چند غزل و نیمایی + یک رباعی

1 تقدیر
پیش چشم همه تحقیرم کرد
مهره ی بازی تقدیرم کرد
مثل باران شدم و باریدم
آسمان بود ، زمین گیرم کرد !
2 تقدیر
تمام حجم تنم تیر می کشد از درد
شکست خورده ام آری ولی بدون نبرد
نداد فرصت یک گفتگوی ساده به من
چه قدر تلخ ، خدایا چقدر خوارم کرد
چقدر ساده گرفت و به من چه سخت گذشت
چه ساده زندگیم را گرفت و مرگ آورد
گذشت از من و آیینه بودمش یک عمر
گذشت از من و ... _مانند سنگ محکم و سرد_
گذشت از من و اما از او نمی گذرم
از او و این همه تحقیر ...
دختر نامرد !
برو ! خدای خودت هم شود نگهدارت
همان خدا که مرا کرد از کنار تو طرد
من و خدای خودم دیگر از تو بیزاریم
خدای حسرت پاییز و غنچه های زرد
***
چه جای شکوه که تقدیر ِگردباد این است
به جستجوی خودم من شدم بیابان گرد !
(شاید بشود مصرع اول این باشد : کمان سینه ی من تیر می کشد از درد)
3 جنون پلنگی
برای استاد یوسفعلی میرشکار
باز هم
باز هم ...
آریخیره از تخت خواب افتاده
پیرمرد شکارچی پلنگ
خواب مهتاب دیده
انگاری !
4 از طایفه ی طوفان
با تو از طایفه ی طوفانم ، بی تو مجنونم و سر گردانم
با تو پرواز ترین آزادی ، بی تو زنجیری هر زندانم
مثل هم خوابگی شب با روز ، با تناقض به کنار آمده ام :
گاه آیینه و گاهی سنگم = شاعرم ، فلسفه هم می خوانم !
در شب فاصله دلتنگم باز ، می دمد ماه و دوتاری هم نیست*
می دمد ماه و پلنگان خاموش ، من که در کار جنون حیرانم
باز کابوس سیاهم شبها رنگ پایان مترسک دارد
سایه ی هیچ کلاغی را هم با همه حیله نمی ترسانم
***
زندگی حادثه ی کوتاهیست ، آه آیینه ی من آه از تو !
دور از من چقدر می مانی ؟ دور از تو چقدر می مانم ؟
* می دمد ماه، دوتارم کو ؟ دلتنگم باز
(مصراعی از مثنوی "شب پا" یا "کوچه ها کوچ بزرگ" علی معلم)پیش از این : سهوا نوشته بودم از مثنوی "نی انبان مشرک" که با تذکر برادر نورالهی تصحیح شد
ماه کامل در آسمان پیداست
کوه ِ هموار و قد بلندی هم
مثل یک نردبام مستحکم
تا خود ِ ماه رفته و آنجاست
کنج ِسلول ِباغ ِوحش ِارم
با نگاهی حریص و وامانده
یک پلنگ غریبه و ساده
بی کس و بی پناه جان داده !
من تو را و تو مرا کی چگو نه دیده ایم
در کدام کودکی ما به هم رسیده ایم
در کدام کودکی ما به هم رسیده ایم
6 اتفاق
من تو راو تو مرا
کی ؟ چگونه دیده ایم ؟
در کدام کودکی
ما به هم رسیده ایم ؟
7 بی شکوه
بی شکوه و بی شعف ، شعرواره های من
با خزان برابرند این بهاره های من
عطر غم گرفته اند لحظه های خوب من
شور شر گرفته اند استخاره های من !
در دل سیاه شب _مثل چشم های تو_
نیست رد روشنی از ستاره های من
***
کشتی شکوه من در خودش شکسته شد
تا به ساحلت رسید ، پاره پاره های من
8 ما که رندیم ...
نه پیر و نه پیرو نه پیمبر باشم
نه عارف و صوفی نه قلندر باشم
در مجلس روضه ی ابالفضل ای کاش
توفیق دهد خدا که نوکر باشم
اردیبهشت و خرداد 89
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۰۴/۰۳ ساعت 23:32 توسط من
|
اینجا نخستین وبلاگ جدیام بود. بلاگفا که خراب شد، بخش عمدهای از مطالبم پاک شد. بخشی از مطالب پاک شده اینجا را توانستم بازیابی کنم و در یک «به رنگ آسمان» دیگر در «بیان» بارگزاری کنم. یک وبلاگ تازه هم با نام «در آن نیامده ایام» در بیان و اینستاگرام راه انداختم و هماکنون در آن حوالی مینویسم.