
بر صليب
باز هم دل بسته ام در شوق فردايي كه نيستخوابهاي سرد من سرگرم رويايي كه نيستدست در دستان شعرم پا به پاي حيرتمتا خيالم مي روم _تا شهر زيبايي كه نيست_چون يهودا بر صليب بي گناهي مانده امكيستم من ؟ : قاب عكسي از مسيحايي كه نيست !يونسم اما اسير كام ناكامي خوديوسفم اما به زندان زليخايي كه نيستتا بيايد بطري يك نامه از شهر اميدمي نشينم روزها مبهوت دريايي كه نيستاز زمستان مي گريزم تا به خاكستر ، به خاكدر پناه خاطرات محو گرمايي كه نيستبدتر از صبح سياهم نيست تاريك ِشبياز چه مي ترسم دگر ؟ عقباي دنيايي كه نيست ؟! در دلم تصوير يك خورشيد مي سوزد مدام درد من اين است آري عشق مولايي كه نيست
***ديو شب روز مرا مي بلعد و من ساكتمباز هم دل بسته ام در شوق فردايي كه نيست ...
* اين غزل احتمالا هنوز ناقص است ...

حضرت كريم از غربت غروب به بام تو مي پريم خورشيد شهر آينه يا سيد الكريم !
حس غريب صحن تو با چشمم آشناست اينجا شبيه مشهد و ما هم كبوتريم
ما هم كبوتريم و در اين گنبد شگرف با هر شكسته اي و غريبي برادريم
تنها قرين گنبد زيباي كربلا ! 1اينجا به عطر سيب تو ايمان مي آوريم
"در حضرت كريم تمنا چه حاجت است ؟" 2 منت گذار بر سر ما حضرت كريم !* براي حضرت سيد الكريم شاه عبدالعظيم حسني كه ديروز سالروز وفاتش بود ولي من به زيارتش نرفتم 2 من زار عبدالعظيم بري كمن زار الحسين بكربلا 3 مصرع از حافظ بزرگ
*ديروز روز تولد سهراب بود ، حرفها دارم ...
|