مردابها و آبها
مطمئن باشید از خواندن این شاهکار پشیمان نمی شوید :
![]()
ماجرا اینست: کم کم کمیّت بالا گرفت
جای ارزشهای ما را عرضه ی کالا گرفت
احترام یا علی در ذهن بازوها شکست
دست مردی خسته شد پای ترازوها شکست
فرق مولای عدالت بار دیگر چاک خورد
خطبه های آتشین متروک ماند و خاک خورد
زبر بارانهای جاهل سقف تقوا نم کشید
سقفهای سخت مانند مقوا نم کشید
با کدامین سحر از دلها محبت غیب شد؟
ناجوانمردی هنر, مردانگی ها عیب شد؟
خانه ی دلهای ما را عشق خالی کرد و رفت
ناگهان برق محبت اتصالی کرد و رفت!
سرسرای سینه ها را رنگ خاموشی گرفت
صورت آیینه زنگار فراموشی گرفت
باغهای سینه ها از سروها خالی شدند
عشق ها خدمتگذار پول و پوشالی شدند
پیکر عشق خدایی از نحیفی دوک شد
کلّه ي احساسهای ماورایی پوک شد
آتشی بیرنگ در دیوان و دفترها زدند
مهر "باطل شد" به روی بال کفترها زدند
اندک اندک قلبها با زرپرستی خو گرفت
در هوای سیم و زر گندید و کم کم بو گرفت
غالبا قومی که از جان زرپرستی می کنند
زمره بیچارگان را سرپرستی می کنند!
سرپرست زرپرست و زرپرست سرپرست
لنگی این قافله تا بامداد محشر است!
ازهمان آغاز دست کجرویها پا گرفت
روح تاجر پیشگی در کالبدها جا گرفت
کارگردانان بازی باز با ما جر زدند
پنج نوبت را بنام کاسب و تاجر زدند
چار تکبیر رسا بر روح مردی خوانده شد
طفل بیداری به مکر و فوت و فن خوابانده شد
روزگار کینه پرور عشق را از یاد برد
باز چون سابق کلاه عاشقان را باد برد
سالکان را پای پر تاول ز رفتن خسته شد
دست پر اعجاز مردان طریقت بسته شد
سازهای سنتی آهنگ دلسردی زدند
ناکسان بر طبلهای ناجوانمردی زدند
تا هوای صاف را بال و پر کرکس گرفت
آسمان از سینه ها خورشید خود را پس گرفت
رنگ ولگرد سیاهی ها به جانها خیمه زد
روح شب در جای جای آسمانها خیمه زد
صبح را لاجرعه کابوس سیاهی سر کشید
شد سیه مست و برای آسمان خنجر کشید!
این زمان شلاق ،بر باور حکومت می کند
در بلاد شعله،خاکستر حکومت می کند
تیغ آتش را دگر آن حدّت موعود نیست
در بساط شعله ها آهی به غیر از دود نیست
دود در دود و سیاهی در سیاهی حلقه زن
گرد دلها هاله هایی از تباهی حلقه زن
اعتبار دست ها و پینه ها در مرخصی
چهره ها لوح ریا آیینه ها در مرخصی
از زمین خنده خار اخم بیرون می زند
خنده انگار از شکاف زخم بیرون می زند
طعم تلخی دایر است و قندها تعطیل محض
جز بندرت دفتر لبخندها تعطیل محض
خنده های گاه گاه انگار ره گم کرده اند
یا که هق هق ها تقیه در تبسم کرده اند!
منقرض گشته است نسل خنده های راستین
فصل فصل بارش اشک است و شط آستین
آنجه این نسل مصیبت دیده را ارزانی است
پوزخند آشکار و گریه پنهانی است
گرجه غیر از لحظه ای بر چهره ها پاینده نیست
پوزخند است این شکاف بی تناسب خنده نیست
مثل یک بیماری مرموز در باغ و چمن
خنده های از ته دل ریشه کن شد, ریشه کن!
الغرض با ماله ي غم دست بنایی شگفت
ماهرانه حفره ي لبخندها را گل گرفت!
اشکهای نسل ما اما حقیقی می چکند
از نگین چشمهای خون, عقیقی می چکند
ماجرا اینست: مردار تفرعن زنده شد
شاخه های ظاهرا خشکیده از بن زنده شد
آفتابی نامبارک نفسها را زنده کرد
بار دیگر اژدهای خشک را جنبنده کرد
قبطیان فتنه گر جا در بلندی کرده اند
ساحران با سامریان گاوبندی کرده اند
من ز پا افتادن گلخانه ها را دیده ام
بال ترکش خورده پروانه ها را دیده ام
انفجار لحظه ها افتادن آواز اوج
بر عصبهای رها پیچیدن شلاق موج
دیده ام بسیار مرگ غنجه های گیج را
از کمر افتادن آلاله ي افلیج را
در نخاع بادها ترکش فراوان دیده ام
گردش تابوت ها را در خیابان دیده ام
گردش تابوت های بی شکوه آهنین
پر ز تحقیر و تنفر خالی از هر سرنشین
در خیابان جنون در کوچه دلواپسی
کرده ام دیدار با کانون گرم بیکسی!
دیده ام در فصل نفرت در بهار برگ ریز
کوچ تدریجی دلها را به حال سینه خیز
سروها را دیده ام در فصل های مبتذل
خسته و سر در گریبان - با عصا زیر بغل-
تکیه بر دیواری از وابستگی ها داده اند
پیش چنگیز چپاول پشت را خم کرده اند
گوشه ای از خوان یغما را فراهم کرده اند
ماجرا اینست: آری ماجرا تکراری است
زخم ما کهنه است اما زخم کهنه کاری است
از شما می پرسم آن شور اهورایی چه شد؟
بال معراج و خیال عرش پپمایی چه شد؟
پشت این ویرانه های ذهن شهری هست, نیست؟
زهر این دلمردگی را پادزهری هست, نیست؟
با دل پر آرزو احساس نومیدی چه کرد؟
هان کدامین فتنه دکان وفا را تخته کرد
در رگ ایمان ما خون صفا را لخته کرد
هان چه آمد بر سر شفافی آیینه ها
از چه ویران شد ضمیر صافی آیینه ها؟
شور و غوغای قیامت در نهان ما چه شد؟
ای عزیزان “رستخیز ناگهان” ما چه شد؟
دشت دلهامان چرا از شور یا مولا فتاد
از چه طشت انتظار ما از آن بالا فتاد؟
جان تاریک من اینک مثل دریا روشن است
صبحگون ار تابش خورشید مولا روشن است
طرفه خورشیدی که سر از مشرق گل می زند
بین دریا و دلم از روشنی پل می زند
طرفه خورشیدی که غرق شور و نورم می کند
زیر نور ارغوانی ها مرورم می کند
اندک اندک تا تپیدنهای گرمم می برد
در دل دریا فرو از شوق و شرمم می برد
ذره ی سرگشته ی عاشق خطابم می کند
با خطابش همجوار روح آبم می کند
اینک از اعجاز او آیینه من صیقلی است
طالع از آفاق جانم آفتاب یا علی است
یا علی می تابد و عالم منوّر می شود
باغ دریا غرق گلهای معطّر می شود
چشم هستی آبها را جزعلی مولا ندید
جز علی مولا برای نسل دریاها ندید
کهکشان نام او پهلو به مطلق می زند
تا ابد در سینه ها کوس اناالحق می زند
تیغ یادش ریشه ی اندوه و غم را می زند
آفتاب هستی اش چشم عدم را می زند
قلب من با قلب دریا همسرایی می کند
یاد از آن دریای ژرف ماورایی می کند
اینک این قلب من و ذکر رسای یا علی
غرّش بی وقفه ي امواج در دریا علی
موجها را ذکر حق اینسو و آنسو می کشد
پیر دریا کف به لب آورده یا هو می کشد
مثل مرغان رها در اوج می چرخد دلم
شادمان در خانقاه موج می چرخد دلم
موج چون درویش از خود رفته ای کف میزند
صوفی گردابها می چرخد و دف میزند
ناگهان شولای روحم ارغوانی می شود
جنگل انبوه دریاها خزانی می شود
کلبه شاد دلم ناگاه می گردد خراب
باز ضربت می خورد مولای دریا از سراب
پیش چشمم باغهای تشنه را سر می برند
شاخه هایی سرخ از نخلی تناور می برند
خارهای کینه قصد نوبهاران میکنند
روی پل تابوت ها را تیر باران می کنند
در مشام خاطرم عطر جنون می آورند
بادهای باستانی بوی خون می آورند
صورت اندیشه ام سیلی ز دریا می خورد
آخرین برگ از کتاب آبها تا می خورد!
مرحوم سید حسن حسینی
( مسیحا)
از کتاب "سفر نامه ی گردباد"
اینجا نخستین وبلاگ جدیام بود. بلاگفا که خراب شد، بخش عمدهای از مطالبم پاک شد. بخشی از مطالب پاک شده اینجا را توانستم بازیابی کنم و در یک «به رنگ آسمان» دیگر در «بیان» بارگزاری کنم. یک وبلاگ تازه هم با نام «در آن نیامده ایام» در بیان و اینستاگرام راه انداختم و هماکنون در آن حوالی مینویسم.