آفتاب گردی
پیشخوان1:
الآن آقای سید محسن میرزاده از دوتار نوازان و خوانندگان خوب موسیقی شمال
خراسان با نوای دوتارش و ترانه ای که برای حضرت رضا (علیه السلام) خواند و
از برنامه ی رادیو هفت پخش شد اتفاقات عجیبی را در جهان به وجود آورد. سلام
بر آشنای غریبان و پناه شیعیان و شاعران حضرت علی بن موسی الرضا و درود بر
این نوکر و ستایشگرش. و عید میلادش بر شما مبارک.
پیشخوان2: این اردونامه هم مثل اردونامه ی پیشین اصراری ندارد که خوانده شود مگر توسط اعضایش. پس وقت را غنیمت بدانید.

طراح پوستر: محمد حسین نعمتی
صفحه ی یک
به نام خداوند جان
آنگاه که خورشید، آن خسرو خاوران، خرامان خرامان لبه ی دامان خود را از نشیب دره های جوان ، تا فراز صورت کوه های سرگران می کشید، آنگاه که خورشید.
حدود هشت شبانه روز. به تفکیک: هر اردو چهار شبانه روز (البته قرار بود یکُم سه باشد و دوم چهار). و گردش کرات، این دانه های تسبیح کائنات به من گفته بودند تقدیر بر سه است. این را در شاهنامه نیز خوانده بودیم. پس گفتم: «نیمی از این، نیمی از آن»، پس گفتند: «سه، سیب نیست که دو نیم شود، سه فرد است» پس گفتم: «حتی اگر نباشد اینگونه می آفرینمش». و سیب صفر را پای درخت سه کاشتم و شد آنچه خواهی شنید:
آنگاه که خورشید، آن خسرو خاوران، خرامان خرامان لبه ی دامان خود را از نشیب دره های جوان، آن به آن، تا فراز صورت کوه های سرگران می کشید، در اتاق سید حسن حسینی، خفته ای چند، برای خفه کردن سرما و خستگی زیر پتو خزیده بودند. ناگهانی از صدا، ناگهانی از نور: پرده کنار رفت و درویشی چاق و بامزه و هیئتی و سرزنده وارد اتاق شد، و با قیل وقال و شوخی و خنده، نظم قدیم جهانی خوابگاه را ترکاند. آری، خوابگاه جهان نیز نو به نو بیدار می شود ولی ما غافلانه آن را خوابگاه می نامیم درحالیکه باید آن را بیدارگاه بخوانیم. گفت: هر زمان نو می شود دنیا و ما | بی خبر از نو شدن اندر بقا | پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتی ست | مصطفی فرمود دنیا ساعتی ست | عمر همچون جوی نو نو می رسد | مستمری می نماید در جسد... خلاصه عده ای با غرزدن و شکوه و شکایت، بیشتر زیر پتو خزیدند، عده ای هم آرام و گیج و گنگ بلند شدند تا خود را تلو تلو خوران به شیرهای آب برسانند. اما این تنها من بودم که از جا جستم و فرمودم: در صبحانه لذتی ست (بعدها رضا وحید زاده کاملش کرد: که در انتقام نیست) و واقعا هم چنین است. صبحانه تنها وعده ی غذایی ست که آدمی با تمام وجود می خواهدش. در حدیث هم داریم : صبحانه را خودت بخور، ناهار را با دوستت تقسیم کن و شام را به دشمنت بده. حدیث دیگری هم که آقا رضا نقل کرد: لقمه الصباح مسمار البدن.
پاورقی: نام خوابگاه های دیگر را همینجا بگویم: قیصر امین پور + حسین منزوی + مهرداد اوستا + سلمان هراتی. به هر تقدیر در هر دو اردو نام اتاق من سید حسن حسینی بود.
صفحه ی دو
چند نفر را پرسیدم از استادان و مهمانان دیروزهایی که من نبودم (یعنی روزهای نخست اردوی یکم) و ایشان یک رنگ پاسخ دادند: دکتر محمد رضا ترکی + جناب اسماعیل امینی + محمد سعید میرزایی + دکتر قربان ولیئی + زهیر توکلی + دکتر محسن کریمی راهجردی ... که من مخصوصا برای دکتر ترکی و حضرت ولیئی که تا آن زمان حضورا کلاسشان را درک نکرده بودم حیفا و حسرتا گفتم. وانگهی صبح را با یکی از بهترین کلاس-شعرهای تمام زندگیم آغاز کردم. یعنی کلاسی که معلمش نماد نبوغ و نوآوری در شعر دهه های اخیر است، مردی که سالهای زیادی را درغار خلوت و به دور از جلوت به سر می برد و ما ردپای حضور او را در اسطوره ها و افسانه هایی که می شنیدیم می جستیم.

محمد رمضانی فرخانی
بسیاری در زمان غیبت او را فراموش و انکار کردند اما شاعران راستین، همیشه حضور ناملموس امروز و ظهور ناگهانی فردای او را به ما (که آن زمان نوجوانی بیش نبودیم) گوشزد می کردند. هنوز هم که نام او را با خود زمزمه می کنم خاطرات مبالغه آمیز و کرامات راستینی که درباره اش شنیده ام در جلوی چشم هایم روشن می شوند. «آه ای بی کرانگی! ای جاودانگی! آه، آدمی را، در کدام پرتگاه، جا گذاشتی؟» . بگذریم. مهم این است که این اسطوره ی متعالی چند سالی می شود که از دنیای بی مرز خیال به شهر کوچک واقعیت پا گذاشته است. بله بله. شما درست حدس نزنید. او کسی نیست جز محمد رمضانی فرخانی. کسی که مبدا علمی غزل نو برمی گردد به سلسله مقاله های معروف او با عنوان «جمهوری غزل» که در سال 70 نوشته شده بودند و آن موقع هم در عالم شعر غوغایی به پا کردند. و در همان سال (یا کمی پیشتر) که اولین مجموعه شعر جوان کشور، به همت جناب مصطفی محدثی خراسانی با نام «دسته های قو» منتشر شد، شما در پایان مقدمه اش امضای محمد رمضانی فرخانی 17 ساله را می بینید. یعنی مقدمه ی چنین کتاب مهمی را یک نوجوان نوشته. و البته من از خود آقای محدثی خراسانی عزیز سوال کردم که: آیا خود او مایل به چنین کاری بود؟ (که یعنی یک شارلاتانیسم پنهان و حس خودنمایی وحشتناک در او بوده ؟) که آقای محدثی قاطعانه پاسخ دادند: «نـــه خیر! من خودم از او چنین خواستم». و این بخش پایانی بسیار مهم بود. فتامل و تامل جدا و جیدا. و حتی پریروز فهمیدم غزل-قصیده ی معروف عشق من! بی قرارم تو اما... برای همان 17 سالگی ایشان است (و شاید هم جوانتری هایش! چون یکجا دیدم تاریخ غزل تابستان 68 است). و احتمالا اولین سروده ی اینچنینی ست. هرچند می دانم شما هم به خاطر تکرار بیش از حد و نا به جای چنین تکنیک هایی (پایان نداشتن مصرع و سه نقطه) الآن که در سال 91 هستیم دیگر از ایشان ملول هستید. ولی سال 70 این غزل جلوه ی دیگری داشت. همین الآنش هم خیلی زیبا و محکم است. حالا همه ی این مقدمات و خیلی مقدمات دیگر (مثل قصیده های رمضانی) را از روی میز با ساعد دست به کنار می کشیم. چرا که کلاس امروز (تو بخوان: آنروز) صبح ایشان و درس های ایشان درباره ی زبان شعر و همچنین بحث غزل نو، کافی بود تا اسطوره ی ایشان به عنوان کسی که جمع نبوغ و دانایی ست شکل بگیرد. و امیدوارم موسسه شهرستان ادب زودتر این کلاس ها را در اختیار دوستـ
صفحه ی سه
داران شعر معاصر قرار دهد.
«فصلی در ستایش آبگوشت»
آبگوشت غذایی ست که بیش از همه مرا یاد ظهرهای تابستان و یاد سرزمینم ایران می اندازد. و یاد گوشت کوب و یاد سیب زمینی های قدرتمندی که به تنهایی می توانند یک کودک خسته را خفه کنند. سیب زمینی های کودک خفه کن. سیب زمینی های چاق و تنبل. هرچقدر در میان میوه ها، گلابی موجود تنبلی ست، در میان حبوبات سیب زمینی تنبل است. برعکس خود سیب که اصلا تنبل نیست. چون سیب یک میوه ی آسمانی ست. برعکس سیب زمینی. و مخصوصا سیب گلاب که به تنهایی می تواند یک روشنفکر افسرده ی غرغرو را به یک هیئتی بامزه ی تپل تبدیل کند. گلابی هم اگرچه تنبل است (به قول شاعر: چه زود از شاخه افتادی | گلابی! تنبل ِ غمگین) ولی کودک خفه کن نیست. برعکس سیب زمینی. که مهمان همیشگی آبگوشت است. حتی اگر نخود هم نباشد. و حتی اگر خود گوشت هم نباشد سیب زمینی هست. چه اینکه ما می دانیم در بسیاری از دوران ها و خانواده ها آبگوشت بی گوشت خورده می شده است (بنا به دلایلی که ذکرشان سیاه نمایی می نماید). علی رغم همه ی این مسائل، آبگوشت یک لحظه ی دلپذیر از فرهنگ ایرانی ست. نقل شده وقتی عباس خان کیارستمی (کارگردانِ در خارج مشهورتر ایرانی) ژولیت بینوش (بازیگرِ در داخل محبوب تر فرانسوی) را به ایران آورد، در اولین حرکت او را به دیزی سرایی برد تا با آبگوشت آشنا شود. و من خوشحالم که اردوی شاعران در این دو دوره ی اخیر سرشار بود از نشانه های فرهنگ سنتی و هیئتی خود ما. از آبگوشت و گوشت کوبیده ی ناهار گرفته، تا عبایی که در بسته ی فرهنگی اهدایی، کنار «شعر و کودکی» قیصر امین پور و «از ترمه و تغزل» حسین منزوی جاسازی شده بود، تا آلاچیق همیشه بر پای چای و شعر و مویز (که متاسفانه یادم نبود از این آلاچیق و شعر منصوب بالایش عکس بگیرم) و تا خیلی چیزهای دیگر.

محمد صادق خدایی + دکتر محسن کریمی راهجردی + سعید بیابانکی + محمد رمضانی فرخانی + آبگوشت با گوشت قربانی
صفحه ی چهار
می دانیم که آنهایی که بیرون از عالم شعرند چیز خاصی از ما نمی دانند. مخصوصا از مای شاعران انقلاب (به فرض بودن من در این ماها). مثلا دوستان انقلاب می گویند اینها لابد یک سری آدم خوشحال مومن دردمند و این حرف ها هستند. یا دشمنان انقلاب: یک مشت مزدور بسیجی دیکتاتور آدم خور. یعنی سرانجام همه ی ما در یک قشر طبقه بندی، و در یک طبقه جاسازی، و پشت یک پرده پوشانده می شویم. مثل همه ی قشرهای دیگر و شناخت ما نسبت به ایشان. ولی مثلا خودمان که می دانیم داستان از چه قرار است. خودمان می فهمیم در میان این باغچه ی شلوغ و شکوهمند آفتابگردان، تک و توکی هم حسن صنوبری-وار به جای روشنایی به دنبال تخمه ی آفتابگردانند. این بیماری، هست. هرچند خیلی کم. اما، هست. در بین _مثلا_ شاعران روشنفکر بیشتر، اما در بین ما هم هست. و اگر خودمان را درمان نکنیم می شویم عین آنها. هرچقدری هم که شعر و شعارمان ایمانی و ایرانی باشد، درونمان پوسیده و روشنفکری و پوک و پکر خواهد بود. اگر باور نداری نگاه کن به اتفاقاتی که پیش و پس از هر دیدار شاعران با رهبر می افتد. یا پیش و پس از هر جشنواره و کنگره. البته اینها اختصاص به شاعران انقلاب ندارد و برای همه ی شاعران چنین مسائلی هست. اما در شاعران جوان انقلاب بروز گاه گاهش خیلی دردناک است. نه آیا حرص، طمع، حسادت، ناجوانمردی، تهمت و تخریب در این برهه های زمانی اتفاق می افتد؟ می دانم کم است، اما اتفاق می افتد. نه انصافا؟ از یک طرف پدیده ی جشنواره نوردی را داریم، برای بعضی از آنها که می دانند شعر جشنواره پسند چیست. از یک طرف پدیده حسادت و حقارت را داریم. برای بعضی از آنها که نمی توانند برگزیده شوند. این ها دو نوع بیمارند، که گاه با هم معارضه هم دارند. مطمئننا سیل جشنواره ها و مسابقات شعری که هر سازمان و نهادی برای یکجوری-خرج کردنِ بخش فرهنگی بودجه ی خود راه می اندازد، در ویرانی بنیان های اخلاق و استعدادهای شعری و بروز این بیماری ها نقشی جدی و مهلک دارد. اما از این ور هم که نگاه می کنیم آیا این شان شاعر است که مثلا امروز برای گرفتن جایزه ی جشنواره ی امام رضا(ع) راهی خراسان باشد و در راه شعرش برای شرکت در جشنواره ی ابو لولو را از هواپیما بیاندازد پایین که بیفتد در باغ فین کاشان و مثلا پیامکی، از داور نیشابوری جشنواره ی سنگ فیروزه بپرسد امسال مظنه قیمت جایزه ها چند است که ببیند می ارزد یک ایمیل خرجش کند یا نه، بعد خودش را هم، شاعر مذهبی بداند هم شاعر مسقل از حکومت و آزاد اندیش؟ یا آیا این شان شاعر است که به خاطر عدم دریافت یک مشت اسکناس یا یک عدد سکه (به قول شاعر: یک سکه ی کامل که نه! یک ربع محقر | زرد است و مریض است و بسی رنگ پریده) به زمین و زمان و داوران و دوستان خودش بد و بیراه بگوید و کلی پیامک و ایمیل و پست وبلاگی را خرج تهمت و بهتان و ادعای تقلب بکند و خودش را نه تنها یک موجود شعورمند بلکه یک شاعر هم بداند؟ حتما شما هم موافقید این ها هرچه باشند شان شاعر نیستند. شاعر باشکوه تر از این مسخره بازی هاست. حالا این ها چه ربطی داشت به اردوی شاعران؟ می خواستم بگویم این بیماری های اخلاقی و بسیاری بیماری های دیگر در ما هست که دیگران از آنها خبر ندارند و خودمان هم انکارش می کردیم همیشه. مثلا در اردوها و همایش هامان سخنرانان فقط از شعر می گفتند یا نهایتا از اعتقاد و سیاست. اما در اردوی اخیر یک روحانی جوان و جوان فهم و خردمند و جان آشنا و مهربان و خوش بیان و دانا و پرهیزگار برای ما کرسی اخلاق گذاشت. کلاس آقای حاج علی اکبری شاید اولین کرسی ِ اخلاق ِ شعر بود. چیزی که ما بدان بسیار احتیاج داشتیم و نداشتیمش. و بی شک این سخنان آنقدر خوب و جامع و دقیق و کاربردی بودند که برای همه ی اهالی سرزمین شعر در زمان ها و مکان های دیگر هم شنیدنی باشند.

حجت الاسلام محمد جواد حاج علی اکبری
صفحه ی کوه
در کوه اگر جوان ترین همراهمان _محمد رضا نعمتی_ را آقای احمدرضا زارعی (دبیر اجرایی اردو) اینها انداختند در چشمه، اگر من با کپسول روی، سید محمد حسین حسینی را مسموم کردم. دنیا دار مکافات است. به جایش هنگام برگشتن، وقتی داشتیم از راه غلط (به راهنمایی غلط مبین اردستانی دبیر آموزشی اردو {بعدا که بهش گفتم : آقا مبین دیدی حق با من و سید بود، دیدی این راه مالرو بود و باید از راه آسان پایین می رفتیم؟. در جواب گفت: حسن جان! میدانی؟ آنجا آفتاب بود. اذیت می شدید! }) برمیگشتیم رسیدیم به یک پرتگاه مهیب که عمرا برای من آشنا می نمود. دوستان یکی یکی با احتیاط رد می شدند. حسین فروزنده جوری خزنده و خیزنده رد شد که انگار شیری ست در شکار گنجشک. وانگهی من در شخصیت خودم چنین ندیدم که اینهمه خم بشوم برای یک متر راه. البته اشتباهم این بود که به جای یاعلی، بسم الله گفتم (یاعلی آدم را همانجا نجات می دهد ولی بسم الله صلاح و خیر کلی تو را رعایت می کند) و با اعتماد به نفس مطمئنه پای در راه سست گذاشتم و ناگهانی از خلأ! ...ویژژژژژژ... رفتم پایین. سلام برسان. خلاصه با کم و زیادش یک ربعی را در حال لیزخوردن و سریدن و پرتیدن بودم و دیگر ترسم ریخته بود و به هیجان تبدیل شده بود که یک هو رسیدم. ویژرد. ایستادم و هورایی کشیدم. و دریغ از یک اظهار تاسف و ترحم و اینها، تمام جمع یک صدا داشتند می خندیدند. یعنی صدای خنده های شیطانی مجید استیری تا قرن ها در گوش ضحاک در بند خواهد ماند.

آقایان مصطفی محدثی خراسانی + علی داوودی = شوخی در ارتفاعات مهیب دماوند
صفحه ی اندیشه
حسن رحیم پور ازغدی را همه می شناسند. حتی اگر کسی یک شاعر را هم نشناسد رحیم پورازغدی را می شناسد و چه بسا با پیشوند استاد. که البته شایسته ی ایشان هم هست. در نگاه آنها که صحبت های او را با دقت گوش می کنند و در آنها فکر؛ او از نمادهای خرد ورزی دینی و اندیشه ی اسلامی ست. تقاطع فلسفه و کلام و حدیث و تاریخ و خطابه و جدل. و چه و چها. و ما واقعا افتخار این را داشتیم که در اختتامیه ی اردوی دوم (یعنی اردوی اول بچه ها دوره ی دوم) پذیرای صحبت های ایشان باشیم. تا آنجا که یادم می آید در این اختتامیه، اول امیر مرادی (که به او تسلیت می گویم به خاطر مادربزرگش) رباعی های خیلی عجیب و زیبا و تحسین برانگیزی را خواند. (و شاید یک غزل؟). بعد محسن رضوانی در یک حرکت خائنانه یک سپید خواند و من هم هنگام غزل خوانیش جلسه را به نشان اعتراض به سمت بخش شیرینی و شربت ترک کردم (آقاجان خب ما اصلا از ایشان چنین انتظاری نداشتیم. درست است در عیان همیشه جنگ و دعوای شیعه سنی و شافعی حنفی داریم، اما در نهان هر دو عضو انجمن مخفی هستیم، هر دو سالهای سال در جلسات سری مان برای محو سپید و فیس بوک و موادمخدر و روشنفکر و پادشاهی انگلستان و امثال ذلک برنامه ریزی کرده ایم. هر دو شاگرد یک استاد و پیروی یک شگرد بوده ایم. حق داشتم ناراحت شوم : حس خنجر از قفا خوردن). پیامکش زدم:
طلوع روشن محسن، سکوت سرد حسن شد
سپید خواندنت امشب سیاه روزی من شد
ثانیه ای چند به صبر وسکوت سپری شد که پیامکم زد:
سرخ است چهره ام از شرم سپیدخوانی
بر سر خراب گردد این سقف ارغوانی
اینجا بود که فهمیدم تاکتیک است. سری تکان دادم که یعنی: یاعلی برادر یاعلی. بعد از رضوانی هم دکتر سیار رفت بالا دوتا از آن غزلهایش را خواند که همه در دل بگوییم ای ول! آبرویمان چقدر حفظ شد جلوی مهمان. خلاصه پس ازاین سه شعرخوانی آقای رحیم پور صحبتش را آغاز کرد. و این سخنان بسیار قابل مقایسه بود با سخنان آقای حاج علی اکبری، البته به آن اندازه «اولین» نبود. چون از این منظر رهبرانقلاب هم مطالب بسیاری را با شاعران مطرح کرده اند. اما از منظر اردو که بخواهیم مقایسه کنیم همانطور که آن جلسه در نسبت شعر و اخلاق بود، این جلسه در نسبت شعر و اندیشه و اعتقاد بود. بیشتر کسانی که از دنیای فلسفه و جامعه شناسی و روانشناسی و سیاست و خطابه و امثالهم می خواهند درباره ی شعر صحبت کنند، با یک بی پروایی و اعتماد به نفس شدید و احمقانه ای پیش می آیند که آدم می خواهد رو در رویشان بایستد و بگوید: «سر زده وارد مشو! میکده حمام نیست». چرا که عموما خودشان را خیلی بالاتر از آنچه که هستند می بینند. (بدترین و واضح ترین مثالش: سخنان حسن عباسی درباره ی مولوی). اما آقای رحیم پور به طرز اعجاب آوری با شعور، با ادب، و با دقت و تحقیق سخن می گفتند. و این خیلی عجیب است. اینکه هم مطالعه ی ادبیشان بالا بود (به نسبت انتظار ما از ایشان نه به نسبت خود ما! :-) هم ادب بحث را رعایت می کردند.

حسن رحیم پور ازغدی
مثلا وقتی می خواستند مبحثی انتقادی را درمورد انوری باز کنند هم بسیار مودبانه و با احترام به جایگاه بلند شاعری او، مطرح کردند. هم اینکه خود مبحث هم خیلی دقیق و بدیع بود و از آن فحش های تکراری که هر بچه-ژورنالیستی بلد است بار انوری کند نبود. امیدوارم متن کامل یا فیلم یا صوت کامل سخنانشان و همینطور متن کامل همه ی جلسات به زودی منتشر شود. چون گزارش های نصفه و نیمه ی خبرگزاری ها واقعا فقط به درد خودشان می خورد. با این حال ایشان هم مثل بسیاری دیگر از اهالی اندیشه، شعر معاصر را خوب پیش نرفتند. یک جاهایی از سخنانشان بی اینکه نامی از اخوان بیاورند در حق این شاعر همشهری شان کم لطفی کردند. همه شان همینطورند، از بسیاری از فیلسوفان و حکیمان روزگارمان _که تا شعر نیما بسیار خوب میفهمند اما از نیما به بعد اصلا نمی فهمند چه اتفاقی افتاده و گیج می شوند_ گرفته، تا فلان روحانی محبوب و معروف که خودم هم دوستش داشتم تا وقتی که در مراسم شب قدر کرسی نقد فروغ فرخزاد را برای آنهمه جمعیت هیئتی برگزار کرد و خیلی عذر میخواهم آنقدر پرت و پلا گفت که دیگر از چشم من یکی مثل اشک افتاد. باز دم استاد رحیم پور گرم که در یک جمع تخصصی آن هم بی آوردن نام شاعر نقدش را گفت. باز دم او گرم که یک انسان استثنائی ست. اما او هم اشتباه می کند. و این اشتباهات هیچ گاه پایانی ندارند. چون همیشه این اهالی اندیشه و دین و سیاست هستند که بالای منبرند و توی تلویزیون. شاعر همیشه پایین منبر است و پشت شیشه ی شفاف ِ جادوجعبه ی فرنگ آورده، هیچ وقت هیچکس نظر شاعر را در حوزه ی تخصصی خودش هم نمی پرسد. و همیشه همه با هر سطح دانش و مطالعه درمورد شعر اظهار نظر می کنند و گاه مثل آن روحانی فتوا هم می دهند. به قول آقای اسفندقه:
همه در امانند از دست شاعر
ولی شاعر از هیچکس در امان نیست
پر از نام های بزرگ است، دنیا
اگر نامی از شاعران، در میان نیست
در ِ خانه ی شاعران بی کلون است
کلانتر شمایید، شاعر کلان نیست
به دنیا و عقبی فرو می نیاید
سر شاعران وقف هیچ آستان نیست
صفحه ی به رنگ آسمان
در این اردو صحبت های دو نفر درباره ی وبلاگ این فقیر، بیش از دیگران برای من مایه ی شگفتی بود. اولی را که نمیگویم چون اصلا باورم نشده هنوز. دومی، سخنان مهران رجبی بود (البته نه آن بازیگر مشهور که همه دوستش داریم. بلکه این شاعر اراکی که همه دوستش داریم). وانگهی در حیاط، زیر سقف ِ آفتاب نشسته بودیم که آمد خیلی مرد و صریح زد ما را درب و داغان کرد. گفت: یعنی در وبلاگ دیگران هم که میدیدم «من» کامنتی گذاشته حرصم می گرفت که باز هم این حسن صنوبری! :-) . البته به خیر گذشت و گفت حالا که دیدمت بیشتر شناختمت و این حرفها و با هم دوست شدیم. ولی مسئله این است که من همیشه فکر می کردم آدمی در وبلاگ دلپذیرتر است تا در بیرون. یا لاقل به شخصه توانسته ام یک چهره ی آدم واری را از خودم بتراشم. اما مهران به من فهماند واژه هایم انقدر بدند که خود پلیدم پیششان فرشته ام. جل الخالق. ما را بگو زیر چه عبای پاره ای پنهان شده بودیم. نمی دانید وقتی نظر پیشینش را گفت چقدر از نوشته هایم، مخصوصا در کامنت ها خجالت کشیدم. خب آدم گاهی نمی فهمد. آدمیزاد، مثل نوجوان دوره ی بلوغ است که گاهی دوساعت برای یک بدبخت پرحرفی می کند و به نظر خودش خیلی طناز و بامزه است و بلند بلند می خندد و تازه یک ماه بعد در یک تنهایی عمیق می فهمد آن روز چقدر رفتارش بی مزه و زشت و جلف بوده است و آن طرف هم داشته تحملش می کرده. پناه بر خدا. آدمیزاد عین نوجوان است.
ولی خوب شد با هم دوست شدیم ها. با اینکه خیلی بدم می آید بیرونی اندرونی م و آدمهایشان با هم قاطی شوند. اما حالا می توانم یک وقت هایی از چشم او خودم را ببینم.
اتفاقا دیگر شاعر اراکی، برادر گازرانی یک عکس خیلی بامزه هم از من و آقای رجبی گرفت. عجیب است که این آقای گازرانی هم در عکاسی امتحانش را پس داد. هم در اختتامیه یک قرآن مجلسی اساسی خواند. اما من شعرش را نشنیدم هنوز.
صفحه ی تنبور
یا فص خودشناسی
یا فصل اصلی
تن تن تن ... جبرائیل با دست های پسر تماشاگر، روح را به جسم می خواند. روح می رود در خلسه و چرخ زنان زمزمه می کند:
من که مست از می جانم تنناها یاهو
فارغ از کون و مکانم تنناها یاهو
این بیت یا از سنایی بود یا از مولوی یا هردو. چه اینکه می دانیم آن بلایی که حافظ سر سعدی و سلمان و خواجو و خیالی و بقیه آورده (و بلای جمیل و زیبا و به جایی ست) را مولوی بیشتر و پیشتر سر سنایی این پدربزرگ شعر و عرفان و سرسلسله ی شاعر-عارفان آورده است. سهراب سپهری هم آنجا که می گوید: «عارفی را دیدم، بارش: تنناهایاهو» گمانم به همین بیت عرفانی ایقاعی اشاره دارد. کم کم یک ساز کوبه ای هم با تنبور همراه می شود که قربان ولیئیِ واقعی ِ ملموس ِ دست یافتنی ِ نشسته بر زمین می گوید: بس!

دکتر قربان ولیئی
در این پاراگراف پاسی از شب گذشته است. آن سوتر زیر آسمان پر ستاره ی اردوگاه که برعکس آسمان یک ستاره دار تهران (آن یک ستاره هم ستاره نیست ماهواره ی امید است یا چراغ برج میلاد) به انسان فرصت سیر و سلوک در رازهای آسمان و شگفتی آفرینش کهکشان را می دهد، بیشتر جماعت شاعران به نماز ایستاده اند. در این کنج حیاط، آقای محمود حبیبی کسبی (که صورت و هیبت ظاهری اش انسان را یاد سیرت و هیئت باطنی حمید درویشی می اندازد و) آن غزل «انسان امیر کشور تنهایی خود است» اش از بهترین غزل هایی ست که گفته شده است دارد می گوید: من با تنبور فلانی {چون از اساتید بزرگ تنبور هستند نام شان را نمی آورم} خیلی حال نمی کنم. قربان ولیئیِ واقعی هم این حرف را تایید می کند. (خب می دانیم که اینجا اردوی دوم است و به طرزی ناگهانی دکتر ولیئی و زهیر توکلی در اینجا هم، کلاس دارند و یادتان هست که من در اردوی اول ناراحت بودم چرا کلاس زهیر و ایشان را از دست دادم و می دانیم که وقتی قربان ولیئی واقعی را از نزدیک دیدم اولش دچار شگفت زدگی و گیجی بودم، و حالا که دیدم او هم مثل ما راه می رود و چای می خورد و چه و چها، خیلی سریع تصورم از او دارد به یک تعادلی می رسد. یعنی قربان ولیئی خیالی در قربان ولیئی واقعی به فنا می رسد. تا قربان ولیئی حقیقی چه باشد. اصلا بگذارید حالا که پرانتز را باز کردم کاملا بازش کنم. نگاه کنید. آدم هایی مثل من آدم های خطرناکی هستند. آدم هایی مثل من قدرت این را دارند که انقدر روی خوبی های یک نفر زوم کنند و انقدر خوبی های او را بفهمند، انقدر بفهمند، انقدر بفهمند، که او بت شود. ترسناکی ماجرا از اینجا شروع می شود که این بت بیچاره، بنده خدا ممکن است مرتکب مکروهی بشود. درست است که من خدایش کردم اما او که واقعا خدا نمی شود. و دقیقا با دیدن آن مکروه آن بت با همه ی عظمتش شکسته می شود. و نفرین نفرت شریان عشق را قطع می کند. این حالت، هم خوبی هایی دارد هم بدی هایی. اول از خوبی هایش: عموما پس از این دوره ی عشق و نفرت من به یک تعادلی می رسم و آن هنگام بهترین ِ شناسندگان هستم. واقعا آن هنگام بیش از هرکسی و حتی خود فرد بر خوبی ها و بدی هایش واقفم. از دیگر خوبی هایش این است که اگر موضوع ما یک «خیلی خوب ولی مغفول» یا «خیلی بد ولی مشهور» باشد، من در مرحله ی اول و دوم او را به تعادل می رسانم. مخصوصا اگر به جای انسان، شی یا مفهوم باشد خیلی خوب است. چون من نیروی جان بخشی به اشیا را دارم. و میتوانم بسیاری از مرداب ها را به جوشش و جریان بیاندازم. چه بسیار سنگ های ساکتی که از مشت من شهاب شدند و به کهکشانهای دیگر شلیک. و البته چه بسیار شهابانی که در حوض حسنلی چون سکه ای خموشیدند. دقیقا فضای «ناتائیل! بگذار عظمت در نگاه تو باشد نه در چیزی که به آن می نگری». که یک جورهایی هم افق است با «ما اکثر العبر و اقل الاعتبار» مولا(ع). و همینطور مبحث «دیده ی جان بین» حافظ. و بدی هایش: خب دوست عزیز! ممکن است هیچ وقت از مرحله زیبابینی فرصت نشود به مرحله ی زشت بینی برسم! آنگاه ممکن است یک آدم شارلاتان دوروی دروغگو را خدای خویش و دیگران بپندارم. یا لااقل نسبتم با او ناعادلانه باشد. مثلا مرید مردی، یا عاشق زنی بشوم که کلا یک هفته هم نیست که می شناسمش. این اتفاق برای هرکس بیفتد چیز مزخرفی ست. برای من وقتی یک مدت کوتاه موضوع را ببینم و بعد بین ما فاصله بیفتد چنین مسئله ای اتفاق می افتد. یعنی وقتی فرصت نشود به بدی هایش هم دقت کنم. یا مثلا اگر حس من با نفرت آغاز شود و بعد جدایی حاکم شود هم همینطور. ممکن است مدت های زیادی خیلی الکی از یک آدم خیلی خوب و شگرف بدم بیاید و واحسرتا اگر چنین بشود و شده باشد. مخصوصا اگر حس خام اولیه ام را با دیگرانی هم در میان بگذارم. البته به عنوان یک وبلاگ نویس معمولا آنقدر شعور دارم که تا به تعادلی نرسم یادداشتی ننویسم. یعنی لااقل در حوزه ی نوشتن میگذارم آدم ها در من ته نشین شوند. از دیگر بدی هایش: عدم تفاهم و هم زبانی با دیگران که حتی ممکن است دوست آدم باشند. هم حق با منست، چون خیلی دقت کرده ام به اینکه فلانی چه شخصیتی دارد و وجه خوبی یا بدیش چقدر پررنگ است، پس حق دارم درباره ی او شدید سخن بگویم. هم حق با همصحبت من است که باور نکند من اینهمه روی موضوع دقت کرده ام و اصلا لازم نبیند که کسی چنین دقتی بکند. که بیشتر حق با ایشان است. آدم فقط باید در فضائل مولاعلی (ع) اینهمه دقت کند. و پس از ایشان با یک نسبت خیلی خیلی کمتر روی خوبی های دیگران و بدی های خودش. اما من نمی توانم بدی های دیگران را وقتی به مرحله اش می رسم دقیق نبینم. اینها که گفتم دریافت هایم از بیماری ام بود که البته با کمی خوش بینی و به نفع خودم روایت شد. چون مدتیست دارم روی خودم کار می کنم. و مثلا به نظر خودم درمورد دکتر قربان ولیئی توانستم تقریبا از همان اول ها با تعادل پیش بروم. خب یک شاعر خاص است که باشد، از بهترین عارفانه سرایان معاصر است که باشد، یک غزل و مثنوی نشنیده و شگرف در اتاق ازش شنیدم که شنیده باشم. کلاسش یک کلاس عجیب و خلاقانه {تاهای خلاقیت} بود که بوده باشد. خدا که نیست. مولاعلی که نیست. هر بت که سجده بردمش آخر خدا شکست. یا علی برادر یا علی) حبیبی کسبی نظرش را گفت، دکتر ولیئی نظرش را گفت، عقربه ی سخن روی حسنلیِ در حال تفکر ایستاد و او را از پرانتز بیرون آورد. حالا من هم باید نظرم را راجع به تنبورِ فلانی (با نیت نامش را نمی آورم ها) بگویم تا هم عقربه تکانی بخورد هم اینکه قربان ولیئی واقعی فکر نکند جواب پرسشش مبنی بر گوش دادن و علاقه به تنبور را خالی بستم، پس گفتم: نظر من که مهم نیست، ولی یک بار که برای آقای میرشکاک قطعه ای از آلبوم جدید فلانی را گذاشتم ایشان هم گفت خیلی خوشش نمی آید و به نظرشان تنبور فلانی تکنیک زده است. عقربه حرکت کرد و روی حضرت مهدی نژاد ایستاد، ایشان هم نه زد نه خورد، وسط فصل تنبور گفت تار استاد لطفی. یک جمله ی حکیمانه هم گفت که الآن یادم نیست. ولی مهم این است که این مرد بزرگ، این شاعر، ناثر، طناز، سه تار نواز، و اخیرا تارنواز گرامی نباید وسط بحث تنبور بحث تار را راه می انداخت. گفت: «صوفی صاف آمدی تا مست بر صف ادعایشان بزنی | همه ی تارها غلاف شدند تا که تنبور را در آوردی» همین بیت مرا هم فی البداهه و نقیضتا برعکس کرد تحویلم داد. بس است دیگر. از هم نشینی با بزرگان و مهمانان ویژه خسته شدم. بروم با هم سن و سالهای خودم یک فوتبال دستی ببازم.
صفحه ی فوتبال دستی
یکی از سوالاتی که ذهن رضا وحیدزاده را مشغول کرده بود و آن را برای پر کردن روزنامه ی داخلی اردو از دیگران می پرسید این بود که : چه نسبت و تناسبی بین فوتبال دستی و شعر است. هرکس عموما به اندازه ی خرد خود پاسخ نسبتا احمقانه ای به این سوال می داد. من اما چون انسانی حکیم بودم سکوت کردم. اینجور سوال ها جواب ندارند. خب برادرجان مشخص است دیگر، ما هم در صفحه ی شعر و هم در صفحه ی فوتبال دستی به دنبال آزادی هستیم. به دنبال فراغت، رهایی، کیف، لذت. و اینجور مسائل. به خاطر همین تا شاعر جماعت از کلاس بیرون می زد می پرید طرف این مستطیل دسته دار. یک اعترافی هم بکنم: با اینکه همه فکر می کنند من یک قهرمان در رشته ی بدنسازی و یا برنده ی مدال پاراالمپیک شطرنج هستم، اما در حقیقت با ورزش بیگانه ام. و در ورزش هم مثل دیگر عرصه ها شکست خورده ام. پینگ پنگ تنها ورزشی ست که بلد هستم و دوست دارمش که چون روز اول از دکتر سیار 11 به 6 باختم دیگر بازی نکردم. سه چهار بار فوتبال دستی بازی کردم. که دوتایش را باختیم و یکی دوتا را هم بردیم. آن بار که بردیم یک طرف من و استاد امید مهدی نژاد بودیم و آن طرف سید محمد حسین حسینی و رضا وحید زاده که همه را برده بودند جز ما و از همان اول فاتح اندر حریف به ما نگاه می کردند. اما ما چون درویش بودیم و فره ی ایزدیمان از ایشان بیشتر بود به طرز شدیدی بردیمشان. آن دوبار هم که باختیم در مقابل تیم من و برادر مهدی نژاد، شاعران شهرکردی آقای محمد کاظمی نیا و گمانم همشهرکردیش داوود رحیمی بودند. که چون کاظمی نیا طلبه بود و فره ی ایزدیش بیشتر از درویشان، آنان پیروز شدند. اما ما بعده ها در اختتامیه ی اردو گفتیم بردیم. شما هم بگویید بردیم.

سید محمد جواد شرافت + محمد حسامی = جام حذفی
صفحه ی آخر
صفحات دفتر من به پایان رسید و فرصت نشد از جک های بیمزه و لپ های بامزه ی محمد صالحی پور مشهدی| یا شعرها و موهای پریشان محمد جواد پولادی بوشهری| یا سعید بابایی شاعر طناز و قصیده پرداز آذرباییجان شرقی که تنها کسی بود که (در واکنش به اینکه شماره ی خودم را حفظ نبودم و هرکه میخواستش می گفتم بیا با شماره ی من به موبایلت زنگ بزن) سعی کرد بسیار معلمانه و مهربانانه و بامزه با تکرار مقطع اعداد، کمکم کند تا شماره ام را حفظ کنم| یا برخورد ناگهانی ام با محمد رضا شمس و اشتراکاتمان که از سبیل و مرام درویشی شروع شد تا به علاقه به حاج ماشاالله و هم محلی بودنمان رسید و قرار شد مرا با خودش ببرد هیئتشان (هیئت یا زهرا)| یا همه ی بچه های شیرازی و خراسانی باحالی که با آنها (به خاطر غلبه شان از لحاظ جمعیت) به معاندت آشکار برخاستم| یا آشنایی با اتفاقی شگفت و دیگرگون به نام محمدرضا طهماسبی از دور| یا دست دادن از نزدیک با سید وحید سمنانی| یا تاکید دوباره بر با سبیل بهتر بودن رضا نیکوکار| یا دیدار دوباره (پس از آن دیدار کذایی) با آرش پورعلیزاده ی عاشق قهوه| یا شوخی مهیب استاد ناصر فیض در اختتامیه با علیرضا رجبعلی زاده| یا همسفریم با حضرت محدثی خراسانی و افتخار داشتن یک مصاحبت و مصاحبه ی طولانی و بی ضبط صوت با ایشان و پس از آن پر شدن خلاهای ذهنیم راجع به اتفاقات شعری سی سال اخیر| یا برادر از آب در آمدن یکی از شاعران یزدی اردوی اول با یکی از شاعران یزدی اردوی دوم وقتی داشتم با صادق صحبت می کردم از دور به راشد خدایی اشاره کردم که این پسره یک غزل خیلی باحال خواند که یک هو گفت: برادرم است خب، که گفتم:ئه! خوب شد بد وبیراهش نگفتم| یا سفر مجازی به راهیان نور و همه بسیجی بازی های کودکیم با گوشی محمد مهدی خدارحمی| یا تحمل جناب سعید بیابانکی قمی بازی های شاعر جوان قمی را| یا برائت جستن محمد غفاری به عنوان نماینده ی استان قم از قمی بازی های شاعر جوان قمی| یا با گوشی بازی کردن حضرت احمد علوی و محسن کاویانی آنجا که نباید! و شکارشان توسط دوربین حسنلی میرشکار| یا به هزار بدبختی قسمت همساده ی کلاه قرمزی را دیدن من و محمدرضا و سید محمدحسین در اتوبوس وقتی همه خواب بودند| یا اتفاق افتادن محسن رضوانی در آخرین شب اردو کنار پیتزا و حاج سعید| یا جاماندن دکتر سیار و تنی چند از یارانشان در کوه| یا اینکه آقای اسفندقه در اختتامیه ی اردوی اول دقیقا وقتی آمد که من رفتم و اصلا هم را ندیدیم| یا امیر یوسفی مقدم که فکر می کند و میگوید عمرا او را به یاد داشته باشم، ولی عمرا یادم برود چه بلایی سر چفیه ام آورد| یا ملاقات با سید مهدی شفیعی به عنوان مهمان ویژه ی اختتامیه و گم شدن حرف هایمان در ایستگاه مترو| یا هنوز شناختن جناب عباس عبدی مرا پس از سالها| یا پیشقراولی مجید سعدآبادی در کوه نوردی و ادعا داشتن او در این مورد مثل بقیه ی موارد| یا عینک آفتابی و تیپ بسیار جالب توجه حمیدرضا برقعی و احتمالا جالب تر شدن مسئله وقتی عکسهایش را نشان قمی جماعت بدهم| یا شهید پیامک باران من شدن علی رشیدی شیرازی پس از اردو| یا جای خالی محمد حسین نجفی و خیلی های دیگر| و خیلی اسم ها و حرف های دیگر.
پیامک
از اعضای هر دو دوره، هرکس اینجا را خواند و وبلاگ هم داشت آدرس وبلاگش را، و از اعضای غیر تهرانی دوره ی جدید آفتابگردان ها هم آدرس منزل و کد پستیشان را می خواهم. برایم ایمیل کنید یا کامنت خصوصی (البته عمومی هم باشد تاییدش نمی کنم) یا بهتر آنکه بهم تلفن بزنید و بگویید. آنها که شنیدند پیام حسن را به دیگران برسانند. می خواهم به رسم شاعران پیشین، مکاتبه ی کاغذ و قلمی را راه بیاندازیم. اگر خدا بخواهد و پایه باشید.
در ضمن: به زودی همه ی عکس های من و دیگر دوستان از اردو در سایت شهرستان ادب قرار خواهد گرفت ان شا الله.
مرتبط
مرگ موجود داخلی ست : گفت و گوی امید مهدی نژاد با محمد رمضانی فرخانی
صدایت بر گلوی دار، حلق آویز بادا عشق! تنها غزلی که فرخانی در اردو از خودش خواند
نمی توانم باور کنم دوره اول تمام شد: یادداشت محمد صادق خدایی درباره دوره نخست آفتابگردانها
خوابی که تعبیرش شد "من" تقریبا متفاوت با "من" پیشین: یادداشت محسن جعفری درباره دوره دوم آفتابگردانها
اینجا نخستین وبلاگ جدیام بود. بلاگفا که خراب شد، بخش عمدهای از مطالبم پاک شد. بخشی از مطالب پاک شده اینجا را توانستم بازیابی کنم و در یک «به رنگ آسمان» دیگر در «بیان» بارگزاری کنم. یک وبلاگ تازه هم با نام «در آن نیامده ایام» در بیان و اینستاگرام راه انداختم و هماکنون در آن حوالی مینویسم.