دیپلماسیِ مردی که آمد


ادامه نوشته

قهرمان کشور شعر

مرحوم استاد محمد قهرمان

این یادداشت یکی دو روز پس از درگذشت استاد محمد قهرمان برای کتاب هفته ی «نگاه پنجشنبه» نوشته شد

ادامه نوشته

من مست و "تو" دیوانه 2

(برای همان دوست دیوانه)

سلام بر تو اي جنون كه مي دهي فراريم
يادت مي آيد گفته بودم دوست دارم در شهر
دیوانه ها _همان شهري كه تو در آن زندگي مي كني_ زندگي كنم ؟ نمي گويم آنجا همان شهر دیوانه بود ولي يك عالمه دیوانه كه مثل من از شهر عقل معاش و همشهري هايشان دلگير بودند ، آنجا دور هم جمع شده بودند ، البت همه دیوانه نبودند عده اي هم مثل من فقط شور جنون داشتند و از مصاحبت با ديوانه ها لذت مي بردند ، يك خوبي آنجا اين است كه سه روز از هياهوهاي سياسي ، دعواهاي بي حاصل سر خيار و سيب زميني و كلا ازاين عالم بي خبري بي خبر مي شوي ، از اين خانه ي غفلت غافل مي شوي ... حيف كه من دير در اين خانه را زدم به قول صائب :

عالم بی خبری طرفه بهشتی بوده است ... حیف و صد حیف که ما دیر خبردار شدیم

{البته همين هم به لطف علي آقا بود و الا من هيچ اقدامي نكرده بودم (علي هم يكي از نام هاي خداست!)}
يك لطف ديگرش هم اين بود كه موبايلمان را گرفتند و اين يعني من سه روز موسيقي گوش نكردم ، ولي انصافا اصلا خلا گوش ندادن به آهنگ را احساس نكردم ...
البته از همان روز اول يك احساس غربت خاصي داشتم ، آخر مي داني آنجا همه آمده بودند بهتر شوند ولي من رفته بودم از اين بدتر نشوم ، جدي مي گويم ها اين را مي شد در بند بند ناله هاشان و قطره قطره اشكهاشان حس كرد ... جمعي نوجوان بودند از بسيجي هاي خيلي پايين شهر ! تيپشان به هرچه بگويي مي خورد غير از بسيجي ،(يعني اگر با همين اوضاع بروند بالا شهر بسيجي هاي بالا شهر دستگيرشان مي كنند!) يكيشان بود خيلي كوچك بود (نهايتا اول راهنمايي) و البته بسيار شر و شور ، فكر كنم روز دوم بود كه آمد سوالي از من پرسيد به اين مضمون: "چرا مسلمان ها پيشرفت نمي كنند ؟ آيا اسلام دست ما را براي پيشرفت نبسته است؟" خوب من هم علي القاعده جوابي روتين به او دادم ... چيزي كه در ذهنم از همان اولين برخوردم با اين ها پيش آمده بود اين بود كه افرادي با اين تفكر چرا بايد بيايند آنجا و اينجوري خودشان را به زحمت بيندازند آن هم با اين سن كم آن هم با  شرايط سخت آن مكان ، آن هم هر سال ... نيمه شب بيشتر جوانها جوگير شده بودند و در يك گوشه جمع شده بودند ، احتمال دادم او و ديگر اقرانش هم در آن جوگيركده ! باشند ، رفتم به محل عبادت با تعجب ديدم او و يكي از دوستان بسيار شلوغش با يك حالت زيبايي به عبادتي طولاني  نشسته اند ... شب آخر كه دعاي مادر داود را مي خواندند باز اين بچه نزديك من بود ،‌ در آن گرما پتويي روي سرش انداخته بود و زار زار گريه مي كرد ومن دريغ از قطره اي اشك ...
احساس غريبي در من تقويت شد : ما در اين جمع غريبيم ...

حيلت رها كن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو ... و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

شب مهتاب

شب مهتاب

هوا چكيده ي نورست در شب مهتاب
ستاره خنده ي حورست در شب مهتاب

سپهر ، جام بلوري ست پُر مي روشن
زمين قلمروِ ِنورست در شب مهتاب

زمين ز خنده ي لبريز ِمه نمكدانيست
زمانه بر سر ِشورست در شب مهتاب

رسان به دامن ِصحراي بي خودي خود را
كه خانه ، ديده ي مورست در شب مهتاب

ز خويش پاك برون آ كه مغز ِخشك ِزمين
تر از شراب ِطهورست در شب مهتاب

به غير ِباده ي روشن ، نظر به هر چه كني
غبار ِچشم ِشعورست در شب مهتاب

براق ِراهروان است روشنايي راه
سفر ز خويش ضرورست در شب مهتاب
صائب تبريزی
ادامه نوشته

حرف هاي پيچيده (آسماني 2)

نغمه پردازي كنند از سيلي باد خزان

  چون صنوبر سرفرازاني كه صاحبدل شدند

     جاي حيرت نيست اهل عقل اگر مجنون شوند

           حيرت از ديوانگان دارم كه چون عاقل شدند ؟


                                         صائب تبريزي


آسمان رنگین


با موعود

 

مي رسي روزي از آن دور تر از دورترين
تا به نزديك من اين معني مهجور ترين

 

به تبسم لب خود تر كن و مهمانم كن
شربت خنده ي تو مست ز انگور ترين

 

بنوازم كه منم نغمه ي ناجور و هست
تار موي تو هماهنگ به طنبور ترين

 

چشم من آينه ي حيرت افتاده به خاك
چشم تو آينه ي رويت آن نور ترين

 

چون در اين شهر منم شهره به گمنامي ها
نام تو گم شده در وجهه ي مشهورترين

 

گر كه پيچيده سخن گفت دلم با چشمت
شده نيلوفر و پيچيده به آن دور ترين

 

فقير

 

زير نويس ۱ : در همين موضوع : حرف هاي ساده (آسماني 1)

زير نويس ۲ : امسال دلم روشن است

زير نويس ۳ : آفتاب  را بخوان

بیداد

بر دشمنان شمردم  ، عیب نهانی خویش
خود را خلاص کردم  ، از پاسبانی خویش

از فیض خامشی هاست  ، رنگینی کلامم
چون غنچه صد زبانم  ، از بی زبانی خویش

                                                                                          مولانا صائب تبريزي

 

 



مطلب این پست پاک شد

(19 آبان 1388)


اگر خواستي آسمانه را هم نگاه كن