دیپلماسیِ مردی که آمد


ادامه نوشته

محمدجواد راستش را بگو! چه کار کردی با آبرویم بابا؟

چندساعتی می شود که تردیدی جدی نسبت به بخش هایی از دعا و یادداشت «اللهم انصر الاسلام و اهله» ام پیدا کرده ام. همچنین درمورد نتیجه و چگونگی توافق ژنو. امشب در جلسه خاص و مهمی شرکت کردم که خیلی مرا به فکر واداشت. مرا و خیلی های دیگر را.

بعد از جلسه داستان نویس بزرگ، عزیز و ضدانقلابی بهم گفت: «حسن بی خیال. بی خیال سیاست. دست بردار. اگر دنبال خدمت به وطنت هم باشی باید فرهنگ و هنر را جدی بگیری». قبول. ولی من دلم می خواهد خودم از نزدیک ببینم و بفهمم چه اتفاقی دارد برایم می افتد. و برای وطنم. و به آن عزیز سفر کرده هم گفتم: خاک وطن که رفت چه خاکی به سر کنم؟

البته هنوز قضاوت و مطالعه ام در این زمینه تمام نشده است.

ولی آخر چطور بخوابیم؟ امشب به جز من اعصاب ده دوازده نفر دیگر هم حسابی به هم ریخته.
تو چه کار کردی محمدجواد؟در آن یادداشت از «همسران احمق» سخن گفتم. باری الآن مطمئنم که احمق ترین همراهان دو گروه بودند. یکی آنها که نمی توانستند جلوی هیجان زدگی و ذوق زدگیشان را در اولین تماس لمسی با کراوات قرمز بگیرند (اصلا دیگه مرگ بر آمریکا نگیم!). یکی آنها (آن نخبگان و مسئولانی) که در اوج روزهای مذاکرات ژنو که بچه های انقلاب در خط مقدم داشتند می جنگیدند، اینجا در داخل مدام از فقر و بدبختی و بیچارگی و خزانه خالی و ... حرف می زدند.