با من بگو تا کيستي, مهري؟ بگو, ماهي؟ بگو اوستا
خوابي؟ خيالي؟ چيستي؟ اشکي؟ بگو، آهي؟ بگو

راندم چو از مهرت سخن گفتي بسوز و دم مزن
ديگر بگو از جان من, جانا چه مي‌خواهي؟ بگو

گيرم نمي‌گيري دگر, زآشفته ي عشقت خبر
بر حال من گاهي نگر, با من سخن گاهي بگو

اي گل پي هر خس مرو, در خلوت هر کس مرو
گويي که دانم, پس مرو، گر آگه از راهي بگو

غمخوار دل اي مي نيي, از درد من آگه نيي
ولله نيي, بالله نيي, از دردم آگاهي بگو

بر خلوت دل سرزده يک ره درآ ساغر زده
آخر نگويي سرزده, از من چه کوتاهي بگو؟

من عاشق تنهايي‌ام سرگشته شيدايي‌ام
ديوانه‌اي رسوايي‌ام, تو هرچه مي‌خواهي بگو

 


محمد رضا رحمانی/ مهرداد اوستا