روشنفکر کیست؟
روشنفکر کیست؟ --- > در چند پرده با کمی تسامح همراه با شما به این پرسش فکر می کنم:
مقدمه ی شماره ی یک
"حافظ کیست؟" اولین پاسخی که هر کودک هفت ساله ی ایرانی به این پرسش می دهد این است : یک شاعر است. اینکه از کودک پرسیدم برای این است که کودک در درجه ی نخست همیشه بدیهی ترین جواب ها را می دهد. دوم: هنگام پاسخ دادن به یک سوال فقط به همان سوال پاسخ می دهد و دغدغه ای (آگاهانه) ندارد که جواب سوال های دیگری را هم در همان سوال بدهد(مگر به صورت ناآگاهانه). برای مثال اگر از علامه طباطبایی _فیلسوف، عارف و مفسر بزرگ روزگارمان_ این سوال را بپرسیم بعید نیست بگوید : حافظ یک عارف است. یا اگر از یک جوان مذهبی و پر شور بپرسیم شاید بگوید : حافظ یک شیعه است. نه تنها حضرت علامه، حتی جوان پرشور هم از کودک هفت ساله دانا ترند. اما پاسخ کودک هفت ساله درست تر است. چرا که آن کودک زبان مخصوص به خود را ندارد. اما آدم بزرگ ها عموما زبان مخصوص به خود را دارند. زبانی که حامل ارزشگذاری است. در زبان علامه و جوان مذهبی، دو عبارت "عارف"، و "شیعه" به معنای "خوب از نظر ما" است. انسان ها وقتی از سن کودکی می گذرند سرشار می شوند از قضاوت، و فرقشان با کودکان این است که آن قضاوتها را در متن زبان شان قاطی می کنند و خوب هم می زنند. باید از کودک دو سوال بپرسی تا دو جواب بگیری. 1" حافظ کیست؟ 2 چجور آدمی ست؟" تا کودک بگوید : "1 حافظ یک شاعر است 2 آدم خوبی ست" اما بزرگسال با یک جواب به همه ی سوالات طرح شده و طرح نشده جواب می دهد. چون زبانش پیچیده و چند لایه است.
مقدمه ی شماره ی دو
چندین ماه پیش یک بار یکی از اساتید روشنفکرمان سر کلاس گفت : حافظ هم در زمانه ی خود جزو روشنفکران بود.
مقدمه ی شماره ی سه
"روشنفکر کیست؟" این پرسش را نمی توانیم مثل پرسش اول پاسخ بگوییم. پرسش اول از یک شخص جزئی سوال می کرد. اما این پرسش از یک مفهوم کلیست. من در چند پرده با کمی تسامح همراه با شما به این پرسش فکر می کنم.
در سطح معنای واژگانی : روشن + فکر = کسی که فکرش روشن است. توضیح : کسی که فکر باز و پویایی دارد.
در عمق معنای واژگانی (معنای روانشناسانه) : شنیدن واژه ی روشن فکر در هر موضعی که باشیم یک حس خاص به ما می دهد حسی که بیشتر رفیق است با واژه هایی ست مثل "شیک" + "با کلاس" + "جدید" + "مدرن" + "اروپا" + "پیپ" + "پاریس" + "کافه" + "ریش پرفسوری". هر واژه ای حس خودش را دارد. مثلا این واژه هایی که در حال و هوای "روشنفکر" برای تان نوشتم را هیچ وقت نمی توانیم در حال و هوای اصطلاح "هیئتی" بنویسیم. انگار هر واژه ای فامیل های خودش را دارد.
معنای اصطلاحی-جامعه شناختی : نخبگان هر جامعه را روشنفکر می گویند. یعنی : روشنفکر" نقش"ی است که در یک "جامعه" معنا پیدا می کند. یا یک "تیپ" یا یک "قشر". نکته ای که هست این است که که این قشر نخبه نسبت به اتفاقاتی که در جامعه می افتد بی تفاوت نیست.و البته باید تاکید کرد معنای جامعه شناختی اصطلاح را نمی توان از معنای تاریخی جدا کرد. همینطور معنای روانشناسانه را. این تقسیم بندی ها همراه با تسامح است
معنای اصطلاحی-تاریخی-فلسفی : یک آقایی به خیانت محکوم می شود و ظاهرا بی گناه هم بوده. یک آقای دیگری نامه ای می نویسد و از او دفاع می کند. عده ی زیادی هم با او همراه می شوند. چند نکته وجود دارد. یکم آنکه کشوری که بستر این اتفاقات است فرانسه است. دو آنکه زمان این اتفاقات در دوران جدید است. سه : آن آقایی که نامه را می نویسد و سرکرده ی آن جریان دفاع است یک "نویسنده" است، دیگرانی هم که حمایت می کنند نویسنده و هنرمندند. چهار: در آن نامه دو نهاد قدرتمند یعنی ارتش و دادگستری مورد نقد قرارمی گیرند. پنج : در پی این دفاع انتقادی، ارتش و دادگستری عقب می نشینند. یعنی ما اینجا یک قدرتی داریم که از نهادهای دین و حکومت و ثروت برنخاسته است. بلکه از جانب اهالی قلم است. و این یک چیز واقعا جدید است که در قرون وسطی و پیش از آن نبوده یا لااقل به این روشنی نبوده. آخرش چه شد؟ به آن نامه که آقای امیل زولا در دفاع از دریفوس نوشت گفتند "بیانیه ی روشنفکران". و این ظاهرا اولین باریست که روشنفکر به دنیای زبان آمد.

امیل زولا
حالا اینکه خود آن نویسنده هم خیلی برای ما حرف دارد را کاری نداریم. یعنی اینکه او هم کارهای سیاسی-ژورنالیستی می کرده و هم از اولین بی حیا و بی پرده نویسان عالم رمان بوده است هم خودش جای بررسی دارد. از طرفی من دقیقا نمیدانم این اصطلاح انتلکتوئلیته ی فرانسوی چطور رسیده به اینلایتند انگلیسی (ظاهرا اولی را منورالفکر ترجمه کرده ایم و دومی را روشن فکر. و اینکه دومی کمی مارکسیستی تر بوده) . چون من واقعا زبان بیگانگان را نمی دانم. حالا دقیقش را بعدا از برادر نورالهی می پرسیم. همینقدر می دانیم که این اصطلاح روشنفکری در بستر دوران روشنگری نضج و نمو یافته است. و از آن به بعد به گروهی خاص که ویژگی هایی خاص داشتند گفته می شد. یعنی در معنای تاریخی اصطلاح (که معروف ترین تعریف این اصطلاح است) ما یک قشر را در یک "محدوده ی زمانی" تعریف می کنیم. بنابر این اگر بگوییم سقراط یک روشنفکر بوده است حرفمان کمی پرت و پلاست. چون سقراط پیش از به وجود آمدن دنیای روشنگری و نگاه فلسفه ی روشنگری از دنیا رفته است، همینطورند حافظ و دیگر گذشتگان.
معنای اصطلاحی-تاریخی-ایرانی : همین اصلاح با همین اتفاقات و حوادثی که پشت سرش هست وقتی به جز لباس تاریخی بخواهد لباس جغرافیایی هم بپوشد باز بار معانی متفاوت و جدیدتری به خود می گیرد. تاریخ ورود روشنفکر به ایران به وقتی برمیگردد که دانشجویانی که عباس میرزا برای تحصیل دانش به خارج فرستاده بود به ایران برگشتند. و کلی اتفاقات پیچیده را پدید آوردند که من یکی اصلا حال بازگوییشان را ندارم چه اینکه مطمئنم شما حال باز شنویشان را. اما همینقدر یادآوری می کنم که این اصطلاح اول در قامت "منور الفکر" آمده بود. مسئله ی دیگر هم این است که در همین محدوده ی جغرافیایی در هر زمانی این اصطلاح معنایش تغییر می کرده. شاید تنها اشتراکشان در چیزی بوده که اصلا اشتراک خاصی حساب نمی شده. مثلا اینکه همه ی این گروه ها اهل قلم یا فرهیخته بودند. خب میرزای شیرازی یا شهید احمدی روشن هم اهل قلم و فرهیخته بودند ولی کسی به آنها نمی گفت روشنفکر. یعنی این اشتراک خاصی که بتواند ایشان را ذیل یک "جنس" جمع کند نیست. چه اینکه ما می دانیم از میرزا ملکم خان دلالِ "رویتر" و "رژی" تا آل احمد و شریعتی ضد بیگانه و ستم راه بسیاری ست. آنچنانکه از همین دو شیعه ی مومن راه بسیاری ست تا سروش و مجتهد شبستری ای که یکی به قرآن تاخت و دیگری به عصمت و علم پیامبر(ص) . یعنی در هر دوره ای ما شاهد تغییر معانی و مصادیق این اصطلاح هستیم. اما نمی توانیم منکر شویم که در هر دوره ای این اصطلاح یک "اصطلاح" است (و نه فقط صاحب معنای واژگانی). از طرفی این اصطلاح در هر دوره به یک "قشر" خاص گفته می شود. حالا شاید در ابتدا به یک "قشر خاص فرهنگی" گفته می شده ولی حالا به یک "قشر خاص سیاسی".
نتیجه
آنچه که در مقدمه ها گفته شد خلاصه ای بود از مباحثی طولانی که طرح و شرحشان هدف اصلی من نبود. بلکه همه ی این حرف های پریشان را گفتم تا بگویم : رفقا! من حس می کنم این روزها، مخصوصا در گفتگوهای سیاسی افرادی از تعدد معانی این اصطلاح _روشنفکر_ سواستفاده می کنند. یعنی اینها را در یک بی تقواییِ گفتاری، مدام با هم قاطی می کنند. مثلا معنای سطحی واژگانی را عنوان می کنند اما ته دلشان می خواهد که ته دل ما شنوندگان نسبت به گوینده معنای تحلیلی روشن شود. یعنی فلانی می گوید که "من روشنفکر هستم" ظاهرا قرار است ما فکر کنیم قصد دارد خود را اهل قلم نشان بدهد. اما حقیقتا قرار است ما او را یک انسان با کلاس و شیک فرض کنیم. یا اینکه فردی، یک اسطوره ی محبوب را روشنفکر می نامد. ظاهرا قرار است ما فکر کنیم آن اسطوره یک نخبه در جامعه اش بوده (معنای جامعه شناختی). اما حقیقتا قرار است آن اسطوره به نفع قشری خاص مصادره شود.(معنای تاریخی)
پیوست اول : آقای خامنه ای و روشنفکری ---> سخنرانی در دانشگاه تهران
پیوست دوم : دکتر داوری اردکانی و روشنفکری ---> سخنرانی در دانشگاه امیر کبیر
پیوست سوم : دکتر داوری اردکانی و روشنفکری 2 ---> یادداشت در روزنامه ی ایران
پیوست چهارم : زنده یاد فروغ فرخزاد و روشنفکری ---> یادداشت خودم در همین وبلاگ
اینجا نخستین وبلاگ جدیام بود. بلاگفا که خراب شد، بخش عمدهای از مطالبم پاک شد. بخشی از مطالب پاک شده اینجا را توانستم بازیابی کنم و در یک «به رنگ آسمان» دیگر در «بیان» بارگزاری کنم. یک وبلاگ تازه هم با نام «در آن نیامده ایام» در بیان و اینستاگرام راه انداختم و هماکنون در آن حوالی مینویسم.