جعبه

هادی مقدم دوست
اول سینما، بعد ساندویچ. اسم گفت و گوی خواندنی و باحال امید مهدی نژاد است با هادی مقدم دوست که امروز در صفحه ی چارسوی پنجره منتشر شده است. واقعا گفت و گوی خوبی شده . ولی همه اش به این فکر می کنم چرا هیچ اسمی از «فریدون مهربان است» و «لب دریا» به میان نیامده. مخصوصا «فریدون مهربان است» که به نظر من بهترین تله فیلم دنیاست و فیلم نامه اش هم بهترین تله فیلم نامه ی دنیا (قبلا اینجا درباره اش نوشته ام). گمانم این گفت و گو به بهانه ی پخش اولین تله فیلمی که آقای مقدم دوست خودش کارگردانی کرده است، یعنی «به صرف شربت و شیرینی» از تلویزیون باشد. شاید هم نباشد. ولی مهم این است که این فیلم روز عید فطر از شبکه ی دو پخش شد.

بعد اینکه ما دیشب رفتیم «کلاه قرمزی و بچه ننه» را هم دیدیم. به عنوان یکی از طرفداران همیشگی این تیم فقط این آیه از قرآن را بخوانم: «و من نعمره ننکسه فی الخلق» . نه بابا چی چی فقط همین را بگویم؟! خیلی عذر میخواهم، ما الآن شدیم نسل دماغ سوخته. نسل سرخورده و افسرده. آخر عموجان ما انتظار داشتیم. ما خیلی بیشتر از این ها انتظار داشتیم. ما می خواستیم روزی سه بار برویم سینما به عشق این فیلم. البته هنوز هم ممکن است یک بار دیگر بروم. و می روم احتمالا. ولی می گویم که نگویی که نفهمید. آخر آدم وقتی این بچه ننه (با این اسم داغانش) را مقایسه می کند با آن اثر ناب و با شکوه سینمایی «کلاه قرمزی و پسرخاله»، یا مقایسه می کند با همین سریال عالی کلاه قرمزی که عیدها از تلویزیون پخش می شود یا حتی مقایسه می کند با آن «کلاه قرمزی و سروناز» سرخورده می شود. حالا کاری به دیگر ساخته های طهماسب و جبلی در حوزه ی غیر کلاه قرمزی (مثل رفیق بد و دختر شیرینی فروش و زیر درخت هلو) نداریم که آن ها هم عموما خیلی خوب بودند. این فیلم جدید واقعا یک نقطه ی عجیب و غریب است در کارنامه ی این دو هنرمند دوست داشتنی. نمی گویم هیچ نقطه ی مثبت و درخشانی نداشت. ولی آدم اصلا باورش نمی شود چرا اینقدر کار سرسری گرفته شده بود. داستان واقعا درب و داغان و روی هوا. با کمترین نو آوری ها. و همه چیز بیشتر با اتکا بر نوستالژی های کارهای قبلی. دقیقا انگار یک جوان با استعداد و کاملا بی تجربه فیلم را ساخته باشد. وبه قول دوست عزیزمان انگاری صرفا تجاری. حالا از همه ی این ها گذشته من به همراه خواهر و خواهرزاده هایم رفته بودم. قبلش آن یکی خواهرم که فیلم را دیده بود و فهمیده بود من می خواهم با ایشان بروم بهم گفت «حالا می خواهی تو جدا برو» من گفتم «ئه! دوست عزیز! می خواهیم با هم برویم صفا کنیم دسته جمعی» بعد گفت «هرجور صلاح می دانی. از ما گفتن» ... بعد ما رفتیم دیدیم ئه! از او گفتن بود چقدر! واقعا یکی دو صحنه ی فیلم زشــت بود. من خودم هیچ وقت آدم باحیا و ادب و اخلاق و اینجور چیزهایی نبودم در زندگیم. ولی دو سکانس (/ نما / هرچه) اش خیلی زشت و زننده بودند و به شخصه خجالت کشیدم که با خواهرزاده ام دیدمشان. بدتر اینکه در یکی از این سکانس ها قداست و شکوه آقای مجری هم برایم شکسته شد. باباجان آقای مجری یک جایگاه خاص و باشکوه و معلمانه و محکمی دارد برای ما چرا خرابش می کنید؟ بدتر اینکه پسرخاله هم آنجا هیچ کاری نکرد... (آخرش این است که ما می گوییم این پسرخاله نبود). بگذریم. خود زنی نکنیم بیش از این. یک جاهاییش هم خب خیلی خوب بود. مثلا سکانسی که پسرخاله می خواهد در دادگاه صحبت کند. خب دو تا نکته ی باحال داشت که الآن برایتان تعریف می کنم. یک آنکه بحث تضمین و اقتباس و حتی به طور دقیق تر گمانم باید گفت نقیضه و پارودی این سکانس است به سکانس یک اثر دیگر. سکانس را با هم ببینیم: پسرخاله با یک فضای خیلی خسته و جوانمردی می رود در جایگاه متهم می ایستد و می گوید: «به من میگن پسرخاله» . | خب یاد چی افتادید؟ فضای خسته و جوانمرد؟ ای ول! داش حمید یادش هست: سریال زیر تیغ، با هم مرور کنیم: هوشنگ توکلی در دادگاه با فضای خسته و جوانمردی می ایستد و می گوید: «به من میگن دایی» | شباهت های دیگرش هم اینکه هر دو شخصیت مورد قبول همه اند و برای حل مشکل پا پیش گذاشته اند. از طرفی هر دو شخصیت با «نانوایی» ارتباط دارند. که آدم پیش خودش می گوید نکند شخصیت دایی زیر تیغ را متاثر بوده اند از پسرخاله ی کلاه قرمزی . دیگر نکته ی زیبای این سکانس این است که وقتی قرار است از گفتار و رفتار پسرخاله یک حس حماسی در فیلم به وجود بیاید و همه «علامت مامور مخصوص حاکم بزرگ»وار تحت تاثیر قرار بگیرند، موسیقی ای که پخش می شود بر اساس ملودی ِ «نترس|نترس|نترس بچه جون | برو|برو|برو به میدون» (در کلاه قرمزی و پسرخاله | سکانس نبرد با دایناسور) است که خیلی با شکوه و سمفونیک و هیجان انگیز پرداخته شده است و واقعا آن حس را در آدم به وجود می آورد.
خلاصه که به نظر این فقیر این فیلم به یک بار دیدن می ارزد.

بعد اینکه ما بعد از کلاه قرمزی رفتیم فیلم «ضد گلوله» را هم دیدیم. من فقط به عنوان کسی که بدبین بود و هیچ انتظار و شناختی از این فیلم نداشت همین را بگویم که «گرامیان! این فیلم را ببینید. شما را به خدا ببینید». چرا فقط همین را بگویم؟ من واقعا از این فیلم انتظار نداشتم اینقدر خوب باشد. دم آقای مصطفی کیایی گرم. نمی گویم هیچ مشکلی نداشت. ولی به عنوان یک جوان کارگردان و نویسنده خیلی هم عالی بود. اتفاقا به نظر من از معدود بخش های نچسب فیلم یکی دو ترانه ای بود که گروه «دنگ شو» ساخته بود (این "اتفاقا" اول جمله خودش اتفاقی ست برای خودش). ولی در کل هم داستان هم کارگردانی (تا آنجا که من می فهمم. و چقدر هم کم) خیلی خوب بودند. و چه بازی ها و بازیگران خوبی. هم آقای مهدی هاشمی، هم خانم ژاله صامتی، هم آقایان مسعود کرامتی و سعید آقاخانی و حتی آقای محسن کیایی و دیگران. مخصوصا چقدر خوشحال شدم از حضور خانم صامتی که بعد از رفیق بد فقط یکی دوبار در تلویزیون شبکه چهار دیده بودمش. همان برنامه هه که ایشان و آقای ابوالفضل جلیلی آموزه های باحال و هیئتی سینمایی را به سینما دوستان گوشزد می کردند؟ همان برنامه هه بود؟ اسمش را یادم نیست. خلاصه آنجا خیلی خوب و دقیق و در عین حال فروتنانه صحبت می کردند.
اینجا نخستین وبلاگ جدیام بود. بلاگفا که خراب شد، بخش عمدهای از مطالبم پاک شد. بخشی از مطالب پاک شده اینجا را توانستم بازیابی کنم و در یک «به رنگ آسمان» دیگر در «بیان» بارگزاری کنم. یک وبلاگ تازه هم با نام «در آن نیامده ایام» در بیان و اینستاگرام راه انداختم و هماکنون در آن حوالی مینویسم.