حکایتِ آقا میرزا علی اکبر معلم دامغانی و امام خمینی (رحمهالله علیهما)
یکی از شگفتیهای روزگار ما رفاقت عارف خلوت گزیده و زبان در کام کشیدهی روزگار «آقا علی اکبر معلم دامغانی» با پیر جماران و پیشوای انقلاب ایران «حضرت آیت الله آقا سید روح الله خمینی» است. حکایت این دوستی حکایت غریبی ست.
میرزا علی اکبر معلم دامغانی (یا آیت الله معلم دامغانی) متولد سال ۱۲۸۲ هجری شمسی بود. یعنی یک سال از امام خمینی کوچکتر. گویا رفاقت این بزرگواران به روزگار جوانی و ایام طلبگی در حوزه علمیه قم باز میگردد. اما پس از همان دورانِ قم، مسیر علمی و طریقت معنوی این دو از یکدیگر جدا میشود. قدر مشترکشان در مبدا، شاگردیِ آیت الله آقا شیخ عبدالکریم حائری یزدی است و چشیدنِ طعمِ انتقالِ پایتختِ علمیِ شیعه از نجف اشرف به قم مقدس. مقصد هم یکی است. ولی راه دوتاست: میرزا علی اکبر معلم دامغانی سرانجام به سوی مکتب مشهد و مکتب قزوین (یا به عبارتی «مکتب تفکیک») رفت و امام خمینی به جانب فلسفه و عرفان (مخصوصا در مکتب تهران). مرحوم معلم به سوی آیت الله آقا سید موسی زرآبادی سفر کرد و امام به کوی آیت الله آقا محمدعلی شاه آبادی.
عمری دل به بحث و جدل سپردهی روزگار داند که از «زرآباد» تا «شاه آباد» هزار هزار آبادی راه است، حال آنکه مسافر لحظهی توحید بر این است که نزد اهل دل این راهها به قدر یک آه کوتاه.
امروز اگر به دعاوی و دعواهای اهل جدل نگاه کنید میبینید در میان عالمانِ شیعی دو جریان اصلیاند که پیروانِ تندرویشان یکدیگر را _مودبانه_ تکفیر و تحقیر میکنند. این به آن می گوید «بی دین» آن به این می گوید «بی سواد». برای مثال کافی ست به مناظرههای آقایان «محسن غرویان» و «مهدی نصیری» نگاه کنید. امام خمینی و آقا میرزا علی اکبر از چهرههای شاخص این دو جریاناند ولی هیچ گاه همدیگر را تکفیر نکردند.
باری امام که نزد همه تا حدود زیادی معروف و شناخته شده است، بگذارید چند سطر دیگر از میرزا علی اکبر بنویسم:

اگر مرحوم آقا علی اکبر معلم دامغانی در قم با امام هم حجره بود در مشهد هم با آقا شیخ مجتبی قزوینی هم حجره بود. اگر در قم در درس اجتهاد آیت الله حائری موسس حاضر میشد، در مشهد خود آیت الله غروی اصفهانی به حجرهاش سر میزد.
مرحوم معلم در همان دوران شاگردی خدمت آیت الله آقا سید موسی زرآبادی با اینکه سالها ملبس بوده است، لباس روحانیت را کنار میگذارد و پس از درگذشتِ استادش به خلوت میرود و سالهای سال در گمنامی زندگی میکند. اینکه ما امروز تا حدودی ایشان را میشناسیم صرفا به خاطر همین رفاقت عجیب است.
فرض کنید آن پیشوایی که برای هیچ کدام از قدرتهای بزرگ دنیا ارزشی قائل نبود؛ آن عارفی که جذبهاش برای دوست و دشمن هیمنه باقی نمیگذاشت؛ در جمع علما، بزرگان و مسئولان کشور نشسته است، وانگهی پیرمردی روستایی و ناشناس بی شوکت و بی حشمت وارد مجلس میشود و همان امام خمینی به احترام او بر میخیزد و برای او احترامی از خود نشان میدهد که اطرافیان امام تاکنون شبیهش را از ایشان برای کسی سراغ نداشتند. فرض کنید انگشتر عقیق معروف امام خمینی که تا سالهای واپسین نیز بر دستشان بود هدیهی همین پیرمرد روستایی در دوران طلبگیشان باشد. چند نفر را میشناسیم که پنجاه شصت سال انگشتر هدیهی دوستشان را در دست داشته باشند؟ اصلا چند نفر را میشناسیم که با افتادن چنین فاصله ی بلند و بعیدی _هم در مکان و زمان هم در مکتب و طریقت_ باز هم به رفاقت و عهد جوانی خویش پایبند باشند؟ ما عموما وقتی یک هفته بین دوستی هایمان فاصله می افتد اگر کار به غیبت و تهمت و بدگمانی و کینه و کدورت نرسد، دست کم «فراموشی» را در پی دارد. نقل است وقتی امام در دوران تحصیل به نجف رفته بودند هم مکاتبات دوستانه _و بسیار دوستانه_ بسیاری با مرحوم معلم داشته اند. نقل است پس از پیروزی انقلاب و بازگشت امام به ایران چند وقت یک بار دلشان برای میرزا علی اکبر تنگ میشده و پیکی را به سویشان میفرستادند تا دیدار میسر شود.
از میرزا علی اکبر معلم خوارق عادات و کرامات بسیاری نقل شده است، اما وقتی همهشان را مرور کنیم میبینیم خارق العاده ترین این کرامات همین «گمنامی» و «بی ادعایی» بوده است.
نقل است وقتی بیماری امام خمینی بالا گرفت، ایشان به حاج احمد آقا فرمودند: «به آقای معلم سلام مرا برسان بگو دیگر برای سلامتیم دعا نکند». نقل دیگر است وقتی بیماری امام بالا گرفت، ایشان به حاج احمد آقا فرمودند «پیکی را بفرستید دنبال آقای معلم». وقتی آقای معلم به بیمارستان میآید باز چند نقل وجود دارد. یکی (به نقل از فاطمه مصطفوی عروس امام و همسر حاج احمد آقای خمینی) اینکه آقای معلم وارد اتاق امام میشود، هیچ سخنی بین ایشان رد و بدل نمیشود. آقای معلم دقایقی آنجا میمانند و در آخر جلو میروند و دست بر پیشانی امام میگذارند، زمزمه ای میکنند و سپس خارج میشوند. نزدیکان امام میبینند با اینکه قبلش حال امام بسیار بد بود اما از وقتی آقای معلم آمد بسیار حال خوب و بانشاطی پیدا کردهاند. وقتی از امام دلیل این حال خوش و الفت را میپرسند امام فرمایند:
« نمی دانم چرا اینقدر ما همدیگر را دوست داریم؛ با اینکه در سنین جوانی هر یک در وادی خاصی بودیم، ولی خیلی همدیگر را دوست داریم».
نقل دیگر این است که امام خود از آقای معلم میخواهد برایشان دعا کند. هم دعا کند که زودتر از دنیا بروند، هم چندین بار میخواهد دعا کند عاقبت به خیر شوند. نقل دیگر این است که پس از دعا، آقای معلم در گوش حاج احمد آقا میگویند به یک روز نمیرسد که پدرتان از دنیا میروند. نکته هم اینجاست که این دیدار برای روز قبل از درگذشت امام است. نقل دیگر این است که آقای معلم پس از خروج از اتاق بسیار متاثر میشوند و گریه میکنند.
نقل است بسیاری از علما، بزرگان و دوست داران وادی سلوک و عرفان خود را به دامغان و نزدیک حضرت ایشان میرساندند برای گرفتن و شنیدن رمز، سر، ذکر، دستورالعمل، ختم و خلاصه هر چیزی که به نوعی در مسیر معرفت «میانبر» باشد و ایشان در همه این برخوردها شبیه همان پاسخی را میدادند که از آیت الله بهجت در موارد مشابه شنیدهایم. همان «عمل به ظواهر دین» همان «انجام واجبات و ترک محرمات» یعنی همان نبود میانبر! و تاکید بر مجاهدت و عمل به دانستهها.
خاطرات یک مصاحبه
در گذشته فیلم مصاحبه ای با مرحوم آقا میرزا علی اکبر دامغانی را دیدهام، اینجا چند نکتهاش را باز مینویسم. زمان فیلم پس از رحلت امام خمینی است و موضوع مصاحبه هم امام خمینی است.

یک: پرسشگر از همان دیدارهای آخرین در بیمارستان میپرسد. مرحوم معلم به جز بحث دعا (و تاکید بر موضوعِ دعا برای عاقبت به خیری) میگوید «درباره چند موضوع صحبت کردیم. یکی موضوع انگشتر و شکسته شدنش. دیگری موضوع فرج حضرت صاحبالزمان و اینکه نظر امام نزدیک بودن فرج بوده است.»
دو: مرحوم میرزا علی اکبر معلم چند ویژگی منحصر به فرد امام خمینی را توضیح میدهند یکی (در این موضوع توجه کنید به مکتب فکری میرزا) تصریح میکنند «عموم اهل عرفان و حکمت خیلی با شریعت میانهی خوبی ندارند اما امام خمینی با اینکه عمیقا متبحر در حکمت و عرفان بودند دقیقا به احکام شریعت پایبند و مقید و معتقد بودند. و نه تنها واجبات و محرمات شرعی، بلکه به مستحبات هم». از جمله مثال زدند به اینکه امام پس از وضو دستشان را خشک نمیکردند (یکی از مستحبات معروف وضو).
سه: مهمترین و خاصترین ویژگی که مرحوم معلم درباره امام خمینی میگویند بحث اراده است. ایشان با اشاره به آیه «فاستقم کما امرت» از اراده شگفت امام خمینی ستایش میکنند و میگویند «وقتی تصمیم به کاری میگرفت دیگر نگرانی نداشت، انجامش میداد و آن امر هم محقق میشد. و اصلا یکی از ویژگیهای خاص امام این بود که وقتی چیزی میگفت آن مسئله اتفاق میافتاد. در حالی که خیلی به علوم غریبه هم معتقد نبود. علت هم این است که انسان خلیفه خداست و یکی از خصوصیات خدا «انما اذا اراد الله بشیء ان یقول له کن فیکون» است. ارادهی الهی بی اسباب و مقدمات هم شدنی ست و امام خمینی هم در مقام چنین اراده ای بود». (دقت داریم که این سخنان از سوی یک استاد عرفان نظری بیان نشده، این سخنان را یکی از بزرگان منتسب به نحله تفکیک در مورد امام خمینی گفته است).
چهار: مرحوم معلم از دیگر ویژگیهای امام خمینی به همان مبحث «بی ادعا زیستن» و «گمنامی جستن» اشاره میکنند و برای مثال میگویند «با اینکه امام شعرهای بسیار درخشانی میسرودند ولی هیچ وقت به هیچ کس نگفتند من شاعرم. یا با اینکه نثر قدرتمند و بی نقصی داشتند و من نمونهاش را در نامههایمان دارم ولی پیش دیگران سخنی از این هنر خود هم به میان نمیآوردند.» (توجه داریم که دیوان امام پس از رحلتشان منتشر شد).
پنج: وقتی مصاحبه کننده اشاره میکند به احترام ویژه ای که امام در دیدارهایشان با آقای معلم برای ایشان قائل بودهاند آقای معلم میگویند: «با آنکه پس از پیروزی انقلاب مقام بسیار بالایی داشتند و در همه ویژگیها فوقالعاده بودند و شاید درست نبود مثل منی را خیلی تحویل بگیرند اما درست عین زمان طلبگی با من برخورد کردند و اصلا قبل و بعد انقلاب در رفتار ایشان تفاوتی ایجاد نشد. در حالی که دیگران عموما این طوری نیستند. عموما تا به جایی میرسند باد میکنند و ورم میکنند و نمیدانند چه کار کنند!»
شش: در پاسخ به پرسش پرسشگر در باب گفت و گوهای اجرایی (مربوط به حکومت) یا سیاسی با ایشان، مرحوم معلم تاکید دارد که «هیچ گاه وارد در عالم سیاست و اهل سیاست نبوده ام و امام هم با من درباره سیاست صحبت نمیکردند». اکثر این گفت و گو هم به مسائل معرفتی طی میشود. ولی وقتی دقت کردم دیدم دو نکته تقریبا سیاسی هم در سخنان ایشان بود.
هفت: یکی در باب ولایت فقیه است. که ایشان اشاره میکند این محور یکی از بحثهایشان در دیدارهای پس از انقلاب بوده است و اینجا نظر امام را چنین تشریح میکنند: «اگر اسلامی وجود دارد لزوما باید حکومت اسلامی باشد؛ همان طور که اگر بنا بر ظلم است این ظلم برای تحقق نهاییاش به حکومت ظالمان هم احتیاج دارد». گفتنی ست مرحوم معلم در پایان این مسئله تاکید میکند این یک سخن کاملا بدیهی و عقلی است.
هشت: نکته سیاسی دوم در باب جنگ ایران و عراق است که آقا میرزا علی اکبر معلم میفرمایند «هیچ ترسی در وجود امام نبود و اگر به ایشان بود بر اساس همان «فاستقم کما امرت» با همان لشگریان همه جا را میگرفتند. نه تنها بغداد بلکه بیشتر از بغداد را. اگر آن روند متوقف شد به خاطر خیانت اشخاص بود و ایشان در اواخر عمر از این گونه اشخاص خائن که در موضوع جنگ قصور کردند ناراحت بود.»
نه: وقتی صحبت به همان دیدار پایانی در بیمارستان و دست به پیشانی گذاشتن میرسد مصاحبه کننده میپرسد: «حاج آقا حالا می شود بگویید چه دعایی خواندید؟» آقای معلم میگویند: «حالا یک دعایی خواندم دیگر، یک چیزی در عقیده ی خودم خواندم» بعد تاکید میکنند «البته نه یک دعای خاص، از همین دعاهای معمولی، همین ها که در کتاب های دعا موجود است. همین صلوات و بسم الله. منتها باید اعتقادش باشد. همین ها، ولی هرکسی نمی تواند آن اثرش را بگیرد»
ده: پرسشگر از حال ایشان پس از وفات امام میپرسد. آقا میرزا علی اکبر معلم میفرمایند «تنها چیزی که متاثرم می کرد این بود که دیگر کسی مثل ایشان پیدا نمی شود که معنای درد را بفهمد. بیشتر آدم های مدعی مست و منگ اند و اگر برایشان از دردت سخن بگویی چیزی نمی فهمند.» پرسشگر میگوید «پس شما بعد از امام خیلی تنها ماندید؟» که ایشان به سرعت پاسخ میدهد «نه خیر. هیچکس تنها نمی ماند. خدا با همه هست. اگر کسی به خدا معتقد باشد تنها نمی ماند».
یازده: وقتی بحث شعرهای امام و رموز عرفانیشان مطرح میشود، آقای معلم میفرمایند: «یک جا درمورد شعر «من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم» بحث بود، من هم تفسیرم را گفتم و گفتم نباید اینقدر معنایش کنید. معنای شعر ظاهر است و نمی خواهد سعی کنید به زور سراغ تاویل عرفانی بروید.» یعنی تاکید کردند این یک غزل عاشقانه است! و نه خیلی عارفانه! بعد تصریح کردند «خیلی از صحبت های خدا هم همینطور است. ظاهر است و معلوم است. اما آنقدر ظاهر و آشکار است که پنهان می شود. اسم اعظم همه جا هست ولی همه دارند دنبالش می گردند. مسائل شرع روشن است و مخفی نیست، خودمانیم که مخفیش می کنیم. تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز».
دوازده: کلا هر جا پرسشگران میخواهند سراغ حکایتهای راز آمیز و مسائل نگفتنی و نهفتنی بروند جناب معلم به لطایفالحیلی از بیانشان طفره میروند. یکجا یکی از پرسشگران به شوخی و تعریض میگوید «مثل اینکه حاج آقا ما را محرم نمی دانند». آقای معلم میفرمایند «نه اینطور نیست. این روزگار روزگار محرمیت نیست. در این زمانه دیگر نمی شود خیلی حرف ها را گفت.»
و واقعا وقتی دوربین _این چشمِ فضولِ مدرنیته_ آنجا حضور دارد ایشان چه توقعی داشتند!
سیزده: حتما ماجرای تفسیر سوره حمد امام خمینی را میدانید. این تفسیر امام ابتدای انقلاب از تلویزیون هر هفته پخش میشد. تفسیری که به خاطر شدتِ رنگ و بوی عرفانیش _گرچه اهل عرفان و فلسفه را حسابی سر ذوق آورده بود_ اما به خاطر اعتراضات شدید بخشی از اهل شریعت ادامه پیدا نکرد. [از استاد میرشکاک شنیده بودم که مرحوم فردید (با آن دانش کم نظیر خودشان در فلسفه و عرفان) به ایشان (آقای میرشکاک) گفتهاند هرگاه تفسیر سوره حمد امام شروع میشود دو شاخه تلفن را میکشیدند و با علاقه و هیجان بسیار جلوی تلویزیون مینشستند. و همچنین اینکه چقدر عصبانی شدهاند از قطع پخش این تفسیر ارزشمند.] با این حال در این مصاحبه وقتی صحبت به تفسیر سوره حمد امام میرسد جناب آقای معلم میگویند «این تفسیر بیش از آن نباید ادامه پیدا می کرد و خوب شد دیگر پخش نشد» وقتی با تعجب مصاحبه کنندگان مواجه میشوند میگویند «هر حرفی به درد هر آدمی نمی خورد. واقعیات و حقیقیات عالم به جای خود محفوظ، ولی ظواهر هم باید محفوظ بماند» ایشان مثال میزنند «در حقیقت بسیاری از مردم اصلا شبیه آدم نیستند، اما آیا هرکسی می تواند و باید این را ببیند؟ اگر ببیند که دیگر نمی تواند برود بین مردم! ».
چهارده: از بخشهای عجیب آن مصاحبه تحلیل ایشان از زمان فرج حضرت صاحبالامر(عج الله تعالی فرجه) و نسبتش با انقلاب اسلامی بود. ایشان هم تاکید داشتند که «امروز ایران یعنی اسلام» هم میگفتند «این انقلاب ظهور را به تاخیر انداخت» این سخن مایه تعجب پرسشگر میشود و از جناب معلم میپرسد «اما امام خمینی که گفته بودند ما مقدمه ساز ظهور حضرتیم. بنابر این باید در ظهور تعجیل شده باشد» جناب معلم میفرمایند «از جهتی بله و از جهتی نه. پیش از انقلاب فقط سخن از کفر بود. اگر انقلاب اسلامی نبود ظلم و کفر همه جهان را فرا می گرفت و این خیلی بد بود. ولی امام به دستگاه اسلام خدمت کرد و حالا دوباره صحبت از اسلام است. به همین جهت انقلاب ظهور را به تاخیر انداخت».
باری این بود حکایت امام خمینی و آقا علی اکبر معلم دامغانی. امام عالم گیر بود و معلم گوشه گیر. امام اسوه اهل عرفان بود و معلم افتخار اهل تفکیک. با این حال آقای معلم ولایت امام خمینی را با همان معنای عرفانیش (والاترین معنای ولایت) تایید میکرد و امام هم جناب معلم را با همین تفاوت ظاهر در مسلک و طریقتش احترام میگذاشت.
گفت:
جان شیران و سگان از هم جداست
متحد جانهای مردان خداست