سلام بر خراسان سلام بر خورشيد سلام بر دروازه هاي روشنايي و اميد
*** ديريست از تو دوريم _فرسنگ ها و قرن ها_ ديريست از تو دوريم آنچنانكه از خود اما جاذبه ي چشمانت _وراي قانون جاذبه_ زمينمان را به آسمانت آغشته مي كند پرواز مي كنيم _ يا درست تر بگويم _ پروازمان مي دهي و بالهاي اشكمان را به آسمان ضريحت دخيل مي بنديم
*** سلام مهربان ! سلام سلام رمز گريه و اجابت سلام آقاي خوبي و عشق و محبت
***
عمريست تازگي و طراوتمان را در باغچه ي قديمي پدربزرگ ، پاي دسته ي سينه زني سر ِ كوچه ، و در عطش ِ سقاخانه ي اسماعيل طلا جا گذاشته ايم
عمري ست تمام خودمان را لاي روزها و روزنامه ها ، پشت ديوار روز مرگي ها ، و در كوچكي ِ بازار آرزوهاي بزرگمان گم كرده ايم
***
سلام دوباره سلاممان را _خواهش بودنمان را_ اجابت كن بگذار دوباره مثل روزهاي معصوميت و كودكي خودمان را در گم شدن بين شلوغي حرمت پيدا كنيم بگذار دوباره فريادمان را در همهمه ي عاشقانت محو ببينيم بگذار كنار سقاخانه اسماعيل طلا دستي به آب و روشني بزنيم دلي به دريا و خورشيد ، تا طراوتمان را بازيابيم بگذار ... نه ! مهربان تر از آني كه بگذاري شعرم را تمام كنم...
با صداقت و شجاعت مي گويم اين يك شعرواره بود ... همين . خب
قالبو عوض كردم ... خودم بر روي يكي از قالباي "بلاگ اسكين"درستش كردم ...
عكس هدر رو هم خودم گرفتم بنابر اين از شر كپي رايت و عذاب وجدانش راحت
هستم . قالب نواقص زيادي داره ... سعي مي كنم درستشون كنم ... ياعلي
در همين موضوع : از سيد از قيصر
|