ای یکمین صفحه از کتاب متمم

امام خمینی

و از دیگر شعرهایی که معلم در آن آشکارا نام امام خمینی را می‌آورد شعری است که پس از یک فضاسازی قدمایی و مدح و خطابه‌ای طولانی بی آوردن صریح نام ممدوح (با بیت‌هایی مثل: «ای یکمین صفحه از کتاب متمم | ای پسر خاتم ای نبیره ی آدم» ؛ «محکمِ برهانِ حق به فرضِ تشیع | حاکم فرمانروا به ارضِ تشیع» ؛ «وارثِ یَرلیغِ لاشریکِ محمد | مالکِ لاشکِّ مرده ریگِ محمد» ...) سرانجام در چهل و هشتمین بیتِ این مثنوی ۵۰ بیتی نام خمینی جلوه می‌کند:

ای تو قلاووزِ روزگار، خمینی!
غیبتیِ عصر آشکار، خمینی!



این بیت به نظرم بسیار بسیار بیت زیبایی است. باید تاکید کنم صرفاً همین ترکیب و تعبیر «غیبتیِ عصرِ آشکار» به چندین دفتر شعر خوب می‌ارزد. اما اول بگذارید برویم سراغِ واژه‌ی «قلاووز» که شاید به خاطر غرابت استعمال برای بیشتر ما ناآشنا و ناراحت کننده باشد. اینجا دو سؤال مطرح است، یک: «قلاووز یعنی چه»؟ دو: «چرا قلاووز؟» یعنی بر فرض سؤال نخست با مراجعه به لغتنامه حل شد، باری برای ما باز هم پرسش دوم باقی می‌ماند که چرا باید از چنین واژه‌ی مهجور و گمنامی استفاده شود؟ چرا مترادف امروزی‌اش را استاد معلم استفاده نکرده است؟

پاسخ پرسش یک: «قلاووز» یا «قلاوز» اصالتاً یک واژه ترکی است (مولوی: اگر کی در فرینداش یوق سا یا وز | او زن یلدا سنا بو در قلاوز) به معنای «سرلشکر»، «آنکه جلوی لشکر حرکت می کند»، «جلودار»، «راهبر» و «رهنما».

پاسخ پرسش دو: با توجه به پاسخ قبل پس به نظر می‌رسد می‌شد معادل امروزی‌اش بیاید. خود آقای معلم هم در پی نوشت شعر معنی این واژه را «راهبر» نوشته‌اند. اما تاریخ ادبیات به ما می‌گوید این واژه صرفاً معنای راهبر ندارد. یعنی این واژه پیشینه‌ای دارد که معنایی اضافه بر معنای راهبری را به آن افزوده. آن پیشینه کدام است؟ ادبیات عرفانیِ گذشته‌ی ما و در اصل و به طور خاص شعرهای مولوی. البته در شعر بعضی از شاعر-عارفان دیگر هم قلاووز یا قلاوُز آمده است (مثل عطار نیشابوری) اما بیش‌ترین استفاده و بیش‌ترین تأثیر معنایی بر این واژه مربوط به شعرهای مولوی ست. در سخن مولوی «قلاووز» عموماً به معنای «راهبر معنوی» و «پیر طریقت» به‌کاررفته است: «ور خضروار قلاووز شوی | تا لب چشمه حیوان چه شود» ؛  «هر که در ره بی قلاووزی رود | هر دو روزه راه صدساله شود» ؛ « آن رهی که بارها تو رفته‌ای | بی قلاووز اندر آن آشفته‌ای» ؛  «بو قلاووزست و رهبر مر ترا | می‌برد تا خلد و کوثر مر ترا» ؛ « ره نمایم همرهت باشم رفیق | من قلاووزم درین راه دقیق» ؛ «چون دید که می‌سوزم، گفتا که قلاووزم | راهیت بیاموزم کان راه نرفتستی» و ...

پس قلاووز فقط به معنای رهبر نیست، بلکه یک صبغه‌ی عرفانی هم در این واژه وجود دارد. از طرفی این واژه با همان پیشینه وقتی به شعر امروز می‌آید فرهنگ عرفانی و جهان مولوی را هم نمایندگی می‌کند. هم از آن سو به این سو پیام می‌آورد (برای آشنایان شعر مولوی) هم از این سو به آن سو مسافر می‌فرستد (برای ناآشنایان شعر مولوی) .

حالا دیگر کاری به این نداریم که قلاووز در این وزن خوش نشسته است یا اینکه چقدر با موسیقیِ «روزگار» هم آهنگ است یا ...

و اما مصرع دوم شعر که اشاره کردم مهم‌تر و جاندارتر است: غیبتی عصرِ آشکار خمینی. «عصرِ آشکار» یعنی چه؟ یعنی امروز. یعنی مدرنیته. «غیبتی» یعنی چه؟ یعنی همان «اولیائی تحت قبائی» و به معنای دقیق تر یعنی همان «اهل باطن» و «اهل سر». همان «محرمانِ راز» و «رمز آشنایانِ معنی». هنگامِ نگاشتنِ بخشِ دوازدهمِ خاطراتم از سخنان آقا میرزاعلی اکبر معلم بسیار یاد این سطر افتادم. هم با توجه به مفهوم «غیب» و «غیبتی» هم مفهوم «عصر آشکار» :

«این روزگار روزگار محرمیت نیست»


التفات: من هنوز هم آن بیت محبوب مد نظرم را ننوشته‌ام! مثل دفعه پیشین از این بیت هم می‌خواستم سریع بگذرم و نشد. و باز مجبورم به خاطر پرهیز از اطناب سخن را همین جا به فرجام برسانم. انشا الله که برای آن بیت عمری و حالی و حوصله‌ای باشد.


که دیر نشئه‌ام افیون من خمینی به


ادامه نوشته

مردان خدا

حکایتِ آقا میرزا علی اکبر معلم دامغانی و امام خمینی (رحمه‌الله علیهما)


یکی از شگفتی‌های روزگار ما رفاقت عارف خلوت گزیده و زبان در کام کشیده‌ی روزگار «آقا علی اکبر معلم دامغانی» با پیر جماران و پیشوای انقلاب ایران «حضرت آیت الله آقا سید روح الله خمینی» است. حکایت این دوستی حکایت غریبی ست.

 

میرزا علی اکبر معلم دامغانی (یا آیت الله معلم دامغانی) متولد سال ۱۲۸۲ هجری شمسی بود. یعنی یک سال از امام خمینی کوچک‌تر. گویا رفاقت این بزرگواران به روزگار جوانی و ایام طلبگی در حوزه علمیه قم باز می‌گردد. اما  پس از همان دورانِ قم، مسیر علمی و طریقت معنوی این دو از یکدیگر جدا می‌شود. قدر مشترکشان در مبدا، شاگردیِ آیت الله آقا شیخ عبدالکریم حائری یزدی است و چشیدنِ طعمِ انتقالِ پایتختِ علمیِ شیعه از نجف اشرف به قم مقدس. مقصد هم یکی است. ولی راه دوتاست: میرزا علی اکبر معلم دامغانی سرانجام به سوی مکتب مشهد و مکتب قزوین (یا به عبارتی «مکتب تفکیک») رفت و امام خمینی به جانب فلسفه و عرفان (مخصوصا در مکتب تهران). مرحوم معلم به سوی آیت الله آقا سید موسی زرآبادی سفر کرد و امام به کوی آیت الله آقا محمدعلی شاه آبادی.

عمری دل به بحث و جدل سپرده‌ی روزگار داند که از «زرآباد» تا «شاه آباد» هزار هزار آبادی راه است، حال آنکه مسافر لحظه‌ی توحید بر این است که نزد اهل دل این راه‌ها به قدر یک آه کوتاه.

امروز اگر به دعاوی و دعواهای اهل جدل نگاه کنید می‌بینید در میان عالمانِ شیعی دو جریان اصلی‌اند که پیروانِ تندرویشان یکدیگر را _مودبانه_ تکفیر و تحقیر می‌کنند. این به آن می گوید «بی دین» آن به این می گوید «بی سواد». برای مثال کافی ست به مناظره‌های آقایان «محسن غرویان» و «مهدی نصیری» نگاه کنید. امام خمینی و آقا میرزا علی اکبر از چهره‌های شاخص این دو جریان‌اند ولی هیچ گاه همدیگر را تکفیر نکردند.

باری امام که نزد همه تا حدود زیادی معروف و شناخته شده است، بگذارید چند سطر دیگر از میرزا علی اکبر بنویسم:

 

علی اکبر معلم دامغانی

 


اگر مرحوم آقا علی اکبر معلم دامغانی در قم با امام هم حجره بود در مشهد هم با آقا شیخ مجتبی قزوینی هم حجره بود. اگر در قم در درس اجتهاد آیت الله حائری موسس حاضر می‌شد، در مشهد خود آیت الله غروی اصفهانی به حجره‌اش سر می‌زد.

مرحوم معلم در همان دوران شاگردی خدمت آیت الله آقا سید موسی زرآبادی  با اینکه سال‌ها ملبس بوده است، لباس روحانیت را کنار می‌گذارد و پس از درگذشتِ استادش به خلوت می‌رود و سال‌های سال در گمنامی زندگی می‌کند. اینکه ما امروز تا حدودی ایشان را می‌شناسیم صرفا به خاطر همین رفاقت عجیب است.

فرض کنید آن پیشوایی که برای هیچ کدام از قدرت‌های بزرگ دنیا ارزشی قائل نبود؛ آن عارفی که جذبه‌اش برای دوست و دشمن هیمنه باقی نمی‌گذاشت؛ در جمع علما، بزرگان و مسئولان کشور نشسته است، وانگهی پیرمردی روستایی و ناشناس بی شوکت و بی حشمت وارد مجلس می‌شود و همان امام خمینی به احترام او بر می‌خیزد و برای او احترامی از خود نشان می‌دهد که اطرافیان امام تاکنون شبیهش را از ایشان برای کسی سراغ نداشتند. فرض کنید انگشتر عقیق معروف امام خمینی که تا سالهای واپسین نیز بر دستشان بود هدیه‌ی همین پیرمرد روستایی در دوران طلبگی‌شان باشد. چند نفر را می‌شناسیم که پنجاه شصت سال انگشتر هدیه‌ی دوستشان را در دست داشته باشند؟ اصلا چند نفر را می‌شناسیم که با افتادن چنین فاصله ی بلند و بعیدی _هم در مکان و زمان هم در مکتب و طریقت_ باز هم به رفاقت و عهد جوانی خویش پایبند باشند؟ ما عموما وقتی یک هفته بین دوستی هایمان فاصله می افتد اگر کار به غیبت و تهمت و بدگمانی و کینه و کدورت نرسد، دست کم «فراموشی» را در پی دارد.  نقل است وقتی امام در دوران تحصیل به نجف رفته بودند هم مکاتبات دوستانه _و بسیار دوستانه_ بسیاری با مرحوم معلم داشته اند. نقل است پس از پیروزی انقلاب و بازگشت امام به ایران چند وقت یک بار دلشان برای میرزا علی اکبر تنگ می‌شده و پیکی را به سویشان می‌فرستادند تا دیدار میسر شود.

از میرزا علی اکبر معلم خوارق عادات و کرامات بسیاری نقل شده است، اما وقتی همه‌شان را مرور کنیم می‌بینیم خارق العاده ترین این کرامات همین «گمنامی» و «بی ادعایی» بوده است.

نقل است وقتی بیماری امام خمینی بالا گرفت، ایشان به حاج احمد آقا فرمودند: «به آقای معلم سلام مرا برسان بگو دیگر برای سلامتیم دعا نکند». نقل دیگر است وقتی بیماری امام بالا گرفت، ایشان به حاج احمد آقا فرمودند «پیکی را بفرستید دنبال آقای معلم». وقتی آقای معلم به بیمارستان می‌آید باز چند نقل وجود دارد. یکی (به نقل از فاطمه مصطفوی عروس امام و همسر حاج احمد آقای خمینی) اینکه آقای معلم وارد اتاق امام می‌شود، هیچ سخنی بین ایشان رد و بدل نمی‌شود. آقای معلم دقایقی آنجا می‌مانند و در آخر جلو می‌روند و دست بر پیشانی امام می‌گذارند، زمزمه ای می‌کنند و سپس خارج می‌شوند. نزدیکان امام می‌بینند با اینکه قبلش حال امام بسیار بد بود اما از وقتی آقای معلم آمد بسیار حال خوب و بانشاطی پیدا کرده‌اند. وقتی از امام دلیل این حال خوش و الفت را می‌پرسند امام فرمایند:

« نمی دانم چرا اینقدر ما همدیگر را دوست داریم؛ با اینکه در سنین جوانی هر یک در وادی خاصی بودیم، ولی خیلی همدیگر را دوست داریم».

نقل دیگر این است که امام خود از آقای معلم می‌خواهد برایشان دعا کند. هم دعا کند که زودتر از دنیا بروند، هم چندین بار می‌خواهد دعا کند عاقبت به خیر شوند. نقل دیگر این است که پس از دعا، آقای معلم در گوش حاج احمد آقا می‌گویند به یک روز نمی‌رسد که پدرتان از دنیا می‌روند. نکته هم اینجاست که این دیدار برای روز قبل از درگذشت امام است. نقل دیگر این است که آقای معلم پس از خروج از اتاق بسیار متاثر می‌شوند و گریه می‌کنند.

نقل است بسیاری از علما،  بزرگان و دوست داران وادی سلوک و عرفان خود را به دامغان و نزدیک حضرت ایشان می‌رساندند برای گرفتن و شنیدن رمز، سر، ذکر، دستورالعمل، ختم و خلاصه هر چیزی که به نوعی در مسیر معرفت «میانبر» باشد و ایشان در همه این برخوردها شبیه همان پاسخی را می‌دادند که از آیت الله بهجت در موارد مشابه شنیده‌ایم. همان «عمل به ظواهر دین» همان «انجام واجبات و ترک محرمات» یعنی همان نبود میانبر! و تاکید بر مجاهدت و عمل به دانسته‌ها.




خاطرات یک مصاحبه

در گذشته فیلم مصاحبه ای با مرحوم آقا میرزا علی اکبر دامغانی را دیده‌ام، اینجا چند نکته‌اش را باز می‌نویسم. زمان فیلم پس از رحلت امام خمینی است و موضوع مصاحبه هم امام خمینی است.

 

علی اکبر معلم دامغانی

 

 

یک: پرسشگر از همان دیدارهای آخرین در بیمارستان می‌پرسد. مرحوم معلم به جز بحث دعا (و تاکید بر موضوعِ دعا برای عاقبت به خیری) می‌گوید «درباره چند موضوع صحبت کردیم. یکی موضوع انگشتر و شکسته شدنش. دیگری موضوع فرج حضرت صاحب‌الزمان و اینکه نظر امام نزدیک بودن فرج بوده است.»


دو: مرحوم میرزا علی اکبر معلم چند ویژگی منحصر به فرد امام خمینی را توضیح می‌دهند یکی (در این موضوع توجه کنید به مکتب فکری میرزا) تصریح می‌کنند «عموم اهل عرفان و حکمت خیلی با شریعت میانه‌ی خوبی ندارند اما امام خمینی با اینکه عمیقا متبحر در حکمت و عرفان بودند دقیقا به احکام شریعت پایبند و مقید و معتقد بودند. و نه تنها واجبات و محرمات شرعی، بلکه به مستحبات هم». از جمله مثال زدند به اینکه امام پس از وضو دستشان را خشک نمی‌کردند (یکی از مستحبات معروف وضو).


سه: مهم‌ترین و خاص‌ترین ویژگی که مرحوم معلم درباره امام خمینی می‌گویند بحث اراده است. ایشان با اشاره به آیه «فاستقم کما امرت» از اراده شگفت امام خمینی ستایش می‌کنند و می‌گویند «وقتی تصمیم به کاری می‌گرفت دیگر نگرانی نداشت، انجامش می‌داد و آن امر هم محقق می‌شد. و اصلا یکی از ویژگی‌های خاص امام این بود که وقتی چیزی می‌گفت آن مسئله اتفاق می‌افتاد. در حالی که خیلی به علوم غریبه هم معتقد نبود. علت هم این است که انسان خلیفه خداست و یکی از خصوصیات خدا «انما اذا اراد الله بشیء ان یقول له کن فیکون» است. اراده‌ی الهی بی اسباب و مقدمات هم شدنی ست و امام خمینی هم در مقام چنین اراده ای بود». (دقت داریم که این سخنان از سوی یک استاد عرفان نظری بیان نشده، این سخنان را یکی از بزرگان منتسب به نحله تفکیک در مورد امام خمینی گفته است).


چهار: مرحوم معلم از دیگر ویژگی‌های امام خمینی به همان مبحث «بی ادعا زیستن» و «گمنامی جستن» اشاره می‌کنند و برای مثال می‌گویند «با اینکه امام شعرهای بسیار درخشانی می‌سرودند ولی هیچ وقت به هیچ کس نگفتند من شاعرم. یا با اینکه نثر قدرتمند و بی نقصی داشتند و من نمونه‌اش را در نامه‌هایمان دارم ولی پیش دیگران سخنی از این هنر خود هم به میان نمی‌آوردند.» (توجه داریم که دیوان امام پس از رحلتشان منتشر شد).


پنج: وقتی مصاحبه کننده اشاره می‌کند به احترام ویژه ای که امام در دیدارهایشان با آقای معلم برای ایشان قائل بوده‌اند آقای معلم می‌گویند: «با آنکه پس از پیروزی انقلاب مقام بسیار بالایی داشتند و در همه ویژگی‌ها فوق‌العاده بودند و شاید درست نبود مثل منی را خیلی تحویل بگیرند اما درست عین زمان طلبگی با من برخورد کردند و اصلا قبل و بعد انقلاب در رفتار ایشان تفاوتی ایجاد نشد. در حالی که دیگران عموما این طوری نیستند. عموما تا به جایی می‌رسند باد می‌کنند و ورم می‌کنند و نمی‌دانند چه کار کنند!»


شش: در پاسخ به پرسش پرسشگر در باب گفت و گوهای اجرایی (مربوط به حکومت) یا سیاسی با ایشان، مرحوم معلم تاکید دارد که «هیچ گاه وارد در عالم سیاست و اهل سیاست نبوده ام و امام هم با من درباره سیاست صحبت نمی‌کردند». اکثر این گفت و گو هم به مسائل معرفتی طی می‌شود. ولی وقتی دقت کردم دیدم دو نکته تقریبا سیاسی هم در سخنان ایشان بود.


هفت: یکی در باب ولایت فقیه است. که ایشان اشاره می‌کند این محور یکی از بحث‌هایشان در دیدارهای پس از انقلاب بوده است و اینجا نظر امام را چنین تشریح می‌کنند: «اگر اسلامی وجود دارد لزوما باید حکومت اسلامی باشد؛ همان طور که اگر بنا بر ظلم است این ظلم برای تحقق نهایی‌اش به حکومت ظالمان هم احتیاج دارد». گفتنی ست مرحوم معلم در پایان این مسئله تاکید می‌کند این یک سخن کاملا بدیهی و عقلی است.


هشت: نکته سیاسی دوم در باب جنگ ایران و عراق است که آقا میرزا علی اکبر معلم می‌فرمایند «هیچ ترسی در وجود امام نبود و اگر به ایشان بود بر اساس همان «فاستقم کما امرت» با همان لشگریان همه جا را می‌گرفتند. نه تنها بغداد بلکه بیشتر از بغداد را. اگر آن روند متوقف شد به خاطر خیانت اشخاص بود و ایشان در اواخر عمر از این گونه اشخاص خائن که در موضوع جنگ قصور کردند ناراحت بود.»


نه: وقتی صحبت به همان دیدار پایانی در بیمارستان و دست به پیشانی گذاشتن می‌رسد مصاحبه کننده می‌پرسد: «حاج آقا حالا می شود بگویید چه دعایی خواندید؟» آقای معلم می‌گویند: «حالا یک دعایی خواندم دیگر، یک چیزی در عقیده ی خودم خواندم» بعد تاکید می‌کنند «البته نه یک دعای خاص، از همین دعاهای معمولی، همین ها که در کتاب های دعا موجود است. همین صلوات و بسم الله. منتها باید اعتقادش باشد. همین ها، ولی هرکسی نمی تواند آن اثرش را بگیرد»


ده: پرسشگر از حال ایشان پس از وفات امام می‌پرسد. آقا میرزا علی اکبر معلم می‌فرمایند «تنها چیزی که متاثرم می کرد این بود که دیگر کسی مثل ایشان پیدا نمی شود که معنای درد را بفهمد. بیشتر آدم های مدعی مست و منگ اند و اگر برایشان از دردت سخن بگویی چیزی نمی فهمند.» پرسشگر می‌گوید «پس شما بعد از امام خیلی تنها ماندید؟» که ایشان به سرعت پاسخ می‌دهد «نه خیر. هیچکس تنها نمی ماند. خدا با همه هست. اگر کسی به خدا معتقد باشد تنها نمی ماند».


یازده: وقتی بحث شعرهای امام و رموز عرفانیشان مطرح می‌شود، آقای معلم می‌فرمایند: «یک جا درمورد شعر «من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم» بحث بود، من هم تفسیرم را گفتم و گفتم نباید اینقدر معنایش کنید. معنای شعر ظاهر است و نمی خواهد سعی کنید به زور سراغ تاویل عرفانی بروید.» یعنی تاکید کردند این یک غزل عاشقانه است! و نه خیلی عارفانه! بعد تصریح کردند «خیلی از صحبت های خدا هم همینطور است. ظاهر است و معلوم است. اما آنقدر ظاهر و آشکار است که پنهان می شود. اسم اعظم همه جا هست ولی همه دارند دنبالش می گردند. مسائل شرع روشن است و مخفی نیست، خودمانیم که مخفیش می کنیم. تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز».


دوازده: کلا هر جا پرسشگران می‌خواهند سراغ حکایت‌های راز آمیز و مسائل نگفتنی و نهفتنی بروند جناب معلم به لطایف‌الحیلی از بیانشان طفره می‌روند. یکجا یکی از پرسشگران به شوخی و تعریض می‌گوید «مثل اینکه حاج آقا ما را محرم نمی دانند». آقای معلم می‌فرمایند «نه اینطور نیست. این روزگار روزگار محرمیت نیست. در این زمانه دیگر نمی شود خیلی حرف ها را گفت.»

و واقعا وقتی دوربین _این چشمِ فضولِ مدرنیته_ آنجا حضور دارد ایشان چه توقعی داشتند!


 سیزده: حتما ماجرای تفسیر سوره حمد امام خمینی را می‌دانید. این تفسیر امام ابتدای انقلاب از تلویزیون هر هفته پخش می‌شد. تفسیری که به خاطر شدتِ رنگ و بوی عرفانیش _گرچه اهل عرفان و فلسفه را حسابی سر ذوق آورده بود_ اما به خاطر اعتراضات شدید بخشی از اهل شریعت ادامه پیدا نکرد. [از استاد میرشکاک شنیده بودم که مرحوم فردید (با آن دانش کم نظیر خودشان در فلسفه و عرفان) به ایشان (آقای میرشکاک) گفته‌اند هرگاه تفسیر سوره حمد امام شروع می‌شود دو شاخه تلفن را می‌کشیدند و با علاقه و هیجان بسیار جلوی تلویزیون می‌نشستند. و همچنین اینکه چقدر عصبانی شده‌اند از قطع پخش این تفسیر ارزشمند.] با این حال در این مصاحبه وقتی صحبت به تفسیر سوره حمد امام می‌رسد جناب آقای معلم می‌گویند «این تفسیر بیش از آن نباید ادامه پیدا می کرد و خوب شد دیگر پخش نشد» وقتی با تعجب مصاحبه کنندگان مواجه می‌شوند می‌گویند «هر حرفی به درد هر آدمی نمی خورد. واقعیات و حقیقیات عالم به جای خود محفوظ، ولی ظواهر هم باید محفوظ بماند» ایشان مثال می‌زنند «در حقیقت بسیاری از مردم اصلا شبیه آدم نیستند، اما آیا هرکسی می تواند و باید این را ببیند؟ اگر ببیند که دیگر نمی تواند برود بین مردم! ».


چهارده: از بخش‌های عجیب آن مصاحبه تحلیل ایشان از زمان فرج حضرت صاحب‌الامر(عج الله تعالی فرجه) و نسبتش با انقلاب اسلامی بود. ایشان هم تاکید داشتند که «امروز ایران یعنی اسلام» هم می‌گفتند «این انقلاب ظهور را به تاخیر انداخت» این سخن مایه تعجب پرسشگر می‌شود و از جناب معلم می‌پرسد «اما امام خمینی که گفته بودند ما مقدمه ساز ظهور حضرتیم. بنابر این باید در ظهور تعجیل شده باشد» جناب معلم می‌فرمایند «از جهتی بله و از جهتی نه.
پیش از انقلاب فقط سخن از کفر بود. اگر انقلاب اسلامی نبود ظلم و کفر همه جهان را فرا می گرفت و این خیلی بد بود. ولی امام به دستگاه اسلام خدمت کرد و حالا دوباره صحبت از اسلام است. به همین جهت انقلاب ظهور را به تاخیر انداخت».



باری این بود حکایت امام خمینی و آقا علی اکبر معلم دامغانی. امام عالم گیر بود و معلم گوشه گیر. امام اسوه اهل عرفان بود و معلم افتخار اهل تفکیک. با این حال آقای معلم ولایت امام خمینی را با همان معنای عرفانیش (والاترین معنای ولایت) تایید می‌کرد و امام هم جناب معلم را با همین تفاوت ظاهر در مسلک و طریقتش احترام می‌گذاشت.

 گفت:

جان شیران و سگان از هم جداست
متحد جان‌های مردان خداست

 

 

زهرا اشراقی و : اگر امام زنده بود

امام خمینی در جمع خانواده

ادامه نوشته

تصنیف‌های خاطره‌انگیز سراج

حسام الدین سراج رامین کاکاوند

ادامه نوشته

آوازهای ماندگار سراج

سید حسام الدین سراج

ادامه نوشته

هفتمین جشنواره شعر فجر :  بداخلاقی ها +  پرسش ها

تالار وحدت

سفینه ی فضایی و دور از دسترس ِ «وحدت»

ادامه نوشته

اخوان‏ خوان : اخوان ثالث و امام خمینی

ویژه-روزنامه ی چهارم

 

مهدی اخوان ثالث و امام خمینی

مهدی اخــوان ثالث + امام خـمینی

 

 

مقدمه 1

 

 

«روشنفکر با حکومت، یا بر حکومت؟» این جمله و نظایرش را از روشنفکران بسیار شنیده ایم. یک سطر بسیار زیبا و شیک، با مفهومی عمیق و جنجالی، قابل استفاده در بالای مقاله های روشنفکری. یعنی کل تاریخ روشنفکری را بگردید عمرا همچین جمله ی زیبا و حکیمانه ای پیدا کنید. بس که این جماعت بی خلاقیتند. و به همین خاطر هی همین جمله را تغییر می دهند و به شکل های گونه گون در مقاطع گوناگون استفاده می کنند. حتی یادم می آید استاد روشنفکر ما در گروه فلسفه دانشگاه شهید بهشتی ( جناب آقای محمد سعید حنایی کاشانی ) قدیم ها یک مقاله نوشته بود با چنین عنوان و محتوایی (روشنفکران در قدرت يا بر قدرت؟) ، این مورد را چون آشنا بود اشاره کردم و الا نظایر بیش از این حرف هاست. و حال آنکه این جمله از کیست؟ خب معلوم است، وقتی موضوع یادداشت ما زنده یاد اخوان ثالث است گوینده هم اوست دیگر (البته تا آنجا که من مطالعه کرده ام و ماخذ پیشتری نیافتم). و داستانش: اوایل پیروزی انقلاب آقای خامنه ای به دو شاعر زنگ می زند و می گوید «دوستان عزیز! حالا که انقلاب به پیروزی رسید نوبت شماست که بیایید در صحنه و کار کنید». اولین شاعر که مرحوم اوستا باشد در جواب می گوید «باشد» و خطی می گیرد و خودش را می رساند. دومین شاعر که اخوان باشد می گوید «هه! دوستی سر جایش، ولی آسدعلی آقا یک سوال: روشنفکر با حکومت یا بر حکومت؟» آقای خامنه ای در جواب کم نمی آورد و می گوید: «خب شما هم بیایید و برحکومت باشید، آخه کسی از شما با آن سبیل در رفته ی زندیقی ات نمی خواهد بیایی "خمینی ای امام" بخوانی که. شما بیا بر حکومتِ سلطه ی استکبار جهانی ضدانقلابِ خونخواره ی پلید باش». بقیه ی داستان را هم به طور دقیق نمی دانیم. اما دیالوگ ها نقل به مضمون هستند.

 

مقدمه 2

گاهی به این فکر می کنم که تاثیرگذارترین های عصر ما بر فرهنگ و هنر ایران، اول امام خمینی(ره) بود و بعد مهدی اخوان ثالث. حالا شاید کمی اغراق باشد. اما مخصوصا در حوزه ی هنر چنین چیزی وجود دارد، و مخصوصا در گستره ی هنر اجتماعی و انقلابی. وقتی شعرهای شاعران انقلابی یا اجتماعی سی چهل سال اخیر را مرور می کنیم کمتر شاعر موفقی را می بینیم که از زیر سایه ی این دو نام بیرون باشند. تاثیر امام را که همه میگویند و قبول دارند. در مورد تاثیر اخوان هم شاعرانی مثل محمدرضا شفیعی کدکنی، علی معلم، حسین منزوی، قیصر امین پور، سید حسن حسینی، یوسفعلی میرشکاک، مرتضی امیری اسفندقه و خیلی های دیگر به صورت آشکار و شاعرانی مثل محمد علی بهمنی، علیرضا قزوه، فرید اصفهانی و محمد کاظم کاظمی به صورت غیر مستقیم راه اخوان را در شعر ادامه داده اند. فقط چند اسم مثل سلمان هراتی، نصرالله مردانی و زکریا اخلاقی می ماند که نمی توانیم خیلی محکم درباره ی تاثیرشان از اخوان صحبت کنیم.

 

مقدمه 3

وقتی دقیق می شوم می بینم پیام امام و اخوان هردو به عنوان دو انسان آزاده، نفی انفعال در برابر بیگانگان و اثبات اتکا بر خویشتن بود. امام و اخوان بیشتر از اینکه برای ما هویت بسازند، سعی کردند تا هویت حقیقی ما را به ما نشان دادند. و البته که تاکید امام پیشتر بر اسلام و تاکید اخوان بیشتر بر ایران بود. و البته که خود اخوان هم پس از انقلاب (با توجه به شعرهای متاخرش) بسیار تحت تاثیر فرهنگ انقلاب اسلامی مردم و ولایت امام خمینی قرار گرفته بود.

 

مقدمه 4

گاهی خیال می کنم امام هم شعرهای اخوان را می خوانده است. شاهدم این بیت از یکی از غزلهای عارفانه ی امام است:
وعده ی دیدار نزدیک است یاران مژده باد
روز وصلش می رسد ایام هجران می رود

این بیت ما را یاد چه شعری می اندازد؟ «وعده ی دیدار نزدیک است»؟ البته که نیمایی عاشقانه ی مشهور اخوان:

لحظه ی دیدار نزدیک است
باز می لزرد دلم دستم ...

 

 

آنچه مقدمه ها برای آن بود

قطعه ی زیر را زنده یاد اخوان ثالث با عنوان «خمینی ای امام» هنگام بیماری امام خمینی سروده است. آن هم دوره ی اول بیماری ایشان در آغاز انقلاب (سال 58 و عمل قلب). و ظاهرا همان روزها در روزنامه ی کیهان منتشر شده است. من متن شعر را در دو کتاب هم که مجموعه سروده های شاعران درباره ی امام خمینی بود پیدا کردم. یکی «حدیث عشق» (1374) و دیگری «آفتاب در آیینه» (1378) . لازم به ذکر است که هر دو کتاب مخصوصا دومی شعر را ناقص آورده اند، و اینجانب پس از درج پستم آن چند بیت مفقوده را با جستجوی اینترنتی در وبلاگ شعر و کودکی پیدا کردم (هرچند که ایشان ماخذی برای شعر ننوشتند ). و اینک آن قطعه ی کمتر دیده شده:

خمینی ای امام و رهبر خلق
وجود ارجمندت بی بلا باد

از این بیماری اندک که داری
تو را از فیض و لطف حق شفا باد

تو راح خلقی و روح خدایی
تنت در سایه ی حفظ خدا باد

چو هستی اعلم و اتقای عالم
دعا گویت روان اتقیا باد

تو در خط علیّ مرتضایی
نگهدارت علی مرتضی باد

تو در راه شهید کربلایی
هوادارت شهید کربلا باد

تو تنها یادگار از اولیائی
مدد کارت امیر اولیا باد

امامیّ و امین کبریایی
وجودت در امان کبریا باد

دعای ملتی باشد به جانت
که جانت در سلامت زین دعا باد

تو راه انبیا پوئی درین عهد
که همراه تو روح انبیا باد

تو کوشی در رضای خلق و خالق
صلاح ملک، حاصل زین رضا باد

تن و جان تو از هر درد و رنجی
رها باد و رها باد و رها باد

پناه خلق محروم جهانی
پناهت خالق عز و علا باد

الا ذات شریفت تا بسی سال
به حفظ از آفت ارض و سما باد

به جام دشمنانت دور و نزدیک
هماره شربت مرگ و فنا باد

به کام دوستانت هر که، هرجای
شراب شادی و شوق و صفا باد

چو خلق و ملک ما را رهنمایی
خداوندت درین ره رهنما باد

تو ما را یادگار از منجیانی
که ذات بی مثالت را بقا باد

نگهدار وجود فیض بارت
خدا بود و خدا هست و خدا باد

 


 

پینوشت: انصافا 95 درصد متن این پست را در همان سومین روز نوشته بودم، اما به تقدیر حضرت ِ «خام کن ِ پخته ی تدبیرها» سفری ناگهان، پرتم کرد به سبک اصفهان، و «زیارتگاه ارباب دل»؛ که نتوانستم این پست را بارگذاری کنم و طلسم هر روز-نگاریم شکسته شد. اما احتمالا با اعتماد به نفس، خودم را بزنم به آن راه و این ویژه نامه را ادامه بدهم. که چقدر دوست داشتم ببینم می توانم هر روز پشت سر هم کار کنم یا نه.

پینوشت بعدی: به همه ی هم وطنان، و آدم خوب های سراسر جهان، برگزاری این نشست عدم تعهد اینها را در تهران تبریک می گویم. چون واقعا از ته قلب و صمیم دل خوشحالم و  این اتفاق را هم برای ایران هم برای تمام جهان خوب و خاص و مهم و مبارک می دانم.

 

بر همانیم که بودیم

khomeini امام خمینی

سوگواران تو امروز خموشند همه

که دهانهاي وقاحت به خروشند همه

گر خموشانه به سوگ تو نشستند رواست
زانکه وحشتزده ی حشر وحوشند همه

محمد رضا شفیعی کدکنی
ادامه نوشته

غلط می ‌كنی قانون را قبول نداری! قانون تو را قبول ندارد


گزيده‌اي از فرمايشات بنيانگذار جمهوري اسلامي حضرت امام خميني (ره) درباره تمكين مسئولان ، احزاب و گروه‌ها به قانون و فصل‌الخطاب بودن قانون اساسي و شوراي نگهبان به شرح ذيل است:

۱- من باز به همه اين آقاياني كه مي‌خواهند نطق كنند و اعلاميه بدهند و نمی ‌دانم نامه سرگشاده بفرستند و از اين مزخرفات، به همه اينها اعلام می ‌كنم كه برگرديد به اسلام، برگرديد به قانون ، برگرديد به قرآن كريم ،‌ بهانه درست نكنيد كه اسباب اين بشود كه شما همه به انزوا كشيده بشويد. من به بسياری از شما علاقه دارم و ميل دارم كه همه به قانون عمل كنند و همه در جای خود باشند و چنانچه اين‌طور نباشد،‌ مسئله طور ديگر خواهد شد. (صحيفه امام جلد 14 صفحه 415)

۲- نمی ‌شود از شما پذيرفت كه ما قانون را قبول نداريم. غلط می ‌كنی قانون را قبول نداری! قانون تو را قبول ندارد. نبايد از مردم پذيرفت، از كسی پذيرفت، ما شورای نگهبان را قبول نداريم. نمی ‌توانی قبول نداشته باشی. مردم رأی دادن به اينها ، مردم 16 ميليون تقريبا يا يك قدری بيشتر رأی دادند به قانون اساسی. مردم كه به قانون اساسی رأی دادند منتظرند كه قانون اساسی اجرا بشود؛ هر کس از هر جا صبح بلند می ‌شود بگويد من شورای نگهبان را قبول ندارم ،‌ من قانون اساسی را قبول ندارم،‌ من مجلس را قبول ندارم، من رئيس ‌جمهور را قبول ندارم ، من دولت را قبول ندارم. نه! همه بايد مقيد به اين باشيد كه قانون را بپذيريد ،‌ ولو برخلاف رأی شما باشد. بايد بپذيريد، برای اين‌ كه ميزان اكثريت است؛ و تشخيص شورای نگهبان كه اين مخالف قانون نيست و مخالف اسلام هم نيست ، ميزان است كه همه بايد بپذيريم.
(صحيفه امام جلد 14 صفحه 378

۳- اگر يك جايی عمل به قانون شد و يك گروهی در خيابان ‌ها برضد اين عمل بخواهند عرض اندام كنند،‌ اين همان معنای ديكتاتوری است كه مكرر گفته‌ام قدم به قدم پيش می ‌رود،‌ اين همان ديكتاتوری است كه به هيتلر مبدل می ‌شود انسان؛ ‌اين همان ديكتاتوری است كه به استالين انسان را مبدل می ‌كند. اگر قانون در يك كشوری عمل نشود ، كساني كه می خواهند قانون را بشكنند، اينها ديكتاتورانی هستند كه به صورت اسلامی پيش آمده‌اند يا به صورت آزادی و امثال اين حرفها. اگر همه اين آقايان كه ادعای اين را می ‌كنند كه ما طرفدار قوانين هستيم ، اين‌ ها با هم بنشينند و قانون را باز كنند و تكليف را از روی قانون همه شان معين كنند و بعد هم ملتزم باشند كه اگر قانون برخلاف رأی من هم بود من خاضعم ، اگر بر وفاق هم بود من خاضعم، ديگر دعوایی پيش نمی ‌آيد؛ هياهو پيش نمی ‌آيد.
(صحيفه امام جلد 14 صفحه 415)

۴- قانون معنايش اين است كه (همه) چيزها (را) به حسب قانون اسلامی، به حسب قانون كشوري كه منطبق با قوانين اسلام است، همه را، ‌وظيفه شان را قانون معين كرده‌. بعد از اين كه قانون وظيفه را معين كرد ، هر کس بخواهد كه برخلاف او عمل بكند، اين يك ديكتاتوری است كه حالا به صورت مظلومانه پيش آمده است و بعد به صورت قاهرانه پيش خواهد آمد و بعد اين كشور را به تباهی خواهد كشيد و اين كشور وقتي به تباهی كشيده شد و اين مردم متفرق و مختلف با هم شدند ، اين همان وظيفه ای است كه برای ابرقدرتها بايد انجام بدهد اين آدم انجام داده،‌ ولو خودش نمي فهمد، اگر بفهمد كه ديگر مصيبت بالاتر است، ‌لكن خودشان ملتفت نيستند.
(صحيفه امام جلد 14 صفحه 415)



زيرنويس ها :


1 من كل مطلب را يكجا از وبلاگ سرور گرامي سپيد مثل برف كپي كردم و او هم با كمي تغيير از فارس نیوز نقل كرد (خلاصش كه من شاه دزدم)

2 اميدوارم اين مرد لجوج سر عقل بيايد ... تا به حال هر چه خون ريخته شده گردن اوست كه به خاطر قدرت پرستيش مردم را به جان هم انداخت
... شرح اين هجران و اين خون جگر/اين زمان بگذار تا وقت دگر

3
نقد استدلال‌هاي آقاي موسوي براي تقلب در انتخابات


4 رسانه‌هاي جهان قبل از انتخابات پيروزي احمدي‌نژاد را پيش بيني كرده بودند


5 جشن بزرگ مردم تهران در ميدان ولي عصر (عج)



ياحق

خلاصه ی خوبی ها

برای امام خمینیقیصر امین پور

لبخند تو خلاصه‌ی خوبیهاست
لختی بخند ، خنده‌ی گل زیباست

پیشانیت تنفس یک صبح است
صبحی که انتهای شب یلداست

در چشمت از حضور کبوترها
هر لحظه مثل صحن حرم غوغاست

رنگین‌کمان عشق اهورایی
از پشت شیشه‌ی دل تو پیداست

فریاد تو تلاطم یک طوفان
آرامشت تلاوت یک دریاست

با ما بدون فاصله صحبت کن
ای آن که ارتفاع تو دور از ماست  

  

مرحوم قیصر امین پور

ازكتاب "تنفس صبح"

السلام علیک یا روح الله

khomeini امام خمینی

 

زنده‌تر از تو کسی‌ نیست، چرا گریه‌ کنیم؟
مرگ‌مان‌ باد و مباد آن‌ که‌ تو را گریه‌ کنیم


هفت‌ پُشتِ عطش‌ از نام‌ زلالت‌ لرزید
ما که‌ باشیم‌ که‌ در سوگ شما گریه‌ کنیم؟


رفتنت‌ آینهٔ‌ آمدنت‌ بود، ببخش‌
شب‌ میلادِ تو تلخ‌ است‌ که‌ ما گریه‌ کنیم


ما به‌ جسم‌ شهدا گریه‌ نکردیم، مگر
می‌توانیم‌ به‌ جان‌ شهدا گریه‌ کنیم؟


گوش‌ِ جان‌ باز به‌ فتوای‌ تو داریم، بگو
با چنین‌ حال‌ بمیریم‌ و یا گریه‌ کنیم؟


ای‌ تو با لهجهٔ خورشید سرایندهٔ‌ ما
ما تو را با چه‌ زبانی‌ به‌ خدا گریه‌ کنیم؟


آسمانا! همه‌ ابریم ـ‌ گره‌ خورده‌ به‌هم‌
سر به‌ دامانِ‌ کدام‌ عقده‌‌گشا گریه‌ کنیم؟


باغبانا! ز تو و چشم‌ِ تو آموخته‌ایم‌
که‌ به‌ جان‌ تشنگیِ‌ باغچه‌ها گریه‌ کنیم

  

استاد محمد علی بهمنی

 

خمینی بت شکن

 

سر بر آر،ای خصم کافر کیش! حیدر مرده است

معنی "انا فتحنا" ، سرّ اکبر مرده است

 

صاحب معراج - یعنی مصطفی - منبر سپرد

آنکه بر منبر "سلونی" گفت و منبر مرده است

 

ای یهود خیبری! بردار دست از آستین

مرتضی - صاحب لوای فتح خیبر - مرده است

 

گر حَسَن را زهر خواهی داد، ای فرزند هِند!

گاه شد، چون صاحب تیغ دو پیکر مرده است

 

زینبی کو تا بگرید زار بر نعش حسین؟

یا حسین! آیا کسی جز تو مُکَرَر مرده است؟

 

آفتاب دین احمد، جانشین بوتراب

بر سر حق ، سدر سبز سایه‌گستر مرده است

 

کهف کامل، آخرین فرزند صدق مصطفی

شهپر جبریل، اسماعیل هاجر مرده است

 

لا فتی الاّ علی لا سیف الا ذوالفقار

روز خندق پیش چشم خیل کافر مرده است

 

خاک بر سر کن، الا شرق ِحقیقت ، هم‌عنان!

"باختر پیوند " ! شادی کن که خاور مرده است...

 

استاد یوسفعلی میر شکاک