تبليغاتX
به رنگ آسمان



بادام هندي _ داستان من



حتما براي تو هم پيش آمده كه در تعطيلات نوروز بعد از خوردن يك عالمه تخمه و خسته شدن فكت با ديدن يك بادام خوش آب و رنگ در ظرف بلوري آجيل خوشحال شوي ، اما وقتي بادام را ميخوري نه تنها خستگي دهانت در نمي رود بلكه تمام خاطرات خوب تخمه ها هم در خاطر دهانت خط خطي مي شوند ، چون بادام تلخ بوده!


ادامه ي داستان من در ادامه ي مطلب...



السلام علي السيدة الجليلة الجميلة  ذات الاحزان طويلة في المدة القليلة المجهولة قدرها. و المخفیة قبرها و المظلوم بعلها و المکسور ضلعها





ادامه مطلب

سه شنبه 5 خرداد1388  به قلم  من  |

 

خواستگاري ، مجلس سوم : رويا جمشيدي _ داستان من

 

صبح سر ساعت 6 با خستگي زياد از خواب بيدار ميشوي ، يك راست مي روي دستشويي ،بعد مسواك و بعد هم شايد وضو ، نمازت را بين خواب و بيداري ميخواني و نميخواني سريع ميروي سمت آشپزخانه ، شايد داري صبحانه ميخوري يا شايد هم داري چيزي را ميچشي ، بر ميگردي به اتاقت براي لباس پوشيدن ، حق انتخاب داري اين مانتوي مشكي يا آن مانتوي مشكي ، مانتوي مشكي را انتخاب ميكني...



ادامه ي داستان من در ادامه ي مطلب...


ادامه مطلب

چهارشنبه 26 فروردین1388  به قلم  من  |

 

داستان کوتاه_پسرک_فقیر

از ابروهای به هم گره خرده اش،لباس مرتبش ــ با یقه ی بسته ــ،موهای مرتب و کوتاهش،شلوار ورزشی تقریبا نویش وقدمهای تقریبا استوارش معلوم بود،که دیگر تصمیم خود را گرفته است.
در عین معصومیت زیاد چهره اش قیافه ای رسمی و بزرگانه به خود گرفته بود.
_طبق معمول_کمی دیر رسید ، بازی شروع شده بود و یارکشی تمام.
به دو طرف نگاه کرد تیم حسام 6 نفر ،تیم حمید 5 نفر،مثل همیشه حمید گفته بود :((چون من همیشه برنده هستم شما یک نفر بیشتر بردارید  ))
پسر بار دیگر دیالوگهایی را که در نمایشنامه ی ذهنش بارها برسی کرده بود مرور کرد و حالا...نوبت حرکت بود.

حمید خود را به دروازه ی تیم مقابل رساند و اولین گل بازی را زد.
بعد به وسط زمین آمد و با آسودگی روی زمین نشست
رضا فرصت را غنیمت شمرد و به سختی خود را به حمید رساند ،صدایش را صاف کرد :سلام حمید من می خواستم...
حمید با فریادی ناگهان مثل برق از جا پرید و خود را به دروازه ی خودشان رساند:"دو دیقه نمی ذارید ما بیشینیم؟یه گوسفند و می ذاشتم دروازه بهتر بازی میکرد."

مصطفی دروازه بان تیم حمید بود او هم صدایش را برد بالا_البته نه به بلندی صدای حمید_ وگفت:بابا هیچ کس اینجا نبود همه رفته بودن جلو تو ام که...
_منم که چی؟
_هیچی بابا بخشید  دیگه مواظبم


رضا بار دیگر سعی کرد خود را به حمید برساند اما با فریاد حمید مواجه شد: "بابا بعد از بازی بیا زرتو بزن" وتصمیم گرفت بعد از بازی پیش حمید برود
 با کمی دلخوری کنار زمین روی جدول کنار جوی منتظر تمام شدن بازی نشست و در فکر فرو رفت:
این دفه دیگه باید بهش بگم منم میتونم بازی کنم ،
حجت بهم گفته بود اگه شلوار ورزشی نداشته باشی حمید تو بازی رات نمیده،حالا که بابام برام شلوار خریده تازه شلوار خارجی ،چون بابا دیشب داشت یواشکی به مامان میگفت "از تاناکورا خریده"فکر کنم ژاپنیه فقط نمی دونم چرا مارکشو یواشکی گفت ، شاید فکر می کرده من میرم برا بقیه پز میدم دلشون بشکنه ولی من که از این کارا نمیکنم...
اگه حمید گفت نمی تونی خوب بدویی بهش میگم دروازه که میتونم وایسم،آخه من کلی تو خونه جلو آینه با خودم بازی کردم_البته بدون توپ_...
درسته  حمید یه ذره بد اخلاقه ولی من مطمئنم که قبول میکنه چون پسر مهربونیه فقط سر بازی یه ذره عصبانی میشه اگه منم بازی کنم حتما عصبانی می شم، اصلا خودم چند روز پیش دیدم با مریم دختر یکی از همسایه ها_همون که بچه ها بهش میگن جنیفر_ چقدر مهربون و صمیمی صحبت میکرد معلومه آدم خوب و مهربونیه،آره بابا قبول میکنه...


ناگهان صدای شکستن شیشه ای آمد وصدای گریه بلند کودکی.
کار کار حمید بود.
طنین خشمناک نعره ی مردی کوچه و ساکنانش را لرزاند.
حمید فرار کرد.
علی فریاد زد : "بچه ها فرارکنید وگرنه میوفته تقصیر ما".

همه فرار کردند به جز پسرک.
رضا تنها گوشه زمین ایستاده بود ترس تمام وجودش را فرا گرفته بود هیچکس به یاد او نبودوهمه تنهایش گذاشته بودند، به سختی شروع به حرکت کرد همه ی بدنش می لرزید.
صدای ممتد گریه وشیون کودک قطع نمی شد.
گوئی آفتاب سعی می کرد خود را باتمام نور و حرارتش در چشم رضا بریزد ، چشمانش می سوخت وعرق از پیشانیش جاری شده بود.
باز هم صداهایی میامد ولی رضا جرات ایستادن و برگشتن نداشت نفس نفس زنان سعی می کرد خود را به انتهای زمین بازی برساند...صدای قدمهای چند نفر...صدای باز وبسته شدن در ماشین...صدای گریه ی بچه...صدای روشن شدن ماشین...

پای رضا به سنگی گیر کرد و با شدت به زمین خورد،بینیش بسیار درد گرفت ،خون مثل آبشاری از بینیش سرازیر شد ، و همچنین اشک بی اختیار...دکمه ی یقه وچند دکمه ی دیگرش افتاده بود و موهایش به هم ریخته بود به سختی ایستاد...
صدای سرعت گرفتن ماشین و سپس ترمز شدید آن به گوش رسید.
هنوز قدمی بر نداشته بود که سپر ماشین محکم با پشت پایش برخورد کرد ،رضا محکمتر از قبل به زمین خورد ،اینبار شلوارش حسابی پاره شد و زانوها و آرنجش زخمی شد
مرد خشمگین از ماشین پیاده شد ،رضا هنوز درست نایستاده بود که با سیلی مرد محکمتر از دفعات قبل به زمین خورد واین بار دلش هم شکست.
سعی می کرد به مرد بفهماند کار او نبوده است ولی بغض و گریه ی فراوانش به همراه فریاد های ممتد مرد جلوی او را می گرفتند:پدر سگ آشغال...
_آقا به خدا...
_خفه شو حیوون نفهم چند دفه گفتم اینجا جای بازی نیست
_آقا من اصلا...
_گفتم خفه شو تا نکشتمت
صدای پیر مردی آمد : هوشنگ تو برو بچه رو برسون درمونگاه من به خدمت این پسرک خر می رسم

...ماشین رفت.

رضا سعی می کرد آب بینیش را که با خون و اشک آمیخته شده بود را پاک کند اما بغض های پیاپیش نمی گذاشت
پیر مرد خشمگین دستی بر سبیلهای تاب دارش کشید،عصایش را تا مقابل بینی خون آلود رضا بالا آورد و با حالت تهدید آمیزی تکان داد و گفت: راه بیفت پسر باید بریم کلانتری زود باش راه بیفت
_باباجون به خدا کار من نبود...

پیر مرد با فریاد صحبت پسرک را قطع کرد:
اولا به من نگو باباجون من باباجونت نیستم ثانیا به جز تو که کسی اینجانیست تازه اگر کار تو نبود چرا داشتی فرار می کردی؟ راه بیفت این بازی ها رو هم برای من در نیار من دماغ صد تا بدتر از تو رو زدم زمین
_آقا منو دیگه نزنین  من خودم  با دماغم محکم خوردم زمین،به خدا من نبودم حاضرم قسم بخورم 
_تو که قسمای دروغتو خوردی حالا را بیوفت بریم کلانتری اگه نوه ام طوریش بشه تو و خونوادت باید جواب بدید بر فرض محال هم که تو نبوده باشی هیچ شاهدی نداری پس تا با این عصا نزدم تو سرت راه بیوفت بریم...

پیر مرد پسرک را به جلو راند تا از پشت مواظبش باشد فرار نکند،پسرک لنگان لنگان و به آرامی راه افتاد،پیر مرد چند بار به پسرک گفت :"خودتو به موش مردگی نزن درست و سریع راه برو با این کا را نمی تونی در بری" و تا پسر می خواست از خود دفاع کند سرش  داد میزد،تا اینکه متوجه شد راه رفتن پسرک عادی نیست ، اول فکر کرد به خاطر زخمی شدن است اما خوب که دقت کرد دید...پسرک را صدا زد:
"بچه وایسا ببینم"
رضا با ترس ولرزان رو بروی پیر مرد ایستاد پیرمرد دستش را طرف صورت پسرک برد پسر سریع دستانش را با حالت تدافعی جلوی صورتش سپر کرد،اما پیر مرد دستانش را کنار زد و دست خود را روی صورت پسر گذاشت چشمانش را تنگ کرد و با صدای آرام پرسید:

_"ببینم تو  اصلا بلدی فوتبال بازی کنی؟"

رضا با تعجب پیرمرد را نگاه کرد وآرام و با احتیاط پاسخ داد:
_نه ...یعنی بله بلدم
_بگو ببینم تا حالا چند بار بازی کردی؟
_هیچ بار البته واقعی ولی الکی خیلی بازی کردم
_پس تو اون شوتو نزدی؟
_من که گفتم کار من نبود امروز تازه می خواستم برم با حمید صحبت کنم بگم منم می تونم بازی کنم حداقل جای دربازه بان آخه میدونید من یه پام کوچکتر از...
_ آره میدونم بیشتر از این شرمندم نکن مارو ببخش به خدا جبران می کنیم حالا راه بیفت بریم خونه ی ما زخماتو ببندم


ناگهان اتفاقی ساده در چشمان پیر مرد و دهان پسرک افتاد:
اشکی که گویا سالها در چشمان پیر مرد زندانی بود آزادی خود را با دویدن در چهره ی پیرمرد جشن گرفت
و لبخندی که مدتها از دهان پسرک رفته بود دوباره باز گشت
پیرمرد دستش را به طرف چشمانش برد و گفت:"بعد از رفتن ملوک اولین باره ،خدایا شکرت"  وسپس از گریه ی خود خنده اش گرفت.
_ببینم اسمت چیه پسر جون
_ رضا آقا،رضا موسوی اسم شما چیه؟
_اسم من هم رضاست تو همون باباجون صدام کن...


زمین بازی دیگر خالی و ساکت بود.

فقیر

چهارشنبه 8 آبان1387  به قلم  من  |

 

داستان کوتاه _نقاب_فقیر

ـ به جون خودم به جون مامانم اصلا به جون خدا قسم می خورم هر کاری که بخوای می کنم هر چی بگی

گوش می دم تو فقط قبول کن من حاضرم…

_چرا نمی خوای بفهمی من ازدواج کردم همسرم رو هم خیلی دوست دارم و نمی خوام نمی خوام که…

استغفرالله…

_نمی خوای که چی ؟ نمی خوای اسیر هوس یه دختر سوسول بشی ، یه بچه پولدار بی خاصیت ،یه دختر

هرزه ی بی آبرو … آره می فهمم آبروتو می برم ولی به خدا…

_بس کن

_نه تو بس کن؛ چرا متوجه نیستی من عاشقت شدم عاشق…مگه عشق بده مگه عشق حرومه، از هر کی

بپرسی میگه عشق خوبه میگه عشق قشنگه دیروز خودم رفتم از امام جماعت محلمون که تا حالا یه بار هم

ندیده بودمش پرسیدم حاجی عشق حرومه گفت نه عشق اگه عشق باشه گناه که نداره هیچ، ثوابم داره

_ اون یه منظور دیگه داشته تازه ما هیچیمون به هم نمی خوره نه ظاهرمون نه عقایدمون…

ــ تا نوبت به یه دختر میشه اسم عشق میشه هوس میشه بی عفتی آقا معلم دیگه به جون کی قسم بخورم، به جون خودت دیگه با تیپ بچه مثبتا میام بیرون با چادر مقنعه میام بیرون،دیگه نمازمو می خونم…

_مهم ترینش موقعیتمونه که به هم نمی خوره؛ اگه میدونستم اینجوری میشه هیچ وقت برای قسطای اول عروسیم سراغ تدریس خصوصی نمی رفتم اونم با یه دختر وای خدا چه اشتباهی بود حالا اگه مریم بفهمه چی میشه…

***

دختر خود را روی سطح پل انداخت و با صدای بیشتری شروع به گریه کرد:

_خواهش می کنم ،به پات میوفتم ،منو قبول کن،میام تا آخر عمرم مث یه کلفت کنیزی زنتو می کنم…

***
مرد فریاد زد:

_بس کن دیگه بسه اصلا می دونی چیه من از تو متنفرم حالم به هم می خوره خودتو بکشی هم راضی

نمیشم حالا برو دست از سرم بردار

***

مرد صورتش را پشت دستهایش پنهان کرد تا اشک ها نقاب خشم دروغینش را کنار نزند...  نقاب روی نقاب.
دختر آرام به سمت نرده ی پل خزید و پاهایش را آن طرف نرده گذاشت.
مرد فهمید و با سرعت و فریاد زنان به سمت او دوید.
دختر خود را رها کرد.
مرد دستانش را دور دختر حلقه کرد .
اما…
بیشتر وزن مرد آن سوی پل بود.

***

صفحه ی حوادث یکی از روزنامه های زرد صبح روز بعد :
قاتل حرفه ای قتلهای زنجیره ای دختران جوان در دامی که برای قربانی خود مهیا کرده بود همراه با قربانی خود به دام افتاد.
طبق گفته ی سرهنگ جلالی تهرانی  مسئول این پرونده قاتل که گویا نوعی بیماری روانی پنهان داشته است قبل از این 9 دختر دیگر را که همگی از طریق تدریس خصوصی اغفال کرده بود از پل های مختلفی در شهر با فاصله زمانی معین_هر یک ماه_ پایین می انداخته است واین بار گویا با قربانی درگیر شده و هردو کشته شده اند…

***
نقابها نمی گذارند ما خوب ببینیم.

 

فقیر

دوشنبه 6 آبان1387  به قلم  من  |

 

 



من آن معني رو به ويراني‎ام
كه در خانه لفظ زنداني‎ام

دلم غنچه‎وار از غريبي گرفت
نسيمي نيامد به مهماني‎ام

ندارم سر سجده بر بادها
بلند است اقبال پيشاني‎ام

بگو صورت سنگي روزگار
فريبد به لبخند سيماني‎ام

از اين پس عبور از دلم ساده نيست
كه معمار پل‎هاي ويراني‎ام

خدا را به طبل خدا كم زنيد
فزون مي‎شود شور شيطاني‎ام

غرور شما ساقه‎ام را شكست
بترسيد از گرده افشاني‎ام
*
ببينيد درياي خشم مرا
در آرامش روح طوفاني‎ام

شبم تار و مارم چو گيسوي تو
تمامي ندارد پريشاني‎ام


مرحوم سيد حسن حسيني (مسيحا)

از كتاب "سفرنامه گردباد"

وبلاگ شخصي سيد :
http://masiha83.persianblog.ir


 

شعر_من(37)
سيد حسن حسيني(17)
قيصر امين پور(9)
يوسفعلي مير شكاك(6)
آیت الله مجتهدی (1)
آیت الله خامنه ای (1)
دکتر مدد پور (1)
درد و دلهاي من(10)
بيدل دهلوي(4)
مجيد مجيدي (1)
سيد حسن نصر الله (2)
فريدون مشيري (1)
پرويز مشكاتيان (1)
عليرضا قزوه (2)
مجيد انتظامي (1)
حاج آقا محمدي دوست (1)
مولوي (1)
امام صادق (1)
بيژن ارژن (2)
شهيد شوشتري (1)
اريك امانوئل اشميت (1)
حافظ (1)
امام علی (1)
مرتضی امیری اسفندقه (1)
داستان_من(4)
سلمان هراتي(2)
سهراب سپهري(1)
نصر الله مرداني(2)
مهرداد اوستا(1)
هوشنگ ابتهاج(1)
زكريا اخلاقي(3)
كيوان خسروي(2)
مهدي دسترنج(1)
باباطاهر(1)
مهدي اخوان ثالث(1)
سعدي(2)
شهيد آويني(1)
منوچهر آتشي(1)
شهيد چمران(2)
آيت الله بهجت(2)
محمد علی بهمنی(1)
سيد حميد رضا برقعي(1)
انتخابات(2)
صائب تبريزي(1)
آیت الله جوادی آملی(1)
سید امیر حسین مهدوی(2)
امام خمینی(3)
مهدي آذر يزدي(1)
عرفان نظر آهاري (1)
جبران خليل جبران (1)
مستي(2)
ريا(1)
رضا اميرخاني(3)
اهل بيت()
فاضل نظري(1)

 

خدا مي بيند ، مردم مي بينند
اسكار و بانوي صورتي پوش _ اشميت
۸۸/۸/۸
بي خدا حافظي
ما قلم هاييم در دست ولي _ كز لب ما مي چكد ذكر علي
كبوترانه
از زبان يك ياغي
رييس مذهب عشق
دو غزل از من
سالروز بزرگداشت مولانا

 

88/08/01 - 88/08/30
88/07/01 - 88/07/30
88/06/01 - 88/06/31
88/05/01 - 88/05/31
88/04/01 - 88/04/31
88/03/01 - 88/03/31
88/02/01 - 88/02/31
88/01/01 - 88/01/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30

 

 

رهبري
براده هاي روح(سيد)
قيصر امين پور
كاظم كاظمي
سهراب سپهری
راديو مانيا(احمد نادمي)
مصطفی محدثی خراسانی
فصل فاصله(محمد رضا تركي)
قانون عشق(نصر الله مرداني)
يوسفعلي ميرشكاك(ميرشكار)
پرسه در خیال(حميد رضا برقعي)
پل خواب(محمد رضا عبدالملكيان)
عشق عليه السلام(عليرضا قزوه)
سيب ها(سيد ضياالدين شفيعي)
اسب خسته(حميدرضا شكارسري)
مرد اردي بهشت(شهاب الدين رهنما)
نادر ابراهيمي
ارمیا(رضا امیرخانی)
کافه پیانو(فرهاد جعفری)
بيدل
حافظ
مولوي
شهيد آويني
شهید چمران
استاد احمد فرديد
استاد حسين كچوييان
استاد شهریار زرشناس
استاد حسن رحیم پور ازغدی

 

کافه شب
ســوســه
خیال رنگی
هلال_پ 66
وفاي به عهد
كالبدم روياست
مسـأله ایـن اسـت
کاغذ سپید..مداد سیاه
دست نوشته های یک دانشجو
مرجع عاشقانه های شعر معاصر
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
الو ؟
حامر
تقاطع
روايــت
نرگسي
تب سگی
روح موروثي
هميشه بهار
متولد ماه مهر
خدا/قاصدک/حاجی...
طلبه ای که خیلی وقته ننوشته
فقير
ترمه
تكوير
ققنوس
آسمانه
زیرتیغ
Daniel
بوستان
قافله عمر
كمي پنجره
باید رفت...
سپهر سهیل
تبسم تنهایی
كلاس ستاره
موج الحسين
كبوترها سلام
نشئه ي تنهايي
هیاهوی سکوت
ابر،قطره،باران...
تنهايي پر هياهو
پسر اردي بهشت
سپید مثل برف ...
راهي بزن كه آهي...
متصل به طناب احساس
تنها صداست که می ماند
آری، ایمان ترانه ی آدمیست
پابرهنه زاده ی کوچه های احساس
من تو را در چشم های تو از دست داده ام

 

RSS 2.0
__________________________ قالب وبلاگ توسط senobari.blogfa.com بر پايه ي يكي از قالبهاي بلاگ اسكين طراحي شده است