چون چشم ندارند هماورد ببینند همواره برآنند که نامرد ببینند
در کوچه یلدایی تاریخ ، دلت را چون شب پره خواهند که ولگرد ببینند
از درد و رگ درد مزن دم که حریفان خواهند تورا بی رگ و بی درد ببینند
کابوس شگفتی است که بیراهه نشینان از راه نپیموده ره آورد ببینند
سیلی ز سواران سیه جام روان است روشنتر اگر باطن این گرد ببینند
تا خاطر گلدان لب طاقچه سبز است غم نیست اگر باغچه را زرد ببینند !
ای غنچه افروخته ای سوخته ای دل مگذار تو را زرد رخان سرد ببینند
امید من آنست که در آینه یک روزچون دیده گشودند کمی مرد ببینند !
مرحوم سید حسن حسینی(از كتاب "سفرنامه ي گردباد")
انگار همین الآن ، همین جاست ...
|