یادگار دوست بر صفحه ی موسیقی

آلبوم «یادگار دوست» را قدیم ها و در دوران کودکی گوش داده بودم. تا حدودی هم سرسری. اخیرا دوستی از زیبایی این آلبوم گفت و با دعوت ایشان به باز شنیدنش فهمیدم چقدر آلبوم شگفت انگیزی است. چه نغماتی، چه آوازها و چه تصنیف های دلنشینی. حیف است از شنیدن چنین آلبومی محروم باشید. مخصوصا در فصل بهار.
آهنگسازی اثر بر عهده ی استاد کامبیز روشن روان است. در اینکه ایشان واقعا سهم گسترده ای در آهنگسازی موسیقی های ارکسترال و سمفونیک و تنظیم های نوین از ملودی های محلی و سنتی و آموزش و پرورش موسیقی پس از انقلاب دارند، شکی نیست. کامبیز روشن روان و آهنگسازانی چون فرهاد فخرالدینی، فریدون شهبازیان، مجید انتظامی و محمدرضا علیقلی هنرمندانی هستند که مخصوصا پس از پیروزی انقلاب اسلامی با نگاهی نو سراغ احیای سنت موسیقایی ایرانی و بازنمایی موسیقی سنتی و نغمات محلی و مقامی این سرزمین رفتند. ایشان را از لحاظ گونه ی موسیقایی نمی توان در ردیف آهنگسازانی چون محمد رضا لطفی، حسین علیزاده، جلال ذوالفنون و امثالهم قرار داد. اما از لحاظ رتبه و جایگاه باید هم ردیف ایشان در تاثیر گذاری بر تحول بزرگی دانست که پس از انقلاب در موسیقی ایران زمین رخ داد. اگر آثار آقای روشن روان را مرور کنید می بینید حتما قطعاتی از ایشان را با صدای خوانندگانی مثل «شهرام ناظری»، «علیرضا افتخاری»، «محمدرضا شجریان»، «محمد اصفهانی» و مخصوصا «بیژن بیژنی» شنیده اید. (اینجا و اینجا کاور چند آلبومشان وجود دارد. اینجا یک مباحث کاملی مطرح شده است. اینجا هم لیست کامل موسیقی فیلمهایشان است که در لینک قبلی این مورد به این کاملی نیست)

خواننده ی «یادگار دوست» جناب «شهرام ناظری» است. دکلمه ی اثر را آقای «عبدالله آقازاده» بر عهده داشته اند و چقدر هم خوب و چقدر هم گمنام. از طرفی با اینکه این آلبوم برای ارکستر تنظیم شده است، اما سه نوازنده برجسته ی موسیقی ردیف دستگاهی هم در جایگاه تکنواز (با عنوان «سولیست») در این آلبوم حضور دارند. تکنوازی «نی» را استاد «محمد علی کیانی نژاد» بر عهده دارد، تکنوازی «تار و سه تار» را «حمید متبسم» و تکنوازی «کمانچه» را «مجتبی میرزاده».
گمان می کنم دستگاه اصلی و محوری آلبوم «ماهور» باشد. نغمات ماهوری، و کلا بعضی آوازهای آقای ناظری، و بعضی ساخته های ارکسترال آقای روشن روان، به خودی خود یک لطافت خاصی دارند. یک حسی دارند که آدم می خواهد صبح ها بهشان گوش بدهد. یا فصل بهار. یا اگر حمل بر شوخی نکنید: بعد از حمام. و یا حتی وقتی که در یک عصر بلند تابستانی بین درخت های بهشت زهرا دراز کشیده باشیم. یا در باغ فین کاشان. یا شاید در سعدیه ی شیراز (که این یکی را هنوز تجربه نکرده ام). و خلاصه هر وقت که حال و هوای «رستخیز» بر آدمی مسلط باشد. شاید هم این فقط حس من است. این حس را به بعضی سه تار نواخته های آقای ذوالفنون هم دارم. و در مجموع آلبوم هایی مثل «یادگار دوست» آقای روشن روان و یا «گل صد برگ» مرحوم ذوالفنون چنین حسی را به طرز شدیدی به من القا می کنند. به خاطر همین هم می گویم حیف است فصل بهار بیاید و شما این آلبوم را تهیه نفرمایید و گوش نکنید. و به قول آقای اسفندقه : «بهار، اول اسفند می رسد از راه».
تاریخ انتشار اثر برای سال 1364 است و در آلبوم نوشته اند : «به یاد هشتصدمین سال تولد مولانا». عجیب است که آلبوم «گل صد برگ» هم که باز به خوانندگی آقای ناظری است و بر می گردد به سال 1360 هم چنین بهانه ای را با خود داشته است. همین بهانه ی «به یاد هشتصدمین سال تولد مولانا» را عرض می کنم. شاید آن وقت ها چنین چیزی مد بوده است. البته هنوز هم از مد نیفتاده است!
به جز اینکه تمام شعرهای خوانده شده مربوط به جلال الدین محمد بلخی است، از دیگر ویژگی های متمایز کننده و جالب آلبوم _البته بیشتر از نگاه ادبیات_ این است که تمام شعرها در قالب رباعی است. و این به نظرم خیلی جالب است، هم اینکه پیوند قالبی چون رباعی با آن وزن خاصش، با موسیقی تماشایی ست. هم خود اینکه آقای روشن روان یک آلبوم فقط روی رباعی های عاشقانه ی مولوی کار کرده اند. آنهم رباعی هایی که بیشترشان به خودی خود واقعا زیبا و شگرف و عاطفی و تاثیر گذار هستند.از طرفی تعداد رباعی ها هم کم نیست. و به گمانم حدود 23 رباعی در مجموع در این آلبوم ارائه شده است. یعنی شما با داشتن این آلبوم، یک دفتر گزیده رباعیات عاشقانه ی مولانا را هم دارید.

رباعی های طرف اول نوار
ای دوست! قبولم کن و جانم بستان
مستم کن و از هر دو جهانم بستان
با هرچه دلم قرار گیرد بی تو
آتش به من اندر زن و آنم بستان
ای زندگی تن و توانم همه تو!
جانی و دلی ای دل و جانم همه تو!
تو هستی من شدی از آنی همه من
من نیست شدم در تو از آنم همه تو!
هر روز دلم در غم تو زارتر است
وز من دل بیرحم تو بیزارتر است
بگذاشتی ام، غم تو نگذاشت مرا
حقا که غمت از تو وفادارتر است
بر من در وصل بسته می دارد دوست
دل را به عنا شکسته می دارد دوست
زین پس من و دلشستگی بر در او
چون دوست، دل شکسته می دارد دوست
باز آی که تا به خود نیازم بینی
بیداری شب های درازم بینی
نی نی غلطم که خود فراق تو مرا
کی زنده رها کند که بازم بینی؟
خود ممکن آن نیست که بردارم دل
آن به که به سودای تو بسپارم دل
گر من به غم عشق تو نسپارم دل
دل را چه کنم؟ بهر چه میدارم دل؟
در عشق تو هر حیله که کردم هیچ است
هر خون جگر که بی تو خوردم هیچ است
از درد توهیچ روی درمانم نیست
درمان که کند مرا؟ که دردم هیچ است
من بودم و دوش، آن بت بنده نواز
از من همه لابه بود و از وی همه ناز
شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید
شب را چه گنه ، حدیث ما بود دراز
دلتنگم و دیدار تو درمان من است
بی رنگ رخت زمانه زندان من است
بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی
آنچ از غم هجران تو بر جان من است
ای نور دل و دیده و جانم! چونی؟
وی آرزوی هر دو جهانم! چونی؟
من بی لب لعل تو چنانم که مپرس
تو بی رخ زرد من ندانم چونی
افغان کردم، بر آن فغانم میسوخت
خامش کردم، چو خامشانم میسوخت
از جمله کرانها برون کرد مرا
رفتم به میان و در میانم میسوخت
من درد تورا ز دست آسان ندهم
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم
کآن درد به صد هزار درمان ندهم
رباعی های طرف دوم نوار
اندر دل بی وفا غم و ماتم باد
آن را که وفا نیست ز عالم کم باد
دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد؟
جز غم، که هزار آفرین بر غم باد
در عشق تو ام، نصیحت و پند چه سود؟
زهراب چشیده ام مرا قند چه سود؟
گویند مرا که بند بر پاش نهید
دیوانه دل است، پام بر بند چه سود؟
من ذره و خورشید لقایی تو مرا
بیمار غمم عین دوایی تو مرا
بی بال پر اندر پی تو می پرّم
من که شده ام، چو کهربایی تو مرا
غم را بر او گزیده می باید کرد
وز چاه طمع بریده می باید کرد
خون دل من ریخته میخواهد یار
این کار مرا به دیده می باید کرد
آبی که از این دیده چو خون میریزد
خون است، بیا ببین که چون میریزد
پیداست که خون من چه برداشت کند
دل میخورد و دیده برون میریزد
عاشق همه سال مست و رسوا بادا
دیوانه و شوریده و شیدا بادا
با هشیاری غصه ی هر چیز خوریم
چون مست شدیم، هرچه بادا بادا
دل در غم عشق مبتلا خواهم کرد
دل را سپر تیر بلا خواهم کرد
عمری که نه در عشق تو بگذاشته ام
امروز به خون دل قضا خواهم کرد
از بس که برآورد غمت آه از من
ترسم که شود به کام بدخواه از من
دردا که ز هجران تو ای جان جهان!
خون شد دلم و دلت نه آگاه از من
تا با غم عشق تو مرا کار افتاد
بیچاره دلم در غم بسیار افتاد
بسیار فتاده بود اندر غم عشق
اما نه چنین زار که این بار افتاد
سودای تورابهانه ای بس باشد
مدهوش تو را ترانه ای بس باشد
در کشتن ما چه میزنی تیر جفا؟
ما را سر تازیانه ای بس باشد
ما کار و دکان و پیشه را سوخته ایم
شعر غزل و دوبیتی آموخته ایم
در عشق، که او جان و دل و دیده ی ماست
جان و دل و دیده، هر سه را سوخته ایم
اینجا نخستین وبلاگ جدیام بود. بلاگفا که خراب شد، بخش عمدهای از مطالبم پاک شد. بخشی از مطالب پاک شده اینجا را توانستم بازیابی کنم و در یک «به رنگ آسمان» دیگر در «بیان» بارگزاری کنم. یک وبلاگ تازه هم با نام «در آن نیامده ایام» در بیان و اینستاگرام راه انداختم و هماکنون در آن حوالی مینویسم.