تبليغاتX
به رنگ آسمان



خدا مي بيند ، مردم مي بينند

قرآن كريم ، سوره بقره :

و چون به آنان گفته شود در زمين فساد مكنيد مى‏گويند ما خود اصلاحگريم(۱۱)بهوش باشيد كه آنان فسادگرانند ليكن نمى‏فهمند(۱۲)و چون به آنان گفته شود همان گونه كه مردم ايمان آوردند شما هم ايمان بياوريد مى‏گويند آيا همان گونه كه كم خردان ايمان آورده‏اند ايمان بياوريم هشدار كه آنان همان كم‏خردانند ولى نمى‏دانند (۱۳)و چون با كسانى كه ايمان آورده‏اند برخورد كنند مى‏گويند ايمان آورديم و چون با شيطانهاى خود خلوت كنند مى‏گويند در حقيقت ما با شماييم ما فقط [آنان را] ريشخند مى‏كنيم (۱۴)خدا [است كه] ريشخندشان مى‏كند و آنان را در طغيانشان فرو مى‏گذارد تا سرگردان شوند(۱۵)همين كسانند كه گمراهى را به [بهاى] هدايت‏خريدند در نتيجه داد و ستدشان سود[ى به بار] نياورد و هدايت‏يافته نبودند (۱۶)


ادامه مطلب

جمعه 15 آبان1388  به قلم  من  |

 

آسماني


زمـين دلم آسماني شـده
پـر از تابش مهرباني شـده
...
بيـا با من اي دوست اي هم سفر
هـواي دلم جمكراني شـده



فقير


ادامه مطلب

جمعه 16 مرداد1388  به قلم  من  |

 

پايان يك قصه خوب


واي آخر مگر مي شود ؟ وقتي اسمش را جايي ببينيم ياد تمام لحظات خوب وپاك كودكيمان مي افتيم ، پيرمرد قسمتي از كودكي همه ي ماست ، ما نمي توانيم كودكي خودمان را روي شانه هايمان تشييع كنيم ، ما نمي توانيم كودكيمان را دفن كنيم ، ما نمي توانيم براي كودكيمان فاتحه بخوانيم ...


ادامه مطلب

جمعه 19 تیر1388  به قلم  من  |

 

من مست و "تو" دیوانه 2

(برای همان دوست دیوانه)

سلام بر تو اي جنون كه مي دهي فراريم
يادت مي آيد گفته بودم دوست دارم در شهر
دیوانه ها _همان شهري كه تو در آن زندگي مي كني_ زندگي كنم ؟ نمي گويم آنجا همان شهر دیوانه بود ولي يك عالمه دیوانه كه مثل من از شهر عقل معاش و همشهري هايشان دلگير بودند ، آنجا دور هم جمع شده بودند ، البت همه دیوانه نبودند عده اي هم مثل من فقط شور جنون داشتند و از مصاحبت با ديوانه ها لذت مي بردند ، يك خوبي آنجا اين است كه سه روز از هياهوهاي سياسي ، دعواهاي بي حاصل سر خيار و سيب زميني و كلا ازاين عالم بي خبري بي خبر مي شوي ، از اين خانه ي غفلت غافل مي شوي ... حيف كه من دير در اين خانه را زدم به قول صائب :

عالم بی خبری طرفه بهشتی بوده است ... حیف و صد حیف که ما دیر خبردار شدیم

{البته همين هم به لطف علي آقا بود و الا من هيچ اقدامي نكرده بودم (علي هم يكي از نام هاي خداست!)}
يك لطف ديگرش هم اين بود كه موبايلمان را گرفتند و اين يعني من سه روز موسيقي گوش نكردم ، ولي انصافا اصلا خلا گوش ندادن به آهنگ را احساس نكردم ...
البته از همان روز اول يك احساس غربت خاصي داشتم ، آخر مي داني آنجا همه آمده بودند بهتر شوند ولي من رفته بودم از اين بدتر نشوم ، جدي مي گويم ها اين را مي شد در بند بند ناله هاشان و قطره قطره اشكهاشان حس كرد ... جمعي نوجوان بودند از بسيجي هاي خيلي پايين شهر ! تيپشان به هرچه بگويي مي خورد غير از بسيجي ،(يعني اگر با همين اوضاع بروند بالا شهر بسيجي هاي بالا شهر دستگيرشان مي كنند!) يكيشان بود خيلي كوچك بود (نهايتا اول راهنمايي) و البته بسيار شر و شور ، فكر كنم روز دوم بود كه آمد سوالي از من پرسيد به اين مضمون: "چرا مسلمان ها پيشرفت نمي كنند ؟ آيا اسلام دست ما را براي پيشرفت نبسته است؟" خوب من هم علي القاعده جوابي روتين به او دادم ... چيزي كه در ذهنم از همان اولين برخوردم با اين ها پيش آمده بود اين بود كه افرادي با اين تفكر چرا بايد بيايند آنجا و اينجوري خودشان را به زحمت بيندازند آن هم با اين سن كم آن هم با  شرايط سخت آن مكان ، آن هم هر سال ... نيمه شب بيشتر جوانها جوگير شده بودند و در يك گوشه جمع شده بودند ، احتمال دادم او و ديگر اقرانش هم در آن جوگيركده ! باشند ، رفتم به محل عبادت با تعجب ديدم او و يكي از دوستان بسيار شلوغش با يك حالت زيبايي به عبادتي طولاني  نشسته اند ... شب آخر كه دعاي مادر داود را مي خواندند باز اين بچه نزديك من بود ،‌ در آن گرما پتويي روي سرش انداخته بود و زار زار گريه مي كرد ومن دريغ از قطره اي اشك ...
احساس غريبي در من تقويت شد : ما در اين جمع غريبيم ...

حيلت رها كن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو ... و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

پنجشنبه 18 تیر1388  به قلم  من  |

 

من مست و "تو" دیوانه

(برای یک دوست دیوانه)

نمی دانی چقدر دلم می خواست همه
دیوانه بودند ، چقدر دلم می خواست بین یک شهر دیوانه زندگی می کردم ، واقعا اگر همه مثل تو دیوانه بودند این دنیا هیچ چیز کم نداشت ، وقتی بین مردم خودمان راه می روم احساس می کنم دلم خیلی برایت تنگ می شود ... به خاطر همین است که وقتی نوشتنت را می بینم اینقدر هیجان زده می شوم
می دانی درباره ات چه جوری فکر می کنم ؟ فکر می کنم توی یک شهر دور زندگی می کنی که همه ی آدمهای اون شهر بلا استثنا
دیوانه هستند ، آنجا همه چیز خوبست آنجا همه چیز عالیست ، مردم آنجا به چیزهای احمقانه فکر نمی کنند ، مردم آنجا همگی با انصافند ، مردم آنجا مهربانند ، اینجوری نیستند که برای فکر کردن به هر چیز اول بروند سراغ ماشین حساب ، سراغ منفعت طلبی ، مردم شهر تو هیچ وقت حقیقت را انکار نمی کنند ، حتی اگر به ضررشان باشد ، آخر می دانی دیوانه ها فقط حقیقت را می بینند ، یک چرندیاتی در مورد واقعیت و حقیقت در سرم هست ... نمی دانم بگویم یا نه ... می گویم: بعضی هنر ها مخصوصا شعر کارش این است که واقعیت ها را در هم می ریزد تا یک حقیقتی را نشان دهد مثلا شاعری می گوید : "ابر می گرید و می خندد از آن گریه چمن" خوب اینکه یک دروغ بچگانه است ، هر کودکی می داند گریه و خنده مختص انسان است ، در توصیف شعر می گویند "احسنها اکذبها" خوب اینها یعنی اینکه شعر دروغ است ؟ نه ! شاعر با در هم ریختن واقعیت هایی چون بارش باران ، طراوت چمن ، گریه کردن ، خندیدن و ... می خواسته انسان را به حقیقتی بزرگ برساند و آن رسیدن به حقیقت زیبایی انسان و آفرینش از طریق درک زیبایی طبیعت است .... از اینها بگذریم ، برای دیوانه ها لازم نیست واقعیت ها را در هم بریزی تا توجهشان به حقیقت جلب شود ، چون دیوانه ها اصلا واقعیات را نمی بینند آنها فقط حقیقت را می بینند ، دید آنها به جهان شاعرانه است حتی اگر شاعر نباشند ... شاعر ها هم آن لحظه واقعا شاعرند که دیوانه اند ... خیلی حرف دارم فعلا کافیست

برایم دعا کن دوست دیوانه ام

پنجشنبه 11 تیر1388  به قلم  من  |

 

من المومنین ...

ایمیل من به آقای سید امیر حسین مهدوی :

سلام آقاي مهدوی

نمی دونم وقت می کنید ایمیلمو بخونید یا نه شاید اصلا ایمیلتان را چک نمی کنید ، شاید هم آنقدر صندوق دریافتیتان شلوغ است که ایمیل من در آنها گم می شود ... احتمالا هم همینطور است الآن اینباکس  شما پر شده از گله های و دشنام ها و یا بعضا ترحم ها و احساس همدلی های مصنوعی

من یک دانشجوی {...} فلسفه هستم ، می دونم هنوز خیلی جوان هستم هنوز خیلی چیزها را ندیدم و نچشیدم ، اما همیشه سعی کردم با انصاف باشم ، همیشه سعی کردم با عقلم تصمیم بگیرم ، هیچ عقیده ای رو بدون دلیل عقلی نپذیرفتم ، اما اگر چیزی در جایگاه اعتقادی من قرار گرفت محکم از اون طرفداری می کنم .

چند روز پیش شما یک نشست خبری داشتید و در اون نشست خبری اظهارات(یا به قول دوستان قدیمیتان اعترافات) عجیبی رو مطرح کردید ، تا اونجایی که من می دونم شما قبلا سردبیر ویژه نامه ی سیاسی روزنامه  اعتماد و روزنامه ی صنعت و توسعه و روزنامه ی اندیشه ی نو و قائم مقام ستاد 88 و از اعضای مهم ستاد میر حسین و سازمان مجاهدین بودید ، اما در نشست خبریتان بگونه ای صحبت کردید که انگار از اعضای قدیمی روزنامه کیهان(یا به قول یکی از خوانندگان الف جاسوس رجا نیوز!) یا حداقل وابسته به یک جریان معتدل اصولگرایی هستید

حتما خودتان بارها به تاثیر این نشست در افکار عمومی فکر کردید ، یکی از همفکران سابق شما در وبلاگش قبل از اینکه بگه "اظهارات" شما "اعتراف" زیر شکنجه ی دیکتاتورها بوده مینویسه : " من هر وقت مي‌خواستم به خودم يا ديگري اميدواري بدهم كه نسل جديد سازمان مجاهدین انقلاب خوش‌فكر و رها از تعصبات ذهني قديمي‌هاي‌شان هستند امير حسين مهدوي را مثال مي‌زدم جواني مودب، خوش‌برخورد، خوش‌فكر و فعال. كماكان امير براي من همان دوست سابق و فعال سياسي و روزنامه‌نگار اقتصادي احترام‌برانگيز است ..." این حرف حداقل پیامی که به من می دهد این است که شما هیچگاه جزو افراد دروغگو و لجباز نبودید ، شما در منظر همفکران قدیمیتان یک انسان صادق بوده اید ، این مسئله باعث می شود بسیاری از جوانان با انصاف طرفدار میر حسین درمورد بعضی عقایدشان بازنگری کنند .

از قبل هم می شد حدس زد که واکنش سران مجاهدین و دیگر همفکرانشان در مورد اظهارات شما چیست ، در درجه ی اول بایکوت و در درجه دوم تکذیب و تخریب ، مطمئنا دیگر نمی گذارند آب خوش از گلویتان پایین برود

من به عنوان یک جوان پایبند به اصول به شما یاد آور می شوم که کار بزرگ و شجاعانه ای کردید ، خیلی از طرفداران میرحسین مخالف این برخوردهای بعد از انتخابات ایشان هستند ، یقینا میرحسین ِیک هفته مانده به روز رای گیری با میرحسین ِبعد از آن خیلی تفاوت دارد ، اما این طرفداران که آن زمان به خاطر قانون مداری ، صداقت و پایبندی به اصول میر حسین طرفداریش را می کردند امروز هم به خاطر همان ارزش ها باید در برابر او موضع بگیرند ، آقا سید من هرگز از شما انتظار چنین کار شجاعانه ای را نداشتم اما از مجید مجیدی و سید مهدی شجاعی و خیلی های دیگر داشتم و دارم

آقا مهدی فکر می کنم من اگر جای شما بودم هرگز جرات (این را قبلا نوشته بودم جرعت ، مصححین تصحیح کردند!) چنین کاری را نداشتم ، اینکه در این جو روشنفکری فریبکارانه حقیقت را اینگونه فریاد زدن کار هرکسی نیست .شما از خوب ترین آدم هایی هستید که من در زندگیم دیدم ، من به عنوان یک مسلمان و یک ایرانی به شما افتخار می کنم.

من المومنین رجال صدقوا ما عاهدوالله فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدّلوا تبدیلا




در همین موضوع : شب مهتاب

دوشنبه 8 تیر1388  به قلم  من  |

 

اگر خون دل ، خون دل خورده ایم !

من المونین رجال صدقوا ما عاهدوالله فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا 

 

شعر خوش شهامت و شور رشادتی

شمع همیشه روشن شهر شهادتی

 

فرمانده

 

 

هنگام وداع ! فرا رسیده است

 

شمعی بود ، از دنیای خود جدا شد ، به پهنه ی عالم قدم گذاشت ، به دام عشق پروانه افتاد ، اسیر شد، سوخت ، گرفتار شد.

 

اما از خواب بیدار شد ، هرکس به سوی کار خویش رفت ، همه رفتند و او را تنها گذاشتند ؛ شمع دور افتاده.

 

شمع بودم ، اشک شدم ؛ عشق بودم ، آب شدم ؛ جسم بودم ، روح شدم ؛ قلب بودم ، سوز شدم  ؛آتش بدوم ، دود شدم.

 

 

(شهید دکتر مصطفی چمران از کتاب "عارفانه")

 

 شهید چمران : تملک نفس ، علی را بر حوادث و مشکلات غالب کرده بود ...

 تو نيروانايي _ شهيد چمران

 


 


 

این روزها را فراموش نخواهم کرد این روزهای سخت را این قدم زدن های شبانه ی طولانی روی "مرزهای متزلزل" را ...

 

این روزها چه قدر آسمان کم رنگ شده است ! چه قدر همه چیز بوی زمین می دهد  فقط مانده بگویند استعمال رنگ آبی در محوطه ی دلها ممنوع است !

 

واقعا ما اینقدر فراموش کاریم؟ یعنی واقعا شما فکر می کنید انسان به "نسیان" نزدیکتر از "انس" است؟

 

چرا باید معیار هایمان را فراموش کنیم ؟ چرا باید در سازمان ملل به دنبال ملاک حقیقت بگردیم ؟ آسمان در قفس نمی گنجد !

 

شما هم تکرار کنید  شعر سید است : آسمان در قفس نمی گنجد آسمان در قفس نمی گنجد ...همه همه بگویند : آسمان در قفس نمی گنجد عقبی ها : آسمان در قفس نمی گنجد : عقب مانده ها :آسمان در قفس نمی گنجد پیشتازان : آسمان در قفس نمی گنجد یاران سفر کرده : آسمان در قفس نمی گنجد همسفران جامانده :آسمان در قفس نمی گنجد پیرمردهای مسجدی :آسمان در قفس نمی گنجد دخترهای سیگاری : آسمان در قفس نمی گنجد مداد رنگی ها: آسمان در قفس نمی گنجد سبزهای مایل به خاکستری : آسمان در قفس نمی گنجد سه رنگ های مد آخری : آسمان در قفس نمی گنجد انقلابیان نارنجی : آسمان در قفس نمی گنجد آبی پوشان مقیم قفس : آسمان در قفس نمی گنجد شیمیایی های بی هم نفس !:آسمان در قفس نمی گنجد بی رنگ ها : آسمان در قفس نمی گنجد ثروتمندان فقیر :آسمان در قفس نمی گنجد دیکتاتورهای آزادی خواه :آسمان در قفس نمی گنجد مکبران اسراییل :آسمان در قفس نمی گنجد ، باز هم بگویید  یک بار دیگر هم برای موعودهای خیالی : آسمان در قفس نمی گنجد

 

آهای مردم این همه های وهو برای چیست ؟ کسی نمی داند ؟این همه هل من مبارز طلبیدن برای کیست اینهمه من من برای چیست؟ ای هر منت هفتاد من ها چه می گویید؟

 

چمران مرد عرفان و علم و حماسه نبود ... چمران چمران بود چون یک شمع بود فقط یک شمع کوچک ، تمام حیثیت يك شمع مگر چه قدر ارزش دارد؟ به یک نسیم می میرد ... اما ثابت می کند بین نور و ظلمت تفاوتی هست اما برای یک لحظه هم که شده ، برای یک نفر هم که شده راه را از بی راه نشان می دهد ...

 

پیش از این ها گفته بودم خیلی پیش از این ها ... مشکل ما خیار و سیب زمینی نیست ، مشکل ما دعوای سر مسائل اقتصادی و اینجور مزخرفات نیست مشکل ما ایدئولوژیست مشکل ما مبنای شناخت حقیقت از میان واقعیت های متعدد است ، یک زمانی می گفتند جنگ بین خوب و بد است ، یک طرف پرچم اسلام یک طرف پرچم کفر ، یک طرف سفید یک طرف سیاه ، یک طرف خدا یک طرف شیطان ، زمان جنگهای پیامبر اینگونه بود جنگ بدرو حنین و خندق و خیبر اینگونه بود علی و عمر در یک لشگر بودند اما زمانی معادلات به هم می ریزد ، جنگ بین اسلام و اسلام است ، هر دو طرف پرچم خدا را دارند ، هر دو طرف سوابق خوبی دارند ، هر دو طرف حد اقل زمانی برای اسلام جنگیده اند ، اما این بار مقابل هم هستند مگر می شود دو حق در مقابل هم بایستند عایشه ام المومنین است همسر رسول خداست طلحه و زبیر شمشیر اسلامند با آن همه سوابق درخشان ، تازه یک شال سبز نه ببخشید یک شتر سرخ هم آورده اند و این نشان الهی بودنشان است ، آن طرف تر هم در سپاه معاویه شال سبزی به ... نه ببخشید قرآن به نیزه کرده اند لا اله الا الله اینها که خود معتقد به قرآنند  لباس شخصی ها هم که نه ببخشید خوارج به نام حق و حقیقت ستم می کنند تا آنجا که علی در منبر جمعه اش می گوید دلش از اینها هم خون است

 

مالکی هست در میان شما ؟؟؟

 

من فقط به یک چیز ایمان دارم و آن هم اینکه ملاک و معیار علیست ... آقا مصطفی ! شما مالک بودی ولی حالا نیستی من همینجا سوگند می خورم و با تو پیمان می بندم حالا که مالک نیستم عمروعاص و عایشه هم نباشم اگر که از اهل ولا نیستم اهل کوفه هم نباشم... من مولایم را دوست دارم ... به خودش قسم!

 

یاعلی

 

ای علی ـ ای علی ترین ـ ! از جمل نیست ترس ما

صف به صف حامی تو اند طلحه ها و زبیر ها !

 

یاعلی

 

 


زیر نویس :

 

با عرض معذرت به دلایلی برای این پست نمی توانم جای کامنت بگذارم اگر کسی خواست نظر بگذارد لطف کند در پست پایینی بگذارد ...


رویای سبز!

شهری که از تو گریخت

دوشنبه 1 تیر1388  به قلم  من  |

 

لبيك يا روح الله ...

لبيك


 


تا ز ميخانه و مي نام و نشان خواهد بود

سر ما خاك ره پير مغان خواهد بود


حلقه ي پير مغان از ازلم در گوش است

بر همانيم كه بوديم و همان خواهد بود

 

(حافظ)

امروز را ايران سرفراز هرگز فراموش نخواهد كرد


امروز خورشيد انقلاب با لهجه ي صراحت ، حجت را بر همه _چه آفتاب گردان ها و چه خفاش ها_ تمام كرد


امروز گفتار ِولي ، ذوالفقار ِعلي بود بر خدعه ي تمامي طلحه ها و زبيرها و عايشه ها و ...


پيام امروز پيام وحدت و دوستي و همدلي بود ، پيام امروز  پيام معنويت و ارتباط با حضرت حق بود ،
 
وقتي "آقا" نام مولايمان حضرت موعود(عج) را برد ، چشمان همه _زمينيان به همراه آسمان_ نم نم  دعايش را آمين گفتند

با تمام نيرنگ ها و خيانت ها ، با تمام دروغ ها و تهمت ها ، با تمام كينه ها و دشمني ها ،

 استوار ايستاده ايم ،



چون بي صاحب نيستيم ، اين آب و خاك صاحب دارد ، پشتمان به خورشيد گرم است .
امروز با تجديد بيعتمان ياد گذشته افتاديم :
 

(( اى سيّد و مولاى ما ! پيش خداى متعال گواهى بده كه  ما در راه خدا تا آخرين
 
 نفس ايستاده‏ايم ))




سلام ما به تو ای اسوه شکیبایی

یقین تو روح خدایی که باز می‏آیی


یلی به عرصه اندیشه چون تو پیدا نیست

درود بر تو که آیینه دار فردایی


علی است نام تو و در مصاف شب صفتان

لهیب شعله خورشید عالم آرایی


یمین جان تو روشن ز نور عالم غیب

خمینی دیگر و جانشین مولایی


اگر که چاه زمان راز تو نماید باز

میان مردم این روزگار تنهایی


نشان زپیر مغان در نگاه تو بینند

همیشه در همه جا مردمان بینایی


امیر کشور عشقی و رهبری هشیار


یگانه فاتح بیدار ملک دلهایی



(مرحوم نصر الله مرداني)


 


 


...سر فراز باشي ميهن من...


ياحق

جمعه 29 خرداد1388  به قلم  من  |

 

فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی...

 

ای دوست قبولم کن و جانم بستان

مستم کن و از هر دو جهانم بستان

با هرچه دلم قرار گیرد جز تو

آتش به من اندر زن و آنم بستان


(مولوی)



دخیل _ سید حسن حسینی

کوچه های خراسان_قیصر امین پور

دوشنبه 31 فروردین1388  به قلم  من  |

 

چه فكر ها كه... _ يك درد و دل

فكر مي كردم آسمان شعر بزرگتر از آن باشد كه زير چتر سياه سياست جابشود



ادامه مطلب

سه شنبه 25 فروردین1388  به قلم  من  |

 

يا مقلب القلوب و الابصار..._ من

امشب به طور اتفاقي رفتم تو پست يه وبلاگ ناشناس پستش مربوط به اول سال 1387 بود من هم همينجوري براش كامنت گذاشتم :


امسال هم چون سال قبل " گذشت مثل همه سالهای دیگه" شما را نميدانم ولي خودم كمي قد كشيدم خيلي چاق نشدم چند تا دوست جديد پيدا كردم چند تا دوست قديميو از دست دادم طبق معمول كمي از خدا دور تر شدم در اين زمينه كه پيشرفت فوق العاده اي داشتم ... چند تا كتاب جديد خوندم كمي مغرور تر شدم و و ديگر همين هيچ چيز ديگري نمانده البته اگر نخواهم لباس هاي آمده و رفته و امثال اين هارا حساب كنم احتمالا همين ها را هم كه برايتان نوشتم در پست وبلاگم مي گذارم غريبه ي آشنا

مي خواستم براي آغاز سال نو يك شعر بهاريه بذارم اما خوب نذاشتم ديگه شايد فردا پس فردا يه شعر بذارم اصلا حالا اين همه شعر نوشتم كه نه به درد شما خورد نه به درد خودم بهتره براي اولين و آخرين بار يه مطلب بذارم كه حد اقل به درد خودم بخوره...

تا الآن ديگه حتما همتون قضيه مصادف شدن 1388/8/8 با تولد اما هشتم رو شنيديد من هم اين رو به فال نيك مي گيرمو اينجا به جاي هفت سين براي خودم هشتا قول ميچينم :

1 اول از همه بايد آدم خوبي بشم ، خوب اين يه كم كليه بهتر بگم بايد رابطمو با خدا بهتر كنم من از اون آدمايي هستم كه زياد توبه مي كنن علتش هم اينه كه زياد توبه ميشكونم، فكر مي كنم صائب گفته : دوشينه به يك توبه دو صد جام شكستيم/امروز به يك جام دوصد توبه شكستيم ، با همين امام رضا خودمون هزار بار قرار و مدار گذاشتما انصافا اون هميشه پاي قرار بود ولي من تا خرم از سر پل پرواز مي كرد قول و قرار ها رو هم فراموش مي كردم  ،قربون كرمت امام رضا ميدونم با اين همه پيمان شكني و بي وفايي و قدر نشناسي من باز هم اگه دوباره بخوام باهات قول و قراري بذارم تو زود تر دستتو مياري جلو قربون كرمت حالا ميفهمم چرا "غريب الغربا" برازندته همه فقط فكر مي كنن ميشناسنت....

2 يه كم كمتر حرف بزنم فكر مي كنم تو اين سالها به اندازه ي كپن همه ي عمرم حرفاي بيهوده زدم بلكه يه خورده گوش شيطون لال ! بيشتر فكر كنم همين امام رضا خودمون ميگه : الصمت باب من ابواب الحكمه

3 يه كم كمتر موسيقي گوش كنم فكر كنم ديگه دارم به سمت اعتياد پيش ميرم ، البته من پيش از اينها  از خير موسيقي داودي تو بهشت گذشتم اما اون به دلايل ديگه اي بوده ولي انصافا با اين همه آهنگ گوش كردن آدم اصلا نميفهمه زندگي چه جوري ميگذره

4 به عدد سلطان هشتا كتاب پرمايه رو بشينم درست و حسابي بخونم : حقيقت و زيبايي ، موسيقي شعر ، سنت و نو آوري در شعر معاصر ، جلد يك كاپلستون ، منطق صوري(كه دوتاي اخير كتاب درسيهايي بودن كه بايد ترم قبل مي خوندم ولي من حتي لاي كتابارو هم وا نكردم نميدونم نمره رو از كدوم خزانه ي غيبي گرفتم) سه تا كتاب ديگه هم هنوز باهاشون آشنا نشدم!

5 تو تابستون دوتا كار ناتمومو تموم كنم يكي گواهي نامه رانندگي (كه تا آخرين جلسشو رفتم فقط بايد برم امتحان بدم) يكي هم كلاس خط و نقاشي كه تابستون قبل شروع كردم(و كلا دو يا سه جلسه رفتم استاد منو ببينه خفم مي كنه)

6  تا جايي كه مي تونم به دنبال "بيدل" برم(ديگه از ميرشكاك گرفته تا پيدا كردن فيلماي سيد حسن تا...)

7 براي يك بار هم كه شده نظمو تو زندگيم امتحان كنم ببينم چه جوريه ... هم در روابطم با ديگران هم در وسائل اتاقم هم در افكار ذهنم هم در مسائل مالي و عبادي(اين دوتا رو با هم گفتم چون فعلا هيچ كدومشو ندارم) و هم ...

8 هزار جهد بكردم كه سرّ عشق بپوشم
   نبود بر سر آتش ميسرم كه نجوشم
   به هوش بودم از اول كه دل به كس نسپارم
   شمايل تو بديدم نه عقل ماند و نه هوشم    
(سعدي)


در اين روزهاي آسماني مرا هم دعا كنيد

ياحق

____________________________________________________________________

بعضي ها كه بر خلاف من براي بهار يه كار خاصي كردنو من هم الآن كارشونو يادمه :

سلام

نوروز از زبان دکتر شریعتی

بهارتان فرخنده

نوروز:روزی که خدا جهان را آغاز کرد ...

بهار از منظری دیگر

قصه‌ای‌ به‌ زیبایی‌ نان‌|عرفان‌ نظرآهاری

بهارکجاست؟؟!!!....

جمعه 30 اسفند1387  به قلم  من  |

 

بايد كاري كرد..._فقير

یاحسین


باید کاری کرد...


نه آقای استاد حنایی این جنگ صلیبی نیست آنها که ستاره ی داوود را
دزدیدند دروغ می گویند.به حرفشان گوش نکنید این جنگ صلیبی نیست.

شیطان در پشت دیوارهای "بیت العدل" دارد ظلم را به پرچمداران صلح تدريس می کند

نمی دانم هنوز هم وظیفه ی من درس خواندن است؟
نمی دانم هنوز هم باید صبر کرد؟
هنر که هیچ... انتظار برای آمدن موعودی از ورای
آرمانشهرهاي خيالي هم کمکی نمی کند

اگر قرار بود خودش بیاید دیگر حتما آمده بود موعود مثل شعر نیست که خودش
بیاید شاید باید ما بیاریمش
می گویی چه گونه؟
می گویم باید به او ثابت کنیم می خواهیمش
باید به او ثابت کنیم حاضريم به خاطر او از همه چيز بگذريم

از من ها مان از نقابهاي ظاهرمان از مرزهامان :

"قطره درياست اگر با درياست ورنه او قطره و دريا درياست"

و به قول قيصر خودمان:

"حاصل جمع تمام قطره‌ها می‌شود دریا، بیا دریا شویم"...

با دعا کردن نمی شود
با سوره ی حشر خواندن شیطان گلوی غزه را رها نمی کند
اما با عمل کردن شاید
باید امتحان کرد ...
باید دست به کار شویم
گفتی گفت و گو ، گفتی رایزنی ، گفتی صبر...ديدي جوابی نداد ديدي اشتباه می کردیم

هیچ می دانی محرم شده؟ کربلا را نمی بینی؟ حسین تنهاست...اينجا حسين غزه
است شايد هم خدا

دارند خیمه ها را آتش می زنند باید کاری کرد

شاید هم هنر کمکی بکند آخر یکی می گفت شهادت هنر مردان خداست
خوب این هنر را کجا یاد می دهند؟ مي گويي در خانه ی هنر؟بعيد مي دانم

تا حالا در كودكي روزه ي كامل گرفته ايد؟معلومست كه گرفته ايد اما حتما
خوب سحري خورده ايد حتما بالاخره افطار هم كرده ايد چونكه پدر و مادري
داشته ايد كه بهتان افطار بدهند...ياحسين

اينها شعر نيست اينها فلسفه بافي نيست اينها بازيهاي حزبي نيست اينها
مظلوم نمايي نيست اينها حتي سر كوفت هم نيست اينها درد و دل است
اينها دردِ دل است
با اين حرفها شيطان گيسوانِ كودكِ غزه را رها نمي كند
بايد كاري كرد...


ياحق

{مطمئنا مخاطب همه قسمتهاي اين دلنوشته استاد حنايي نبوده اند}




فقير

سه شنبه 10 دی1387  به قلم  من  |

 

 



من آن معني رو به ويراني‎ام
كه در خانه لفظ زنداني‎ام

دلم غنچه‎وار از غريبي گرفت
نسيمي نيامد به مهماني‎ام

ندارم سر سجده بر بادها
بلند است اقبال پيشاني‎ام

بگو صورت سنگي روزگار
فريبد به لبخند سيماني‎ام

از اين پس عبور از دلم ساده نيست
كه معمار پل‎هاي ويراني‎ام

خدا را به طبل خدا كم زنيد
فزون مي‎شود شور شيطاني‎ام

غرور شما ساقه‎ام را شكست
بترسيد از گرده افشاني‎ام
*
ببينيد درياي خشم مرا
در آرامش روح طوفاني‎ام

شبم تار و مارم چو گيسوي تو
تمامي ندارد پريشاني‎ام


مرحوم سيد حسن حسيني (مسيحا)

از كتاب "سفرنامه گردباد"

وبلاگ شخصي سيد :
http://masiha83.persianblog.ir


 

شعر_من(37)
سيد حسن حسيني(17)
قيصر امين پور(9)
يوسفعلي مير شكاك(6)
آیت الله مجتهدی (1)
آیت الله خامنه ای (1)
دکتر مدد پور (1)
درد و دلهاي من(10)
بيدل دهلوي(4)
مجيد مجيدي (1)
سيد حسن نصر الله (2)
فريدون مشيري (1)
پرويز مشكاتيان (1)
عليرضا قزوه (2)
مجيد انتظامي (1)
حاج آقا محمدي دوست (1)
مولوي (1)
امام صادق (1)
بيژن ارژن (2)
شهيد شوشتري (1)
اريك امانوئل اشميت (1)
حسین منزوی (1)
حافظ (1)
امام علی (1)
مرتضی امیری اسفندقه (1)
داستان_من(4)
سلمان هراتي(2)
سهراب سپهري(1)
نصر الله مرداني(2)
مهرداد اوستا(1)
هوشنگ ابتهاج(1)
زكريا اخلاقي(3)
كيوان خسروي(2)
مهدي دسترنج(1)
باباطاهر(1)
مهدي اخوان ثالث(1)
سعدي(2)
شهيد آويني(1)
منوچهر آتشي(1)
شهيد چمران(2)
آيت الله بهجت(2)
محمد علی بهمنی(1)
سيد حميد رضا برقعي(1)
انتخابات(2)
صائب تبريزي(1)
آیت الله جوادی آملی(1)
سید امیر حسین مهدوی(2)
امام خمینی(3)
مهدي آذر يزدي(1)
عرفان نظر آهاري (1)
جبران خليل جبران (1)
مستي(2)
ريا(1)
رضا اميرخاني(3)
اهل بيت()
فاضل نظري(1)

 

از شوكران و شكر
خدا مي بيند ، مردم مي بينند
اسكار و بانوي صورتي پوش _ اشميت
۸۸/۸/۸
بي خدا حافظي
ما قلم هاييم در دست ولي _ كز لب ما مي چكد ذكر علي
كبوترانه
از زبان يك ياغي
رييس مذهب عشق
دو غزل از من

 

88/08/01 - 88/08/30
88/07/01 - 88/07/30
88/06/01 - 88/06/31
88/05/01 - 88/05/31
88/04/01 - 88/04/31
88/03/01 - 88/03/31
88/02/01 - 88/02/31
88/01/01 - 88/01/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30

 

 

رهبري
براده هاي روح(سيد)
قيصر امين پور
كاظم كاظمي
سهراب سپهری
راديو مانيا(احمد نادمي)
مصطفی محدثی خراسانی
فصل فاصله(محمد رضا تركي)
قانون عشق(نصر الله مرداني)
يوسفعلي ميرشكاك(ميرشكار)
پرسه در خیال(حميد رضا برقعي)
پل خواب(محمد رضا عبدالملكيان)
عشق عليه السلام(عليرضا قزوه)
سيب ها(سيد ضياالدين شفيعي)
اسب خسته(حميدرضا شكارسري)
مرد اردي بهشت(شهاب الدين رهنما)
نادر ابراهيمي
ارمیا(رضا امیرخانی)
کافه پیانو(فرهاد جعفری)
بيدل
حافظ
مولوي
شهيد آويني
شهید چمران
استاد احمد فرديد
استاد حسين كچوييان
استاد شهریار زرشناس
استاد حسن رحیم پور ازغدی

 

کافه شب
ســوســه
خیال رنگی
بنده عشق
هلال_پ 66
وفاي به عهد
كالبدم روياست
مسـأله ایـن اسـت
کاغذ سپید..مداد سیاه
دست نوشته های یک دانشجو
مرجع عاشقانه های شعر معاصر
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
الو ؟
حامر
تقاطع
روايــت
نرگسي
تب سگی
روح موروثي
هميشه بهار
متولد ماه مهر
خدا/قاصدک/حاجی...
طلبه ای که خیلی وقته ننوشته
فقير
ترمه
تكوير
ققنوس
آسمانه
زیرتیغ
Daniel
بوستان
قافله عمر
كمي پنجره
باید رفت...
سپهر سهیل
تبسم تنهایی
كلاس ستاره
موج الحسين
كبوترها سلام
نشئه ي تنهايي
هیاهوی سکوت
ابر،قطره،باران...
تنهايي پر هياهو
پسر اردي بهشت
سپید مثل برف ...
راهي بزن كه آهي...
متصل به طناب احساس
تنها صداست که می ماند
آری، ایمان ترانه ی آدمیست
پابرهنه زاده ی کوچه های احساس

 

RSS 2.0
__________________________ قالب وبلاگ توسط senobari.blogfa.com بر پايه ي يكي از قالبهاي بلاگ اسكين طراحي شده است