من مست و "تو" دیوانه
(برای یک دوست دیوانه)
نمی دانی چقدر دلم می خواست همه دیوانه بودند ، چقدر دلم می خواست بین یک شهر دیوانه زندگی می کردم ، واقعا اگر همه مثل تو دیوانه بودند این دنیا هیچ چیز کم نداشت ، وقتی بین مردم خودمان راه می روم احساس می کنم دلم خیلی برایت تنگ می شود ... به خاطر همین است که وقتی نوشتنت را می بینم اینقدر هیجان زده می شوم
می دانی درباره ات چه جوری فکر می کنم ؟ فکر می کنم توی یک شهر دور زندگی می کنی که همه ی آدمهای اون شهر بلا استثنا دیوانه هستند ، آنجا همه چیز خوبست آنجا همه چیز عالیست ، مردم آنجا به چیزهای احمقانه فکر نمی کنند ، مردم آنجا همگی با انصافند ، مردم آنجا مهربانند ، اینجوری نیستند که برای فکر کردن به هر چیز اول بروند سراغ ماشین حساب ، سراغ منفعت طلبی ، مردم شهر تو هیچ وقت حقیقت را انکار نمی کنند ، حتی اگر به ضررشان باشد ، آخر می دانی دیوانه ها فقط حقیقت را می بینند ، یک چرندیاتی در مورد واقعیت و حقیقت در سرم هست ... نمی دانم بگویم یا نه ... می گویم: بعضی هنر ها مخصوصا شعر کارش این است که واقعیت ها را در هم می ریزد تا یک حقیقتی را نشان دهد مثلا شاعری می گوید : "ابر می گرید و می خندد از آن گریه چمن" خوب اینکه یک دروغ بچگانه است ، هر کودکی می داند گریه و خنده مختص انسان است ، در توصیف شعر می گویند "احسنها اکذبها" خوب اینها یعنی اینکه شعر دروغ است ؟ نه ! شاعر با در هم ریختن واقعیت هایی چون بارش باران ، طراوت چمن ، گریه کردن ، خندیدن و ... می خواسته انسان را به حقیقتی بزرگ برساند و آن رسیدن به حقیقت زیبایی انسان و آفرینش از طریق درک زیبایی طبیعت است .... از اینها بگذریم ، برای دیوانه ها لازم نیست واقعیت ها را در هم بریزی تا توجهشان به حقیقت جلب شود ، چون دیوانه ها اصلا واقعیات را نمی بینند آنها فقط حقیقت را می بینند ، دید آنها به جهان شاعرانه است حتی اگر شاعر نباشند ... شاعر ها هم آن لحظه واقعا شاعرند که دیوانه اند ... خیلی حرف دارم فعلا کافیست
برایم دعا کن دوست دیوانه ام
اینجا نخستین وبلاگ جدیام بود. بلاگفا که خراب شد، بخش عمدهای از مطالبم پاک شد. بخشی از مطالب پاک شده اینجا را توانستم بازیابی کنم و در یک «به رنگ آسمان» دیگر در «بیان» بارگزاری کنم. یک وبلاگ تازه هم با نام «در آن نیامده ایام» در بیان و اینستاگرام راه انداختم و هماکنون در آن حوالی مینویسم.