قلندرانه حدیث قلندرانه بگو

هم عاشق بارانی و هم عاشق اسفند
اسفندقه اسفندقه اسفندقه ی ما
محمد رضا شفیعی کدکنی
این بیت آخر قصیده ای ست که بزرگ ترین ادیب معاصر و یکی از بهترین شاعران زمانه ی ما یعنی دکتر شفیعی کدکنی ، برای شاعر مهربان و فروتن مرتضی امیری اسفندقه سروده است . این یعنی تقدیم شعر به امیری اسفندقه کار سترگ و بزرگیست ، یعنی عرصه ی سیمرغ است و یعنی من با تمام شرمندگی این دو شبه قصیده _این دو مشق خط خورده_ را نوشته ام . قصیده ساختن برای بزرگ ترین قصیده سرای زمان در حد من و امثال من نیست ، شاید در این مقام سکوت مودبانه تر باشد تا سخن ، شاید این بیت بیدل : "ادب نه کسب عبارت نه سعی حق طلبیست / به غیر خاک شدن هر چه هست بی ادبی ست" در این مقام درست تر به نظر برسد . با این حال چونان بسیار بارها ، این بار هم جنونم بر ادبم و دلم بر عقلم پیشی گرفت . تقدیم به استادم مرتضی امیری اسفندقه :
قصیده واره ی باران 2
تو مهربان و فروتن شبیه بارانی
تو مهربان ، تو گل آفتابگردانی
تو استوار و وزین، تو مطنطنی و متین
تو یک قصیده ی گیرا ، تو یک خراسانی
تو یک غزل ، غزلی نو ، برنده ، تازه و تیز
که همرکاب همان تک سوار زنجانی
سلام بر تو و بر شعر چون نسیم تو باد
سلام بر تو و بر بیت های طوفانی
سلام بر تو و بر جلوه های آرامش
سلام بر تو و بر خلوت پریشانی
سلام بر تو که خورشیدوار می خندی
سلام بر تو که امیدوار تابانی
سلام بر تو که هم نام با امیر کلام
سلام بر تو که عبد امیر ایمانی
سلام بر تو قصیده ! سلام بر تو غزل !
سلام بر تو که شعر بلند دورانی
سلام بر تو معلم! سلام بر تو رفیق!
سلام بر تو که خوبی تو که مسلمانی
***
سلام بر تو که خوبی تو که مسلمانی
منم قلندری از نحله های شیطانی
منم جوان ِ سبک سر اسیر کبر و غرور
منم همیشه پشیمان ، منم پشیمانی
منم به گردش ِ تقدیر، گیج و سرگشته
به گردت آمده ام تا مرا نپیچانی
پس از شکارچی ِ دره ی پلنگستان
تو رهنمام شدی تو ! معلم ثانی !
گل ِبهار شدی در کویر اسفندی
چراغ ِراه شدی در شبی زمستانی
مرا به طبع خراسانیم نشان دادی
نشاندی ام سر دیوان نغز خاقانی
مرا به دیدن آیینه ها فرستادی
به بیدلی به جنون رفته ام به حیرانی
نجات دادیم از سر گرانی دیوار
نسیم پنجره ها بر تو باد ارزانی
من از تو یاد گرفتم که شعر یعنی چه
که مرهمیست بر آفاق رنج انسانی
من از تو یاد گرفتم که شعر ماتم نیست
که شعر چشمه ی شوقیست پاک و نورانی
که شعر سیر و سلوکیست در مسیر کلام
که شعر شور و شگفتیست، شاد و شادانی
تو طعم رنج مرا خوب خوب می فهمی
تو قدر درد مرا خوب خوب می دانی
سلام بر تو و بدرود تا سلام دگر
درود بر تو در این حزن بیت پایانی

حضرت میرشکاک + عباس براتی پور + رحماندوست + حضرت امیری اسفندقه + فاضل نظری + علی معلم + علیرضا قزوه + آقای خامنه ای
شب نیمه ی ماه رمضان امسال نیز چون سالهای پیشین شاعران با آقا دیدار داشتند، مثل هر سال شاعران جوان و با استعدادی به این جمع اضافه شدند مثل فرامرز عرب عامری غزلسرا و عاشقانه سرای شگفت انگیز (شاعر ِ: بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم / و تازه داشته باشد، بیا گناه کنیم ! ) _که البته نمی دانم چرا جناب مومنی شریف و دیگر مسئولین نگذاشتند شعر بخواند_ و یا محمود حبیبی کسبی (قلندر) غزل سرا و قصیده سرای موفق و نفر اول جشنواره شعر امسال . در کنار این جوان ها، خوبان قدیمی نیز حضور داشتند که خوشحال کننده ترینشان برای من حضرت زکریا اخلاقی با آن غزل های روحانیش بود . مثل سال گذشته یک دو شاعر به علت کهولت سن و تعدادی هم _عموما ترانه سرا_ به علل سیاسی غایبان جلسه بودند . نکته ای که هست این است که یکی از این شاعران ِ معلول ِ سیاسی یعنی افشین علا _که البته ایشان در کنار ترانه سرایی مدعی شعر کودک هم هستند_ در جلسه حضور پیدا کردند و به جای اینکه چون دیگران صرفا به خواندن شعر بپردازند، یک روضه ی مفصل (روضه ی حضرت ام البنین _علیها سلام_) نیز خواندند و اشکی گرفتند و حاجاتی نا روا را روا کردند و ... ؛ البته خود زنی و سینه زنی را در این مجلس به پایان نبردند و ادامه را در مصاحبه با سایت ِ خبری ِزیر ِ نظر علی لاریجانی (نماینده ی اصولگرای سنتی و رییس مجلس) به میانداری عبدالجواد موسوی بر پا کردند . بعضی از ابیات این قصیده ام که پیش از قصیده ی پیشین سروده شده، ناظر به افاضات ترانه سرای مزبور و توهین های حسادت آمیز او به استادم حضرت امیری اسفندقه است . مانندهای این ترانه سرا چون نمی توانند شعر بگویند مجبورند حرف هاشان را در قالب مصاحبه و وزن سبک سری به گوش ها برسانند و امیری اسفندقه ی بزرگوار چون می تواند شعر بگوید (و خود این گناه بزرگواریست) همیشه مورد طعن و حسد ایشان قرار می گیرد .
قصیده واره ی باران 1
از بس که فروتن ... خود باران شده ای تو
از بس که فرشته ... همه تن جان شده ای تو
از بس که زلالی و مسیحایی و پاکی
یک مرتبه دیدیم که باران شده ای تو
باران شدی و بر سر ما دست کشیدی
آرامش افکار پریشان شده ای تو
باران شدی اما گل لبخند تو خورشید
بر باغچه تابیدی و تابان شده ای تو
***
باران ! تو که جز نور و به جز عطر نگفتی
از چیست که منفور ِ حریفان شده ای تو ؟
از چیست که ای محرم و محبوب ملائک
مغضوب حرم خانه ی شیطان شده ای تو ؟
از چیست که چندیست که از شعر فروشان
اینطور بری هستی و بران شده ای تو ؟
این مورچگان بارکش ِ کبر و غرورند
کورند، ندیدند سلیمان شده ای تو
زشتند و پلشتند و نحیفند و ضعیفند
زین روست که محسود بر ایشان شده ای تو
در صورت ِتو هرکه فقط سیرت خود دید
تو آینه ای، جلوه نمایان شده ای تو
تو آینه ای آینه ی آینه ای تو
تو آینه ای ، آینه بندان شده ای تو
تو آینه ی غربت دیرینه ی طوسی
هم شهری و هم شاعر سلطان شده ای تو
هم عاشق مولایی و هم زخمی ِ حاسد
انگار که تبعیدی یمگان شده ای تو
هم مادح خورشیدی و هم دشمن خفاش
از نور خدا صبح ِ بیابان شده ای تو
_البته که پیش از من ِ کوچک، به فصاحت
ممدوح بزرگان ِ خراسان شده ای تو_
هر جمع که باشی همگی با تو رفیقند
چون شاعر ِتنهایی ِانسان شده ای تو
چون شاعر لبخند و گل و لحظه و اسفند
چون شاعر فهمیدن و عرفان شده ای تو
دانای کل اما به تواضع زده خود را
سقراط دگرباره ی یونان شده ای تو
در منظر تو شعر بلند است و فروتن
بر درّ دری چشم و نگهبان شده ای تو
شعر تو غیور است و صبور است و صمیمیست
هم سید و هم قیصر و سلمان شده ای تو
اسفندقه امروزبه نام تو به نام است
سردار سرافرازی کرمان شده ای تو
سردار سرافرازی کرمان که فقط نه
سردار سرافرازی ایران شده ای تو
از شعر تو چون ذره ی رقصان شده ام من
با شعر مرا مستی طوفان شده ای تو
***
اسفندقه اسفندقه اسفندقه ی ما
از بس که فروتن ... خود باران شده ای تو

مرتضی امیری اسفندقه + زردشت اخوان ثالث
تقدیر ِ تابستان 1389
اینجا نخستین وبلاگ جدیام بود. بلاگفا که خراب شد، بخش عمدهای از مطالبم پاک شد. بخشی از مطالب پاک شده اینجا را توانستم بازیابی کنم و در یک «به رنگ آسمان» دیگر در «بیان» بارگزاری کنم. یک وبلاگ تازه هم با نام «در آن نیامده ایام» در بیان و اینستاگرام راه انداختم و هماکنون در آن حوالی مینویسم.