محمد بیگلری پور درگذشت



محمد بیگلری پور


ادامه نوشته

این عالم‌ اندوه‌ است؟


در راه که می آمدم خانه برای خودم زمزمه می کردم :

نمی شاید گل شادی بچینم
«ربیع» آمد ولی من «اربعین»م

نمی دانم آیا کس دیگری هم امسال مثل من چنین حسی را دارد یا نه؟ حس می کنم محرم امسال خیلی زودتر از موعد مقرر زمانیش شروع شد، و صفر اینبار می خواهد دیرتر از زمان قید شده در قراردادش از این دیار سفر کند.

شاید هم من بیماری هستم سرشار از «ترس و حسرت». «ترس نیامده ها» و «حسرت رفته ها».

نگارنده یک ماه زود تر از محرم، ده روزی را سیاه پوشید ( حالا خود محرم-صفر شاید نپوشیده باشم ها) بعد استاد روشنفکرمان که همیشه صدایش هم می کردم رویش را می کرد آنور و از هفتاد متری تفکر و تردد من فراری ست (البته به ظاهر!) یک هو آمد طرفم گفت «چی شده؟ کسی از دنیا رفته؟» گفتم «نه استاد، پیشواز محرم است! تازه محرم اصلی هم به تاریخ خورشیدی در پاییز بوده ...» که رنگ از رخش پرید و دست خط خطور ذهنیش بر پیشانیش منقش گشت که: «بابا تو نمیری اینها چه دیوانه هایی هستند ... با این اوصاف تا هزارسال دیگر هم نمی توانیم در این مملکت هیئتی یک روشنفکربازی اساسی از خودمان در بیاوریم »

و قطعا من بیماری هستم سرشار از ترس و حسرت: «ترس» نیامده ها و «حسرت» رفته ها.

البته نه اینکه خیلی غمگین و عزادار و این حرف ها باشم ها. اصلا مال این حرف ها نیستم. همه اش به هر و کر. همه اش بگو و بخند. منظورم این است که حسش با آدم هست. با من. علی ایحال این وضع را تا شهادت امام حسن عسگری(علیه السلام) ادامه می دهم. چون تا آن موقع به خاطر چند واقعه ی تاریخی دینی و مخصوصا همین شهادت، هنوز شادی ربیع الاول شروع نشده است. اما بعدا دیگر می زنم کاسه کوزه خودم را بهم می زنم.

زیرنویس---> نام یادداشت از این بیت زیبا و اندوهگین بیدل است:

این عالم‌ِ اندوه‌ است، یاران‌! طرب اینجا نیست
جمعیت اگر خواهی : پیشانی و زانوها

پرسه در کوچه های وزن

فروغ فرخزاد نصرت رحمانی نیما یوشیج بیدل دهلوی

ادامه نوشته

نقد شعر سپید توسط بیدل دهلوی

مکتوب شوق بیدل دهلوی امیری اسفندقه

مکتوب شوق هرگز بی نامه بر نباشد
ما و ز خویش رفتن، قاصد اگر نباشد

ادامه نوشته

بیست و دوم بهمن ، روز خدا

ز موج، پرده به روی محیط نتوان بست
تو چشم بسته ای ای بی خبر! کجاست نقاب؟

بیدل دهلوی


ده تا عکس از روز 22 بهمن ماه 1389... روز شما، روز شما آدم های خوب، روزی که مبارک بود، روزی که خوب بود، روزی که همکلاسی صمیمیم را پس از 8 سال پیدا کردم، روزی که من و  محمد حقایق شانه به شانه ی هم گذاشتیم و قاه قاه به چهره های جدیدمان خندیدیم. من از او سراغ سه تارش را گرفتم، او از من سراغ روحانی شدنم را و چقدر هر دو دور بودیم از تصور یکدیگر، از آرزوهای بچگانه ی قدیمی


بیست و دو بهمن - ایران


بقیه ی عکس ها را هم مشخص است که می توانید در ادامه مطلب ببینید

هه ! ای بابا. آن دفعه ای اشتباهی کل ادامه مطلبم را پاک کردم... بگذریم، روزگاریه ها

ادامه نوشته

گاه گاهی هرچه باداباد باید زیستن

تابلو نقاشی شهید چمران

تابلوی "انفجار قلب" اثر مرحوم شهید مصطفی چمران


روزهای معمولی و پریشانیست...انگار همه منتظرند تا اتفاق خاصی بیفت...یک ظهور ناگهانی و غیر منتظره که همه انتظارش را می کشند . همه انتظارش را می کشند ولی انتظارش را ندارند ...

این نوشته ها هم متناسب با این روزها معمولی و پریشان است . متناسب با نویسنده اش...

ادامه نوشته

اخطار طلوع شب

خورشید مرده است خدا را خبر کنید
یک شمع مانده آینه ها را خبر کنید

یک شمع مانده فرصت ماندن نمانده است
قبل از سکوت محض خدا را خبر کنید

...

فقیر

ادامه نوشته

هو العلی الاعلی

به نام نامی مولا بیا ترانه بخوان
بیا بیا شب عشق است ، عاشقانه بخوان

بیا بیا شب عشق است و شور و شیدایی
شبی شبیه شب روشن مسیحایی

فقیر

ادامه نوشته

حيرت آهنگم

خاشاک

باز درس خاشاکم سطر شعله خوانی هاست
صفحه می زنم آتش ، عذر پر فشانی هاست

گوش کر مهيا کن، نغمه: جز خموشی نيست
بي نگه تماشا کن ، جلوه: بی نشانی هاست

هر طرف گذر کرديم هم به خود سفر کرديم
اي محیط حیرانی ! این چه بی کرانی هاست

(ادامه ی غزل + توضيحی در مورد ديوان بيدل و... + دو رباعی از بيدل = ادامه مطلب)

ادامه نوشته

به مكه شب همه شب را ستاره باريده ست

سعدي اگر عاشقي كني و جواني / عشق محمد بس است و آل محمد


رسيد عيد و طربها دليل دل گرديد
اميد خلق به صد رنگ مشتعل گرديد
ادامه نوشته

بحر حقیقت

موج


روشندلان چو آینه بر هر چه رو کنند

هم در طلسم خویش ، تماشای او کنند


پاکی چو بحر موج زند از جبینشان

قومی که از گدازِ تمنّا وضو کنند


آزادگان، نهالِ گلستان ناله اند

بر باد اگر روند، نشاط نمو کنند


پروانه مشربان بساطِ وفا چو شمع

اجزای خویش را به گداز آبرو کنند


ما را به زندگی ز محبت گزیر نیست

نتوان گذشت گر همه با درد خو کنند


عنقاست در قلمروی امکان ، بقای عشق

تا کی بهار را قفس از رنگ و بو کنند ؟


جیب مرا به نیستی انباشت روزگار

چاکی است صبح را که به هیچش رفو کنند


این موج ها که گردن دعوی کشیده اند،

بحر حقیقت اند، اگر سر فرو کنند !


ای غفلت ! آبروی طلب بیش از این مریز

عالم تمام اوست، که را جستجو کنند؟


بیدل! به این طراوت اگر باشد انفعال

باید جهانیان ز جبینم وضو کنند



ابوالمعانی بیدل دهلوی


ادامه نوشته

سير دو عالم _ بر آستان بيدل

بيگانه ي وضعيم ، يا آشناييم

ما نيستيم اوست ، او نيست ماييم


پنهان تر از بو در ساز رنگيم

عريان تر از رنگ ،  زير قباييم


پيدا نگشتيم ، خود را چه پوشيم

پنهان نبوديم ، تا وا نماييم


پيش كه ناليم؟ داد از كه خواهيم ؟

عمريست با خويش از خود جداييم


هر سو گذشتيم ، پيدا نگشتيم

رفتار عمريم ، بي نقش پاييم


اين كعبه و دير تا حشر باقي ست

ما يك دو دم بيش ديگر كجاييم؟


تنگي فشرده است صحراي امكان

راهي نداريم دل ميگشاييم


نفي دويي بود علم تعين

از خاك گشتيم گفتيم لائيم


فكر دوئي چيست ما و توئي كيست

آيينه اي نيست ما خود نماييم


سير دو عالم كرديم ليكن

جايي نرفتيم كز خود برائيم


گر بحر جوشيد ، ور قطره باليد

ما را نفهميد جز ما كه ماييم


اظهار هر چند غير از عرق نيست

در پيش "بيدل" آب بقائيم

ابوالمعاني بيدل دهلوي

یک بیت زیبا _ بیدل

 

 

بس كه ياران در همين ويرانه ها گم گشته اند

مي چكد اشكم زچشم و خاك را بو مي كند

 


 

ابوالمعاني بيدل دهلوي

باغ انار

هرکه دیدیم از تعلق در طلسم سنگ بود
یک شرر آزاده ای ، از خود جدایی بر نخاست  !
                                                                        مولانا عبدالقادر "بيدل" دهلوي

وفصل چيدن باغ انار...

 



مطلب این پست پاک شد

(19 آبان 1388)