میانه ی میدان
سماع از بهر جان بیقرارست
سبک برجه! چه جای
انتظارست؟
مشین این جا تو با
اندیشه ی خویش
اگر مردی برو آن جا
که یارست
مگو باشد که او ما را
نخواهد
که مرد تشنه را با
این چه کارست
که پروانه نیندیشد ز
آتش
که جان عشق را اندیشه
عارست
چو مرد جنگ بانگ طبل
بشنید
در آن ساعت هزار اندر
هزارست
شنیدی طبل برکش زود
شمشیر
که جان تو غلاف
ذوالفقارست
بزن شمشیر و ملک عشق
بستان
که ملک عشق ملک
پایدارست
حسین کربلایی، آب
بگذار
که آب امروز تیغ
آبدارست
جلال الدین محمد بلخی
پینوشت : و این غزل شبیه است به آن دیگر غزل معروف مولوی : سماع آرام جان زندگان است
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۹/۰۸ ساعت 22:55 توسط من
|
اینجا نخستین وبلاگ جدیام بود. بلاگفا که خراب شد، بخش عمدهای از مطالبم پاک شد. بخشی از مطالب پاک شده اینجا را توانستم بازیابی کنم و در یک «به رنگ آسمان» دیگر در «بیان» بارگزاری کنم. یک وبلاگ تازه هم با نام «در آن نیامده ایام» در بیان و اینستاگرام راه انداختم و هماکنون در آن حوالی مینویسم.