روشندلان چو آینه بر هر چه رو کنند ،

هم در طلسم خویش ، تماشای او کنند


پاکی چو بحر موج زند از جبینشان

قومی که از گدازِ تمنّا وضو کنند


آزادگان، نهالِ گلستان ناله اند

بر باد اگر روند، نشاط نمو کنند


پروانه مشربان بساطِ وفا چو شمع

اجزای خویش را به گداز آبرو کنند


ما را به زندگی ز محبت گزیر نیست

نتوان گذشت گر همه با درد خو کنند


عنقاست در قلمروی امکان ، بقای عشق

تا کی بهار را قفس از رنگ و بو کنند ؟


جیب مرا به نیستی انباشت روزگار

چاکی است صبح را که به هیچش رفو کنند


این موج ها که گردن دعوی کشیده اند،

بحر حقیقت اند، اگر سر فرو کنند !


ای غفلت! آبروی طلب بیش از این مریز

عالم تمام اوست، که را جستجو کنند؟


بیدل! به این طراوت اگر باشد انفعال

باید جهانیان ز جبینم وضو کنند



ابوالمعانی بیدل دهلوی




قوچانی: برای براندازی نظام آموزش دیده بودی

_______________________________________________________

( new message )
اس ام اس را خدا آزاد کرد

_______________________________________________________


خداحافظ آقای خاتمی!!!

چهارشنبه 10 تیر1388  به قلم  من  |

 

من المومنین ...

ایمیل من به آقای سید امیر حسین مهدوی :

سلام آقاي مهدوی

نمی دونم وقت می کنید ایمیلمو بخونید یا نه شاید اصلا ایمیلتان را چک نمی کنید ، شاید هم آنقدر صندوق دریافتیتان شلوغ است که ایمیل من در آنها گم می شود ... احتمالا هم همینطور است الآن اینباکس  شما پر شده از گله های و دشنام ها و یا بعضا ترحم ها و احساس همدلی های مصنوعی

من یک دانشجوی {...} فلسفه هستم ، می دونم هنوز خیلی جوان هستم هنوز خیلی چیزها را ندیدم و نچشیدم ، اما همیشه سعی کردم با انصاف باشم ، همیشه سعی کردم با عقلم تصمیم بگیرم ، هیچ عقیده ای رو بدون دلیل عقلی نپذیرفتم ، اما اگر چیزی در جایگاه اعتقادی من قرار گرفت محکم از اون طرفداری می کنم .

چند روز پیش شما یک نشست خبری داشتید و در اون نشست خبری اظهارات(یا به قول دوستان قدیمیتان اعترافات) عجیبی رو مطرح کردید ، تا اونجایی که من می دونم شما قبلا سردبیر ویژه نامه ی سیاسی روزنامه  اعتماد و روزنامه ی صنعت و توسعه و روزنامه ی اندیشه ی نو و قائم مقام ستاد 88 و از اعضای مهم ستاد میر حسین و سازمان مجاهدین بودید ، اما در نشست خبریتان بگونه ای صحبت کردید که انگار از اعضای قدیمی روزنامه کیهان(یا به قول یکی از خوانندگان الف جاسوس رجا نیوز!) یا حداقل وابسته به یک جریان معتدل اصولگرایی هستید

حتما خودتان بارها به تاثیر این نشست در افکار عمومی فکر کردید ، یکی از همفکران سابق شما در وبلاگش قبل از اینکه بگه "اظهارات" شما "اعتراف" زیر شکنجه ی دیکتاتورها بوده مینویسه : " من هر وقت مي‌خواستم به خودم يا ديگري اميدواري بدهم كه نسل جديد سازمان مجاهدین انقلاب خوش‌فكر و رها از تعصبات ذهني قديمي‌هاي‌شان هستند امير حسين مهدوي را مثال مي‌زدم جواني مودب، خوش‌برخورد، خوش‌فكر و فعال. كماكان امير براي من همان دوست سابق و فعال سياسي و روزنامه‌نگار اقتصادي احترام‌برانگيز است ..." این حرف حداقل پیامی که به من می دهد این است که شما هیچگاه جزو افراد دروغگو و لجباز نبودید ، شما در منظر همفکران قدیمیتان یک انسان صادق بوده اید ، این مسئله باعث می شود بسیاری از جوانان با انصاف طرفدار میر حسین درمورد بعضی عقایدشان بازنگری کنند .

از قبل هم می شد حدس زد که واکنش سران مجاهدین و دیگر همفکرانشان در مورد اظهارات شما چیست ، در درجه ی اول بایکوت و در درجه دوم تکذیب و تخریب ، مطمئنا دیگر نمی گذارند آب خوش از گلویتان پایین برود

من به عنوان یک جوان پایبند به اصول به شما یاد آور می شوم که کار بزرگ و شجاعانه ای کردید ، خیلی از طرفداران میرحسین مخالف این برخوردهای بعد از انتخابات ایشان هستند ، یقینا میرحسین ِیک هفته مانده به روز رای گیری با میرحسین ِبعد از آن خیلی تفاوت دارد ، اما این طرفداران که آن زمان به خاطر قانون مداری ، صداقت و پایبندی به اصول میر حسین طرفداریش را می کردند امروز هم به خاطر همان ارزش ها باید در برابر او موضع بگیرند ، آقا سید من هرگز از شما انتظار چنین کار شجاعانه ای را نداشتم اما از مجید مجیدی و سید مهدی شجاعی و خیلی های دیگر داشتم و دارم

آقا مهدی فکر می کنم من اگر جای شما بودم هرگز جرات (این را قبلا نوشته بودم جرعت ، مصححین تصحیح کردند!) چنین کاری را نداشتم ، اینکه در این جو روشنفکری فریبکارانه حقیقت را اینگونه فریاد زدن کار هرکسی نیست .شما از خوب ترین آدم هایی هستید که من در زندگیم دیدم ، من به عنوان یک مسلمان و یک ایرانی به شما افتخار می کنم.

من المومنین رجال صدقوا ما عاهدوالله فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدّلوا تبدیلا




در همین موضوع : شب مهتاب

دوشنبه 8 تیر1388  به قلم  من  |

 

شب مهتاب


هوا چكيده ي نورست در شب مهتاب
ستاره خنده ي حورست در شب مهتاب

سپهر ، جام بلوري ست پُر مي روشن
زمين قلمروِ ِنورست در شب مهتاب

زمين ز خنده ي لبريز ِمه نمكدانيست
زمانه بر سر ِشورست در شب مهتاب

رسان به دامن ِصحراي بي خودي خود را
كه خانه ، ديده ي مورست در شب مهتاب

ز خويش پاك برون آ كه مغز ِخشك ِزمين
تر از شراب ِطهورست در شب مهتاب

به غير ِباده ي روشن ، نظر به هر چه كني
غبار ِچشم ِشعورست در شب مهتاب

براق ِراهروان است روشنايي راه
سفر ز خويش ضرورست در شب مهتاب
صائب تبريزی





اظهارات عضو شورای مرکزی سازمان مجاهدین انقلاب درباره اتفاقات اخیر



تکذیب سردبیری مهدوی در روزنامه اندیشه نو و نامه مهدوی در این زمینه

شنبه 6 تیر1388  به قلم  من  |

 

ياد يار


هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود

هرگز از ياد من آن سرو خرامان نرود





جمعه 5 تیر1388  به قلم  من  |

 

اگر خون دل ، خون دل خورده ایم !

من المونین رجال صدقوا ما عاهدوالله فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا 

 

شعر خوش شهامت و شور رشادتی

شمع همیشه روشن شهر شهادتی

 

فرمانده

 

 

هنگام وداع ! فرا رسیده است

 

شمعی بود ، از دنیای خود جدا شد ، به پهنه ی عالم قدم گذاشت ، به دام عشق پروانه افتاد ، اسیر شد، سوخت ، گرفتار شد.

 

اما از خواب بیدار شد ، هرکس به سوی کار خویش رفت ، همه رفتند و او را تنها گذاشتند ؛ شمع دور افتاده.

 

شمع بودم ، اشک شدم ؛ عشق بودم ، آب شدم ؛ جسم بودم ، روح شدم ؛ قلب بودم ، سوز شدم  ؛آتش بدوم ، دود شدم.

 

 

(شهید دکتر مصطفی چمران از کتاب "عارفانه")

 

 شهید چمران : تملک نفس ، علی را بر حوادث و مشکلات غالب کرده بود ...

 تو نيروانايي _ شهيد چمران

 


 


 

این روزها را فراموش نخواهم کرد این روزهای سخت را این قدم زدن های شبانه ی طولانی روی "مرزهای متزلزل" را ...

 

این روزها چه قدر آسمان کم رنگ شده است ! چه قدر همه چیز بوی زمین می دهد  فقط مانده بگویند استعمال رنگ آبی در محوطه ی دلها ممنوع است !

 

واقعا ما اینقدر فراموش کاریم؟ یعنی واقعا شما فکر می کنید انسان به "نسیان" نزدیکتر از "انس" است؟

 

چرا باید معیار هایمان را فراموش کنیم ؟ چرا باید در سازمان ملل به دنبال ملاک حقیقت بگردیم ؟ آسمان در قفس نمی گنجد !

 

شما هم تکرار کنید  شعر سید است : آسمان در قفس نمی گنجد آسمان در قفس نمی گنجد ...همه همه بگویند : آسمان در قفس نمی گنجد عقبی ها : آسمان در قفس نمی گنجد : عقب مانده ها :آسمان در قفس نمی گنجد پیشتازان : آسمان در قفس نمی گنجد یاران سفر کرده : آسمان در قفس نمی گنجد همسفران جامانده :آسمان در قفس نمی گنجد پیرمردهای مسجدی :آسمان در قفس نمی گنجد دخترهای سیگاری : آسمان در قفس نمی گنجد مداد رنگی ها: آسمان در قفس نمی گنجد سبزهای مایل به خاکستری : آسمان در قفس نمی گنجد سه رنگ های مد آخری : آسمان در قفس نمی گنجد انقلابیان نارنجی : آسمان در قفس نمی گنجد آبی پوشان مقیم قفس : آسمان در قفس نمی گنجد شیمیایی های بی هم نفس !:آسمان در قفس نمی گنجد بی رنگ ها : آسمان در قفس نمی گنجد ثروتمندان فقیر :آسمان در قفس نمی گنجد دیکتاتورهای آزادی خواه :آسمان در قفس نمی گنجد مکبران اسراییل :آسمان در قفس نمی گنجد ، باز هم بگویید  یک بار دیگر هم برای موعودهای خیالی : آسمان در قفس نمی گنجد

 

آهای مردم این همه های وهو برای چیست ؟ کسی نمی داند ؟این همه هل من مبارز طلبیدن برای کیست اینهمه من من برای چیست؟ ای هر منت هفتاد من ها چه می گویید؟

 

چمران مرد عرفان و علم و حماسه نبود ... چمران چمران بود چون یک شمع بود فقط یک شمع کوچک ، تمام حیثیت يك شمع مگر چه قدر ارزش دارد؟ به یک نسیم می میرد ... اما ثابت می کند بین نور و ظلمت تفاوتی هست اما برای یک لحظه هم که شده ، برای یک نفر هم که شده راه را از بی راه نشان می دهد ...

 

پیش از این ها گفته بودم خیلی پیش از این ها ... مشکل ما خیار و سیب زمینی نیست ، مشکل ما دعوای سر مسائل اقتصادی و اینجور مزخرفات نیست مشکل ما ایدئولوژیست مشکل ما مبنای شناخت حقیقت از میان واقعیت های متعدد است ، یک زمانی می گفتند جنگ بین خوب و بد است ، یک طرف پرچم اسلام یک طرف پرچم کفر ، یک طرف سفید یک طرف سیاه ، یک طرف خدا یک طرف شیطان ، زمان جنگهای پیامبر اینگونه بود جنگ بدرو حنین و خندق و خیبر اینگونه بود علی و عمر در یک لشگر بودند اما زمانی معادلات به هم می ریزد ، جنگ بین اسلام و اسلام است ، هر دو طرف پرچم خدا را دارند ، هر دو طرف سوابق خوبی دارند ، هر دو طرف حد اقل زمانی برای اسلام جنگیده اند ، اما این بار مقابل هم هستند مگر می شود دو حق در مقابل هم بایستند عایشه ام المومنین است همسر رسول خداست طلحه و زبیر شمشیر اسلامند با آن همه سوابق درخشان ، تازه یک شال سبز نه ببخشید یک شتر سرخ هم آورده اند و این نشان الهی بودنشان است ، آن طرف تر هم در سپاه معاویه شال سبزی به ... نه ببخشید قرآن به نیزه کرده اند لا اله الا الله اینها که خود معتقد به قرآنند  لباس شخصی ها هم که نه ببخشید خوارج به نام حق و حقیقت ستم می کنند تا آنجا که علی در منبر جمعه اش می گوید دلش از اینها هم خون است

 

مالکی هست در میان شما ؟؟؟

 

من فقط به یک چیز ایمان دارم و آن هم اینکه ملاک و معیار علیست ... آقا مصطفی ! شما مالک بودی ولی حالا نیستی من همینجا سوگند می خورم و با تو پیمان می بندم حالا که مالک نیستم عمروعاص و عایشه هم نباشم اگر که از اهل ولا نیستم اهل کوفه هم نباشم... من مولایم را دوست دارم ... به خودش قسم!

 

یاعلی

 

ای علی ـ ای علی ترین ـ ! از جمل نیست ترس ما

صف به صف حامی تو اند طلحه ها و زبیر ها !

 

یاعلی

 

 


زیر نویس :

 

با عرض معذرت به دلایلی برای این پست نمی توانم جای کامنت بگذارم اگر کسی خواست نظر بگذارد لطف کند در پست پایینی بگذارد ...


رویای سبز!

شهری که از تو گریخت

دوشنبه 1 تیر1388  به قلم  من  |

 

 



به گونه ماه

نامت زبانزد آسمانها بود

و پيمان برادريت با جبل نور

چون آيه‌هاي جهاد

محكم

تو آن راز رشيدي

كه روزي فرات بر لبت آورد

و ساعتي بعد

در باران متواتر پولاد

بريده بريده

افشا شدي

و باد

تو را با مشام خيمه‌گاه

در ميان نهاد

و انتظار در بهت كودكانه حرم

طولاني شد

تو آن راز رشيدي

كه روزي فرات بر لبت آورد

و كنار درك تو

كوه از كمر شكست


مرحوم سيد حسن حسيني (مسيحا)

از کتاب : گنجشک و جبرییل

وبلاگ شخصي سيد :
masiha83.persianblog.ir


 

شعر_من(38)
سيد حسن حسيني(18)
قيصر امين پور(9)
يوسفعلي مير شكاك(6)
آیت الله مجتهدی (1)
آیت الله خامنه ای (1)
دکتر مدد پور (1)
درد و دلهاي من(11)
بيدل دهلوي(5)
سيد حميد رضا برقعي(2)
آیت الله جوادی آملی(2)
جبران خليل جبران (1)
رضا اميرخاني(3)
فاضل نظري(1)
مرتضی امیری اسفندقه (2)
مجيد مجيدي (1)
سيد حسن نصر الله (2)
فريدون مشيري (1)
پرويز مشكاتيان (1)
عليرضا قزوه (2)
مجيد انتظامي (1)
حاج آقا محمدي دوست (1)
مولوي (1)
امام صادق (1)
بيژن ارژن (2)
شهيد شوشتري (1)
اريك امانوئل اشميت (1)
حسین منزوی (1)
آیت الله حسن زاده آملی (1)
محمد رضا شفیعی کدکنی (1)
خواجوی کرمانی (1)
آیت الله مجتبی تهرانی (1)
حاج ماشا الله عابدی (1)
حجت الاسلام جاودان (1)
علیرضا بدیع (1)
علی انسانی (1)
زهیر توکلی (1)
حافظ (1)
امام علی (1)
داستان_من(4)
سلمان هراتي(2)
سهراب سپهري(1)
نصر الله مرداني(2)
مهرداد اوستا(1)
هوشنگ ابتهاج(1)
زكريا اخلاقي(3)
كيوان خسروي(2)
مهدي دسترنج(1)
باباطاهر(1)
مهدي اخوان ثالث(1)
سعدي(2)
شهيد آويني(1)
منوچهر آتشي(1)
شهيد چمران(2)
آيت الله بهجت(2)
محمد علی بهمنی(1)
انتخابات(2)
صائب تبريزي(1)
سید امیر حسین مهدوی(2)
امام خمینی(3)
مهدي آذر يزدي(1)
عرفان نظر آهاري (1)
مستي(2)
ريا(1)

 

تاسوعا
بار بگشایید
خیز و جامه نیلی کن
تجمع در دانشگاه شهید بهشتی
بر همانیم که بودیم
رُواة حديثـنا
هو العلی الاعلی
از شوكران و شكر
خدا مي بيند ، مردم مي بينند
اسكار و بانوي صورتي پوش _ اشميت

 

88/10/01 - 88/10/30
88/09/01 - 88/09/30
88/08/01 - 88/08/30
88/07/01 - 88/07/30
88/06/01 - 88/06/31
88/05/01 - 88/05/31
88/04/01 - 88/04/31
88/03/01 - 88/03/31
88/02/01 - 88/02/31
88/01/01 - 88/01/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30

 

 

کافه شب
تنهايي پر هياهو
ابر،قطره،باران...
فقير
تنها صداست که می ماند
ترمه
كبوترها سلام
سپهر سهیل
خیال رنگی
سپید مثل برف
کاغذ سپید..مداد سیاه
پسر اردي بهشت
كالبدم روياست
روح موروثي
دست نوشته های یک دانشجو
گاه نوشت یک خانم معلم
مسـأله ایـن اسـت
بنده عشق
متصل به طناب احساس
من تو
راهي بزن كه آهي...
ســوســه
آری، ایمان ترانه ی آدمیست
تبسم تنهایی
نشئه ي تنهايي
كمي پنجره
نرگسي
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
مرجع عاشقانه های شعر معاصر
وفاي به عهد
حامر
تقاطع
تب سگی
روايــت
طلبه ای که خیلی وقته ننوشته
خدا/قاصدک/حاجی...
قافله عمر
تكوير
زیرتیغ
كلاس ستاره
اخوانیه
هیاهوی سکوت
پابرهنه زاده ی کوچه های احساس
Daniel

 

رهبري
براده هاي روح(سيد)
قيصر امين پور
كاظم كاظمي
سهراب سپهری
راديو مانيا(احمد نادمي)
مصطفی محدثی خراسانی
فصل فاصله(محمد رضا تركي)
قانون عشق(نصر الله مرداني)
يوسفعلي ميرشكاک(ميرشكار)
پرسه در خیال(حميد رضا برقعي)
پل خواب(محمد رضا عبدالملكيان)
عشق عليه السلام(عليرضا قزوه)
سيب ها(سيد ضياالدين شفيعي)
اسب خسته(حميدرضا شكارسري)
مرد اردي بهشت(شهاب الدين رهنما)
نادر ابراهيمي
ارمیا(رضا امیرخانی)
کافه پیانو(فرهاد جعفری)
بيدل
حافظ
مولوي
شهيد آويني
شهید چمران
استاد احمد فرديد
استاد حسين كچوييان
استاد شهریار زرشناس
استاد حسن رحیم پور ازغدی

 

RSS 2.0
آلبوم نینوا _ حسین علیزاده __________________________ __________________________ قالب وبلاگ توسط senobari.blogfa.com بر پايه ي يكي از قالبهاي بلاگ اسكين طراحي شده است