یک یادداشت تمام رنگی

طرح جلد قصه های خوب برای بچه های خوب

«از خود حرف زدن كار آسان و خوشايندی است و اگر جلويش را نگيرند به پرحرفی و پر مدعايی می كشد چون احتياج به مآخذ و مرجع ندارد و همه اش مربوط به نقش حافظه است. ولی نظم و ترتيب دادنش براي اينكه قابل چاپ شود يا قابل خواندن ، قدری وقت مي گيرد. ناچار در اين وقت كوتاهی، كه شايد من براي خود مقرر كرده ام ، چاره اي جز سرسری نوشتن نيست. با ترتيب شروع مي كنم ، ولی مي دانم كه بی ترتيب مي شود»

 

 

ادامه نوشته

باغ سنگ

علیرضا قزوه


دلا! تا باغ سنگی، در تو فروردین نخواهد شد
به روز مرگ، شعرت، سورۀ یاسین نخواهد شد

فریبت می‌دهند این فصل‌ها، تقویم‌ها، گل‌ها
از اسفند شما پیداست، فروردین نخواهد شد

مگر در جستجوی ربنای تازه‌ای باشیم
وگرنه صد دعا زین دست، یک نفرین نخواهد شد

مترسانیدمان از مرگ، ما پیغمبر مرگیم
خدا با ما که دلتنگیم، سرسنگین نخواهد شد

به مشتاقان آن شمشیر سرخ شعله‌ور در باد
بگو تا انتظار این است، اسبی زین نخواهد شد



علیرضا قزوه

از کتاب: چمدانهای قدیمی


غزل زیبای دیگری از زیب النسا

پیوستی برای یادداشت غزلی از زیب النسا و یادی


گه چو مجنون ز جنون دامن صحرا گیرم
گه چو لیلی ز الم طرّه ی لیلا گیرم

گه زنم پنجه ی امید به سر پنجه ی یأس
گاه دامان تمنا به تمنا گیرم

گه به ناخن جگر حوصله را بشکافم
گه ز بی حوصلگی دست اطبا گیرم

گاه از آتش دل نور به ظلمت بخشم
گاه از بخت سیه پرتوی بیضا گیرم

گاه در بتکده زنّار حمایل سازم
گاه در کعبه ی دل روی مصلا گیرم

گه چو فرهاد دل سنگ به فریاد آرم
گاه چون تیشه بغل با دل خارا گیرم

گاه چون شمع ز سر تا به قدم در گیرم
گاه از خون جگر ساغر و صهبا گیرم

گاه از ناله ی دل، کوه درآرم به فغان
گاه از گریه، قرار از دل خارا گیرم

چه کنم بخت زبون چرخ جفا پیشه ی من
از ضعیفی نتوانم ره عقبا گیرم

آبرو ریخته ام بس ز مذلت بر خاک
خواهم آتش شوم و در همه اعضا گیرم

برخلاف اثر معجزه، ناسور کند
مرهم زخم جگر گر ز مسیحا گیرم

از گدایان توام شاه خراسان! مددی
که چو مرغان حرم در حرمت جا گیرم

بیش از این نیست مرا طاقت دوری ز درت
همتی ده که به راهت سر سودا گیرم

نیست مخفی چو مرا طاقت گفتار آخر
پا به دامان کشم و دامن مولا گیرم



یک: در دیوان زیب النسا (چاپ ایران . انتشارات امیر کبیر. با تحقیق و بررسی: دکتر مهیندخت صدیقیان و دکتر سید ابوطالب میرعابدینی) آنگونه که زنده یاد صدیقیان در مقدمه متذکر شده اند اساس کار بر یکی از نسخه های خطی موجود در کتابخانه موزه ی بریتانیا است به نشانه ی «Cos.311» . ایشان ارزش نسخه ی خطی کتابخانه ی دانشگاه توبینگن را کمتر از این نسخه و بیشتر از دیگر نسخه ها دانسته اند و به همین خاطر نسخه ی دانشگاه توبینگن، نسخه ی بدل به حساب آمده. نمیگویم تصحیح انتقادی، اما من که دقت کردم دیدم دست کم در درستی ترتیب ابیات این غزل، نسخه ی دانشگاه توبینگن آلمان بر آن نسخه ی موزه ی بریتانیا برتری دارد. یعنی به نظرم بی شک ترتیب ابیات آنگونه که در این دیوان چاپ شده است اشتباه، گمراه و مغلوط است. و اتفاقا اینجا نسخه ی بدل کاملا دقیق است و ساختار شعر را توضیح می دهد. به همین خاطر این غزل را براساس نسخه ی توبینگن نوشتم.

حالا در این مورد اگر در صده های آینده کسی مخالفتی داشت من حاضرم با او بحث کنم!

دو: مصرع نخست بیت نهم : «چه کنم بخت زبون چرخ جفا پیشه ی من» یا اشتباه نقل شده است، یا رسا نیست، یا من متوجه نمیشوم. البته معنای کلی مصرع تقریبا مشخص است. اما به نظرم ضعف تالیف دارد.

سه: شاعران بزرگ، به تعداد ابیات هم توجه دارند. هم به تناسبش با مفهوم غزل، هم به اینکه عدد، عدد مقدسی باشد. پس بیاندیش!


غزل در پردۀ دیر سال

دیدی ستاره ای را، گفتی به من : «من آنم»
خالی مباد از تو ای عشق! آسمانم

آیینه ی بهاران، آواز زیر باران
با بودنت چنینم، بی بودنت چنانم

با تو چقدر زیباست : خاکم پر از شکوفه است
بی تو چقدر تنهاست : ابری است آسمانم

*

تعلیق عشق ما را دیوانه ای نوشته است
سر در نیاورد عقل، از اوج داستانم

سودی دگر ندارد، در من اثر ندارد
تحقیر دشمنانم، تدبیر دوستانم

مادر! مرا مترسان از پیری و فسردن
بی ماجرا و بی عشق، من زن نمی ستانم

من پیر رنج خویشم نه پیروی زمانه
پیرم ولی نه آنقدر کز عشق بازمانم

*

از فلسفه گذشتم تا که به تو رسیدم من شعر می نویسم در برگه امتحانم




دی یا بهمن 91



پینوشت: «غزل در پرده ی دیرسال» نام یکی از نیمایی های زیبای زنده یاد قیصر امین پور است. دیدم این اسم به حال و هوای بعضی بیتهایم می خورد گفتم آن بالا بنویسمش.

غزلی از زیب النسا و یادی

 زیب النسا

السلام ای بعد ما آیندگان رفتنی!
بر شما خوش باد ناخوشهای دنیای دنی

ادامه نوشته

چاووشی خوانی

فرهاد محسن چاوشی عصار

به بهانۀ انتشار آلبوم تازۀ محسن چاوشی من خود آن سیزدهم و در تحریص و تشویق هموطنان به خرید آن

ادامه نوشته

موسیقی، هنر، سرگرمی

موسیقی گاه به مثابه ی هنر است و گاه به مثابه ی سرگرمی. نه اینکه هنر به خودی خود سرگرم کننده نباشد و سرگرمی ها هیچکدام هیچگاه هنری نباشند، مهم سرانجام است، که هنر در خدمت و دام سرگرمی باشد یا سرگرمی در استخدام هنر.

اگر از چشم هنر بنگریم، با زیبایی سر و کار داریم و اگر به دل سرگرمی راه بیاییم با نادانی. برای درک هنر باید از خود بیخود شد در حالیکه سرگرمی ما را در خود نگاه می دارد. سرگرمی کاری می کند که ما هرروز خودمان را تکرار کنیم، که رنج هستی و والاییِ بودن را نفهمیم. که خودش یک جوری بگذرد، ترجیحا از کنار ما. «جریان وجود» را عرض می کنم دوستان.

هنر و سرگرمی آنگاه که اوج می گیرند، هر دو ما را به وجد می آورند. ولی این تنها هنر است که ما را به وجود می آورد. هنر ما را در جریان جوی هستی و حقیقت امر قرار می دهد. چند سطر پیش از «رنج هستی» نوشتم. آیا هستی رنج دارد؟ بله، هستی رنج دارد. مواجهه با حقیقت دشوار است. هنر این دشواری را جادو می کند. تا تیغش به جای آنکه بر شاهرگ انسان بنشیند، خرج آراستن کژی ها و پیراستن ناراستی های انسان شود.

موسیقی گاه به مثابه ی هنر است و گاه به مثابه ی سرگرمی. در موسیقی هایی مثل موسیقی سنتی اصل بر هنر است. نگاه کنید من نگفتم هرچه موسیقی سنتی ساخته می شود هنری است. گفتم اصل بر هنر است. حالا ممکن است در یک دوره ای این موسیقی دچار آفت تکرار و تقلید شود و با توهم هنرگرایی و هنرمندی خودش و گذشته اش را تکرار کند. در بعضی گونه های موسیقی هم اصل بر سرگرمی است. اینگونه موسیقی ها برای «مصرف شدن» ساخته شده اند و هیچ ارزش هنری ندارند. مگر اینکه فکر کنیم گل های روی آن دستمال کاغذی که توسط یک انسان سرما خورده خریداری شده اند هنرند. نه اینها هنر نیستند، فن و تکنیکند (تقلیل آرخه به تخنه) . مثال بارز اینگونه موسیقی ها، موسیقی رپ است.

موسیقی پاپ در مرز این دو تلقی از موسیقی حرکت می کند. گاه بنده ی هنر است و گاه برده ی سرگرمی.

گاه سوی وفا رود گاه سوی جفا رود.

هفتمین جشنواره شعر فجر :  بداخلاقی ها +  پرسش ها

تالار وحدت

سفینه ی فضایی و دور از دسترس ِ «وحدت»

ادامه نوشته

یادگار دوست بر صفحه ی موسیقی

بهار


آلبوم «یادگار دوست» را قدیم ها و در دوران کودکی گوش داده بودم. تا حدودی هم سرسری. اخیرا دوستی از زیبایی این آلبوم گفت و با دعوت ایشان به باز شنیدنش فهمیدم چقدر آلبوم شگفت انگیزی است. چه نغماتی، چه آوازها و چه تصنیف های دلنشینی. حیف است از شنیدن چنین آلبومی محروم باشید. مخصوصا در فصل بهار.

آهنگسازی اثر بر عهده ی استاد کامبیز روشن روان است. در اینکه ایشان واقعا سهم گسترده ای در آهنگسازی موسیقی های ارکسترال و سمفونیک و تنظیم های نوین از ملودی های محلی و سنتی و آموزش و پرورش موسیقی پس از انقلاب دارند، شکی نیست. کامبیز روشن روان و آهنگسازانی چون فرهاد فخرالدینی، فریدون شهبازیان، مجید انتظامی و محمدرضا علیقلی هنرمندانی هستند که مخصوصا پس از پیروزی انقلاب اسلامی با نگاهی نو سراغ احیای سنت موسیقایی ایرانی و بازنمایی موسیقی سنتی و نغمات محلی و مقامی این سرزمین رفتند. ایشان را از لحاظ گونه ی موسیقایی نمی توان در ردیف آهنگسازانی چون محمد رضا لطفی، حسین علیزاده، جلال ذوالفنون و امثالهم قرار داد. اما از لحاظ رتبه و جایگاه باید هم ردیف ایشان در تاثیر گذاری بر تحول بزرگی دانست که پس از انقلاب در موسیقی ایران زمین رخ داد. اگر آثار آقای روشن روان را مرور کنید می بینید حتما قطعاتی از ایشان را با صدای خوانندگانی مثل «شهرام ناظری»، «علیرضا افتخاری»، «محمدرضا شجریان»، «محمد اصفهانی» و مخصوصا «بیژن بیژنی» شنیده اید. (اینجا و اینجا کاور چند آلبومشان وجود دارد. اینجا یک مباحث کاملی مطرح شده است. اینجا هم لیست کامل موسیقی فیلمهایشان است که در لینک قبلی این مورد به این کاملی نیست)

 

کامبیز روشن روان

 

خواننده ی «یادگار دوست» جناب «شهرام ناظری» است. دکلمه ی اثر را آقای «عبدالله آقازاده» بر عهده داشته اند و چقدر هم خوب و چقدر هم گمنام. از طرفی با اینکه این آلبوم برای ارکستر تنظیم شده است، اما سه نوازنده برجسته ی موسیقی ردیف دستگاهی هم در جایگاه تکنواز (با عنوان «سولیست») در این آلبوم حضور دارند. تکنوازی «نی» را استاد «محمد علی کیانی نژاد» بر عهده دارد، تکنوازی «تار و سه تار» را «حمید متبسم» و تکنوازی «کمانچه» را «مجتبی میرزاده».

گمان می کنم دستگاه اصلی و محوری آلبوم «ماهور» باشد. نغمات ماهوری، و کلا بعضی آوازهای آقای ناظری، و بعضی ساخته های ارکسترال آقای روشن روان، به خودی خود یک لطافت خاصی دارند. یک حسی دارند که آدم می خواهد صبح ها بهشان گوش بدهد. یا فصل بهار. یا اگر حمل بر شوخی نکنید: بعد از حمام. و یا حتی وقتی که در یک عصر بلند تابستانی بین درخت های بهشت زهرا دراز کشیده باشیم. یا در باغ فین کاشان. یا شاید در سعدیه ی شیراز (که این یکی را هنوز تجربه نکرده ام). و خلاصه هر وقت که حال و هوای «رستخیز» بر آدمی مسلط باشد. شاید هم این فقط حس من است. این حس را به بعضی سه تار نواخته های آقای ذوالفنون هم دارم. و در مجموع آلبوم هایی مثل «یادگار دوست» آقای روشن روان و یا «گل صد برگ» مرحوم ذوالفنون چنین حسی را به طرز شدیدی به من القا می کنند. به خاطر همین هم می گویم حیف است فصل بهار بیاید و شما این آلبوم را  تهیه نفرمایید و گوش نکنید. و به قول آقای اسفندقه : «بهار، اول اسفند می رسد از راه».

تاریخ انتشار اثر برای سال 1364 است و در آلبوم نوشته اند : «به یاد هشتصدمین سال تولد مولانا». عجیب است که آلبوم «گل صد برگ» هم که باز به خوانندگی آقای ناظری است و بر می گردد به سال 1360 هم چنین بهانه ای را با خود داشته است. همین بهانه ی «به یاد هشتصدمین سال تولد مولانا» را عرض می کنم. شاید آن وقت ها چنین چیزی مد بوده است. البته هنوز هم از مد نیفتاده است!

به جز اینکه تمام شعرهای خوانده شده مربوط به جلال الدین محمد بلخی است، از دیگر ویژگی های متمایز کننده و جالب آلبوم _البته بیشتر از نگاه ادبیات_ این است که تمام شعرها در قالب رباعی است. و این به نظرم خیلی جالب است، هم اینکه پیوند قالبی چون رباعی با آن وزن خاصش، با موسیقی تماشایی ست. هم خود اینکه آقای روشن روان یک آلبوم فقط روی رباعی های عاشقانه ی مولوی کار کرده اند. آنهم رباعی هایی که بیشترشان به خودی خود واقعا زیبا و شگرف و عاطفی و تاثیر گذار هستند.از طرفی تعداد رباعی ها هم کم نیست. و به گمانم حدود 23 رباعی در مجموع در این آلبوم ارائه شده است. یعنی شما با داشتن این آلبوم، یک دفتر گزیده رباعیات عاشقانه ی مولانا را هم دارید.

 

آلبوم یاد گار دوست . روشن روان ناظری

رباعی های طرف اول نوار

ای دوست! قبولم کن و جانم بستان
مستم کن و از هر دو جهانم بستان
با هرچه دلم قرار گیرد بی تو
آتش به من اندر زن و آنم بستان

ای زندگی تن و توانم همه تو!
جانی و دلی  ای دل و جانم همه تو!
تو هستی من شدی از آنی همه من
من نیست شدم در تو از آنم همه تو!

هر روز دلم در غم تو زارتر است
وز من دل بیرحم تو بیزارتر است
بگذاشتی ام، غم تو نگذاشت مرا
حقا که غمت از تو وفادارتر است

بر من در وصل بسته می دارد دوست
دل را به عنا شکسته می دارد دوست
زین پس من و دلشستگی بر در او
چون دوست، دل شکسته می دارد دوست

باز آی که تا به خود نیازم بینی
بیداری شب های درازم بینی
نی نی غلطم که خود فراق تو مرا
کی زنده رها کند که بازم بینی؟

خود ممکن آن نیست که بردارم دل
آن به  که به سودای تو بسپارم دل
گر من به غم عشق تو نسپارم دل
دل را چه کنم؟ بهر چه میدارم دل؟

در عشق تو هر حیله که کردم هیچ است
هر خون جگر که بی تو خوردم هیچ است
از درد توهیچ روی درمانم نیست
درمان که کند مرا؟ که دردم هیچ است

من بودم و دوش، آن بت بنده نواز
از من همه لابه بود و از وی همه ناز
شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید
شب را چه گنه ، حدیث ما بود دراز

دلتنگم و دیدار تو درمان من است
بی رنگ رخت زمانه زندان من است
بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی
آنچ از غم هجران تو بر جان من است

ای نور دل و دیده و جانم!  چونی؟
وی آرزوی هر دو جهانم! چونی؟
من بی لب لعل تو چنانم که مپرس
تو بی رخ زرد من ندانم چونی

افغان کردم، بر آن فغانم میسوخت
خامش کردم، چو خامشانم میسوخت
از جمله کرانها برون کرد مرا
رفتم به میان و در میانم میسوخت

من درد تورا ز دست آسان ندهم
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم
کآن درد به صد هزار درمان ندهم




رباعی های طرف دوم نوار
اندر دل بی وفا غم و ماتم باد
آن را که وفا نیست ز عالم کم باد
دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد؟
جز غم، که هزار آفرین بر غم باد

در عشق تو ام، نصیحت و پند چه سود؟
زهراب چشیده ام مرا قند چه سود؟
گویند مرا که بند بر پاش نهید
دیوانه دل است، پام بر بند چه سود؟

من ذره و خورشید لقایی تو مرا
بیمار غمم عین دوایی تو مرا
بی بال پر اندر پی تو می پرّم
من که شده ام، چو کهربایی تو مرا

غم را بر او گزیده می باید کرد
وز چاه طمع بریده می باید کرد
خون دل من ریخته میخواهد یار
این کار مرا به دیده می باید کرد

آبی که از این دیده چو خون میریزد
خون است، بیا ببین که چون میریزد
پیداست که خون من چه برداشت کند
دل میخورد و دیده برون میریزد

عاشق همه سال مست و رسوا بادا
دیوانه و شوریده و شیدا بادا
با هشیاری غصه ی هر چیز خوریم
چون مست شدیم، هرچه بادا بادا

دل در غم عشق مبتلا خواهم کرد
دل را سپر تیر بلا خواهم کرد
عمری که نه در عشق تو بگذاشته ام
امروز به خون دل قضا خواهم کرد

از بس که برآورد غمت آه از من
ترسم که شود به کام بدخواه از من
دردا که ز هجران تو ای جان جهان!
خون شد دلم و دلت نه آگاه از من

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد
بیچاره دلم در غم بسیار افتاد
بسیار فتاده بود اندر غم عشق
اما نه چنین زار که این بار افتاد

سودای تورابهانه ای بس باشد
مدهوش تو را ترانه ای بس باشد
در کشتن ما چه میزنی تیر جفا؟
ما را سر تازیانه ای بس باشد

ما کار و دکان و پیشه را سوخته ایم
شعر غزل و دوبیتی آموخته ایم
در عشق، که او جان و دل و دیده ی ماست
جان و دل و دیده، هر سه را سوخته ایم

 

 

 

Green Niqabs

عزاداری زنان شیعه در ایران

داشتم همینجوری برای خودم در حال و هوای «سیاست خارجه» و «اسلام ستیزی» و «ایران ستیزی» و اینجور حرف ها وب گردی می کردم که رسیدم به صفحه ای در سایت روزنامه ی «هاآرتص» (قدیمی ترین و یک جورهایی فرهیخته ترین رسانه ی اسرائیلی) که عکسش کمی برایم تعجب برانگیز بود...

ادامه نوشته

درباره کامنت های به رنگ آسمان و حتی تلفن همراهم

به رنگ آسمان

پیشخوان: اگر تا حدودی مرا می شناسید و یا از من رنجیده اید این یادداشت را حتما بخوانید. اما اگر تازه چند وقت است وبلاگ به رنگ آسمان را دیده اید، وقت شریفتان را _دست کم_ برای این یادداشت شخصی و مخاطب خصوصی دار ( یعنی خوانندگان قدیمی اینجا و دوستان و آشنایان و همکاران آقای حسن صنوبری ) هدر نکنید.

ادامه نوشته