زیر هشت

تماشای سریال های شبانه ، آن هم آن ها که هر شب پخش می شوند ، از آن کارهایی ست که معمولن دلهره می آورند برایم .
می ترسم از این سریال ها برای این که بدجور آدم را پابند این جعبه ی جادویی می کند . مخصوصن اگر آدم بی نظمی باشی و نخواهی اسیر قید و بندها شوی ، باید هم فراری باشی از این مجموعه ها .
طرف دیگر ماجرا این است که نمی خواهی همرنگ جماعت شوی و بروی توی صف آنهایی که صبح روز بعد ، ماجراهای داستان را تعریف می کنند برای هم و درباره ی کارهای شخصیت ها نظر می دهند . که توی تلفن هایشان ، یک سر حرف هایشان بکشد به این که قسمت شصت و هفتم سریال ... چی شد .
من حتی نمی دانم این خوب است یا بد . فقط این را می دانم که تماشا کردن سریال هایی مثل زیرهشت ، فاصله ها ، تاوان ، دلنوازان ، خسته دلان ، بی گناهان ، رستگاران ، صاحب دلان ، نوعی خطر کردن است .
گاهی این خطرکردن ، نتیجه ی خوبی دارد و می ارزد ، روحت را درگیر کنی اما معمولن این اتفاق نمی افتد . بدی ماجرا این است که گاهی با این که می دانی روحت را گرفتار کرده ای ، دوز مازوخیسمت آن قدر بالا می رود که ادامه می دهی . انگار که تبری به دست گرفته باشی و هی ضربه بزنی به روحت .
زیر هشت را نمی دیدم . یعنی اصلن نمی دانستم کی شروع شده است تا این که جناب " من " از موسیقی اش نوشت و آهنگ تیتراژش را هم گذاشت روی وبلاگ .
خب این بهانه ای شد که ببینم ماجرا از چه قرار است .
موسیقی اش که راضی کننده است . یعنی هم موسیقی متن هم موسیقی تیتراژ . اگر صداو سبک خواندن محمد اصفهانی را دوست داشته باشی ، این کارش هم راضی ات می کند . شعرش هم که باز از اهورا ایمان است – این را نمی دانستم و هی توی تیتراژ دنبال اسم شاعرش می گشتم تا این که اتفاقی برنامه ی زنده ای را دیدم که اصفهانی همین قطعه را اجرا کرد و نام شاعرش را برد . شاعری که اصفهانی قبلن هم شعرهایش را خوانده
زیر هشت تلخ است . سیاه است اما بدت نمی آید بروی زیر تیغش . داستان نیرنگ و نامردی و فقر و ترس و جوانمردی و عشق . زیرهشت ، رنگ ندارد و دوربین لرزانش مدام سرت را می چرخاند و گیجت می کند . خیلی شبیه رستگاران است که آن را هم سیروس مقدم ساخته بود . آن جا هم شخصیت ها مشکل روانی دارند ، گناهکارند ، خطاکارند اما می توانند خیلی مهربان باشند و عاشق .

چیزی که باعث می شد من بی نظم ، هرشب ساعت یازده ، بنشینم پای این سریال ، تنها این نبود که بدانم آخر داستان چه می شود . بیشتر دلم می خواست دیالوگ ها را بشنوم . دیالوگ هایی که گاهی شعر می شدند . البته گمان نمی کنم برای یک سریال تلویزیونی با مخاطبان عام ، استفاده از چنین زبانی درست باشد اما برای من که دلچسب بود . هرچند بازی ها خیلی خوب و باورپذیر است اما مشکل این جاست که می دانیم کمتر پیش می آید ما در زندگی روزانه مان این طور حرف بزنیم با هم . که همه مان شاعر باشیم و هزار جور تعبیر زیبا و نغز به کار ببریم . اصلن مگر ما در گفت و گوهای هر روزه ، چند بار قبل از حرف زدن فکر می کنیم که این طور سنجیده حرف بزنیم . حتا اگر تحصیل کرده و شاعر و کتاب خوانده باشیم چه برسد به شاگرد مکانیک و راننده و طلافروش .
اتفاق خوبی که در زیرهشت افتاده ، بازی خوب امیر جعفری ست . این که آتیلا پسیانی را اسم نمی برم برای این است که قبلن هم بازی های خوب دیده ایم از او . نمونه اش رستگاران . اما حکایت امیرجعفری فرق دارد . چون توانسته خیلی زود ذهنیت بیننده را تغییر دهد و آن پسر گیج و تاحدی شوخ سریال نوروزی اش که اسمش یادم رفته را به گوشه ای بفرستد و عطای خشمگین و زخم خورده را بفرستد جلو . عطایی که کمتر خنده اش را می بینیم اما می دانیم دوست داشتن را بلد است .
اصلن چرا راه دور برویم . همین روزها یک سریال طنز با نام " کمربندها را ببندیم " پخش می شود که امیرجعفری به بهترین شکل شخصیت یک موجود مسخره و لوس و بی مزه را بازی کرده است . راستش نمی دانم قرار بوده آن شخصیت همان قدر مسخره باشد و جعفری خوب از عهده ی نقش برآمده یا خود جعفری آن وقت ها مسخره بوده . – ساخت سریال گمانم مربوط می شود به چهار ، پنج سال قبل –
نمی دانم این خواست کارگردان و بضاعت نویسنده ها بوده که جعفری را به این جا رسانده یا توانایی های خودش ، هرچه هست ، قابل توجه و قابل تقدیر است . پس همه با هم : هورا
**نمی دانم سریال هایی مثل زیرهشت و رستگاران چه قدر می توانند رقابت کنند با نمونه های خارجی ، آن هم برای مردم خسته و افسرده ی ما که بیشتر دنبال رنگ و نور و شادی اند .
* قرار نبود طولانی بنویسم اما ...
* من که در به روز کردن ، تاخیر نداشتم . داشتم ؟ جددن ؟ ای بابا ...
اینجا نخستین وبلاگ جدیام بود. بلاگفا که خراب شد، بخش عمدهای از مطالبم پاک شد. بخشی از مطالب پاک شده اینجا را توانستم بازیابی کنم و در یک «به رنگ آسمان» دیگر در «بیان» بارگزاری کنم. یک وبلاگ تازه هم با نام «در آن نیامده ایام» در بیان و اینستاگرام راه انداختم و هماکنون در آن حوالی مینویسم.