از ابروهای به هم گره خرده اش،لباس مرتبش ــ با یقه ی بسته ــ،موهای مرتب و کوتاهش،شلوار ورزشی تقریبا نویش وقدمهای تقریبا استوارش معلوم بود،که دیگر تصمیم خود را گرفته است. در عین معصومیت زیاد چهره اش قیافه ای رسمی و بزرگانه به خود گرفته بود. _طبق معمول_کمی دیر رسید ، بازی شروع شده بود و یارکشی تمام. به دو طرف نگاه کرد تیم حسام 6 نفر ،تیم حمید 5 نفر،مثل همیشه حمید گفته بود :((چون من همیشه برنده هستم شما یک نفر بیشتر بردارید )) پسر بار دیگر دیالوگهایی را که در نمایشنامه ی ذهنش بارها برسی کرده بود مرور کرد و حالا...نوبت حرکت بود.
حمید خود را به دروازه ی تیم مقابل رساند و اولین گل بازی را زد. بعد به وسط زمین آمد و با آسودگی روی زمین نشست رضا فرصت را غنیمت شمرد و به سختی خود را به حمید رساند ،صدایش را صاف کرد :سلام حمید من می خواستم... حمید با فریادی ناگهان مثل برق از جا پرید و خود را به دروازه ی خودشان رساند:"دو دیقه نمی ذارید ما بیشینیم؟یه گوسفند و می ذاشتم دروازه بهتر بازی میکرد."
مصطفی دروازه بان تیم حمید بود او هم صدایش را برد بالا_البته نه به بلندی صدای حمید_ وگفت:بابا هیچ کس اینجا نبود همه رفته بودن جلو تو ام که... _منم که چی؟ _هیچی بابا بخشید دیگه مواظبم
رضا بار دیگر سعی کرد خود را به حمید برساند اما با فریاد حمید مواجه شد: "بابا بعد از بازی بیا زرتو بزن" وتصمیم گرفت بعد از بازی پیش حمید برود با کمی دلخوری کنار زمین روی جدول کنار جوی منتظر تمام شدن بازی نشست و در فکر فرو رفت: این دفه دیگه باید بهش بگم منم میتونم بازی کنم ، حجت بهم گفته بود اگه شلوار ورزشی نداشته باشی حمید تو بازی رات نمیده،حالا که بابام برام شلوار خریده تازه شلوار خارجی ،چون بابا دیشب داشت یواشکی به مامان میگفت "از تاناکورا خریده"فکر کنم ژاپنیه فقط نمی دونم چرا مارکشو یواشکی گفت ، شاید فکر می کرده من میرم برا بقیه پز میدم دلشون بشکنه ولی من که از این کارا نمیکنم... اگه حمید گفت نمی تونی خوب بدویی بهش میگم دروازه که میتونم وایسم،آخه من کلی تو خونه جلو آینه با خودم بازی کردم_البته بدون توپ_... درسته حمید یه ذره بد اخلاقه ولی من مطمئنم که قبول میکنه چون پسر مهربونیه فقط سر بازی یه ذره عصبانی میشه اگه منم بازی کنم حتما عصبانی می شم، اصلا خودم چند روز پیش دیدم با مریم دختر یکی از همسایه ها_همون که بچه ها بهش میگن جنیفر_ چقدر مهربون و صمیمی صحبت میکرد معلومه آدم خوب و مهربونیه،آره بابا قبول میکنه...
ناگهان صدای شکستن شیشه ای آمد وصدای گریه بلند کودکی. کار کار حمید بود. طنین خشمناک نعره ی مردی کوچه و ساکنانش را لرزاند. حمید فرار کرد. علی فریاد زد : "بچه ها فرارکنید وگرنه میوفته تقصیر ما".
همه فرار کردند به جز پسرک. رضا تنها گوشه زمین ایستاده بود ترس تمام وجودش را فرا گرفته بود هیچکس به یاد او نبودوهمه تنهایش گذاشته بودند، به سختی شروع به حرکت کرد همه ی بدنش می لرزید. صدای ممتد گریه وشیون کودک قطع نمی شد. گوئی آفتاب سعی می کرد خود را باتمام نور و حرارتش در چشم رضا بریزد ، چشمانش می سوخت وعرق از پیشانیش جاری شده بود. باز هم صداهایی میامد ولی رضا جرات ایستادن و برگشتن نداشت نفس نفس زنان سعی می کرد خود را به انتهای زمین بازی برساند...صدای قدمهای چند نفر...صدای باز وبسته شدن در ماشین...صدای گریه ی بچه...صدای روشن شدن ماشین...
پای رضا به سنگی گیر کرد و با شدت به زمین خورد،بینیش بسیار درد گرفت ،خون مثل آبشاری از بینیش سرازیر شد ، و همچنین اشک بی اختیار...دکمه ی یقه وچند دکمه ی دیگرش افتاده بود و موهایش به هم ریخته بود به سختی ایستاد... صدای سرعت گرفتن ماشین و سپس ترمز شدید آن به گوش رسید. هنوز قدمی بر نداشته بود که سپر ماشین محکم با پشت پایش برخورد کرد ،رضا محکمتر از قبل به زمین خورد ،اینبار شلوارش حسابی پاره شد و زانوها و آرنجش زخمی شد مرد خشمگین از ماشین پیاده شد ،رضا هنوز درست نایستاده بود که با سیلی مرد محکمتر از دفعات قبل به زمین خورد واین بار دلش هم شکست. سعی می کرد به مرد بفهماند کار او نبوده است ولی بغض و گریه ی فراوانش به همراه فریاد های ممتد مرد جلوی او را می گرفتند:پدر سگ آشغال... _آقا به خدا... _خفه شو حیوون نفهم چند دفه گفتم اینجا جای بازی نیست _آقا من اصلا... _گفتم خفه شو تا نکشتمت صدای پیر مردی آمد : هوشنگ تو برو بچه رو برسون درمونگاه من به خدمت این پسرک خر می رسم
...ماشین رفت.
رضا سعی می کرد آب بینیش را که با خون و اشک آمیخته شده بود را پاک کند اما بغض های پیاپیش نمی گذاشت پیر مرد خشمگین دستی بر سبیلهای تاب دارش کشید،عصایش را تا مقابل بینی خون آلود رضا بالا آورد و با حالت تهدید آمیزی تکان داد و گفت: راه بیفت پسر باید بریم کلانتری زود باش راه بیفت _باباجون به خدا کار من نبود...
پیر مرد با فریاد صحبت پسرک را قطع کرد: اولا به من نگو باباجون من باباجونت نیستم ثانیا به جز تو که کسی اینجانیست تازه اگر کار تو نبود چرا داشتی فرار می کردی؟ راه بیفت این بازی ها رو هم برای من در نیار من دماغ صد تا بدتر از تو رو زدم زمین _آقا منو دیگه نزنین من خودم با دماغم محکم خوردم زمین،به خدا من نبودم حاضرم قسم بخورم _تو که قسمای دروغتو خوردی حالا را بیوفت بریم کلانتری اگه نوه ام طوریش بشه تو و خونوادت باید جواب بدید بر فرض محال هم که تو نبوده باشی هیچ شاهدی نداری پس تا با این عصا نزدم تو سرت راه بیوفت بریم...
پیر مرد پسرک را به جلو راند تا از پشت مواظبش باشد فرار نکند،پسرک لنگان لنگان و به آرامی راه افتاد،پیر مرد چند بار به پسرک گفت :"خودتو به موش مردگی نزن درست و سریع راه برو با این کا را نمی تونی در بری" و تا پسر می خواست از خود دفاع کند سرش داد میزد،تا اینکه متوجه شد راه رفتن پسرک عادی نیست ، اول فکر کرد به خاطر زخمی شدن است اما خوب که دقت کرد دید...پسرک را صدا زد: "بچه وایسا ببینم" رضا با ترس ولرزان رو بروی پیر مرد ایستاد پیرمرد دستش را طرف صورت پسرک برد پسر سریع دستانش را با حالت تدافعی جلوی صورتش سپر کرد،اما پیر مرد دستانش را کنار زد و دست خود را روی صورت پسر گذاشت چشمانش را تنگ کرد و با صدای آرام پرسید:
_"ببینم تو اصلا بلدی فوتبال بازی کنی؟"
رضا با تعجب پیرمرد را نگاه کرد وآرام و با احتیاط پاسخ داد: _نه ...یعنی بله بلدم _بگو ببینم تا حالا چند بار بازی کردی؟ _هیچ بار البته واقعی ولی الکی خیلی بازی کردم _پس تو اون شوتو نزدی؟ _من که گفتم کار من نبود امروز تازه می خواستم برم با حمید صحبت کنم بگم منم می تونم بازی کنم حداقل جای دربازه بان آخه میدونید من یه پام کوچکتر از... _ آره میدونم بیشتر از این شرمندم نکن مارو ببخش به خدا جبران می کنیم حالا راه بیفت بریم خونه ی ما زخماتو ببندم
ناگهان اتفاقی ساده در چشمان پیر مرد و دهان پسرک افتاد: اشکی که گویا سالها در چشمان پیر مرد زندانی بود آزادی خود را با دویدن در چهره ی پیرمرد جشن گرفت و لبخندی که مدتها از دهان پسرک رفته بود دوباره باز گشت پیرمرد دستش را به طرف چشمانش برد و گفت:"بعد از رفتن ملوک اولین باره ،خدایا شکرت" وسپس از گریه ی خود خنده اش گرفت. _ببینم اسمت چیه پسر جون _ رضا آقا،رضا موسوی اسم شما چیه؟ _اسم من هم رضاست تو همون باباجون صدام کن...
زمین بازی دیگر خالی و ساکت بود.
فقیر |