فاعلاتن مفاعلن فعلن
قطعه ی یک
"چیست پایان زندگانی من؟"
پرسشی بود با صدای خودت
چشم در چشم های آیینه
گوش دادی به حرف های خودت
بعد یک عمر کودکی حالا
پیرمردی شدی برای خودت
تو خودت را مرور کردی تا...
تا رسیدی به رد پای خودت
پیرمردی بهانه جو و سمج
ایستاده درست جای خودت
پیرمردی که کودکی شده است :
این تو هستی! در ابتدای خودت
تقدیر ِ پاییز 90
***
قطعه ی دو
آبرویم که رفت فهمیدم
بیگمان خوش به حال سیدها
***
بچگی هام، فصل تابستان
در خیابان میان یک دعوا
داد زد پیر مرد چاق سرم
من دویدم کنار مادر تا
بشوم پشت چادرش پنهان
***
بچگی ها گذشته و حالا
زندگی می رود به پیش هنوز
رفت امروز، می رسد فردا
زندگی می رود به سوی مرگ
آدمی می رود به کوی بقا
روز محشر گناهکارانیم
در ترازوی حق، تمامی ما
چه مسلمان چه کافر حربی
رند باشیم یا که اهل ریا
پای تا سر تباه و گمراهیم
روسیاهیم جمله سر تا پا
همه در وحشتیم و هول و هراس
همگی از یهود تا ترسا
همگی کم گذاشتیم از خود
همه شرمنده ایم پیش خدا
ما گسستیم رشته ی پیوند
ما که بستیم دل به این دنیا
روز محشر که روز عریانی ست
پرده ها می رود کنار آنجا
بچه ی مرتضی علی (ع) اما
می رود زیر چادر زهرا (س)
تقدیر ِ بهمن 90
در مطلع قطعه 2 :
بعد از پایان سرایش هی به نظرم می آمد "آبرو رفتنی" که منجر به "فهم" بشود
را یک جا دیده ام. یعنی آشناست. بعد از کلی جستجوی حافظه ی تصادفیم بیت
زیبای خانم سمانه تیموری را یادم آمد:
آبرویم را که بردی مفت ومجانی
تازه فهمیدم بیابان بهتر از دریاست
در مقطع قطعه 2 : گمان نمی کنم ترکیب "مرتضی علی" را با همین ترتیب پیش از یک رباعی زیبای آقای زهیر توکلی در شعری دیده باشم.
اینجا نخستین وبلاگ جدیام بود. بلاگفا که خراب شد، بخش عمدهای از مطالبم پاک شد. بخشی از مطالب پاک شده اینجا را توانستم بازیابی کنم و در یک «به رنگ آسمان» دیگر در «بیان» بارگزاری کنم. یک وبلاگ تازه هم با نام «در آن نیامده ایام» در بیان و اینستاگرام راه انداختم و هماکنون در آن حوالی مینویسم.