22 بهمن 91


آدم وقتی تو تلویزیون فیلم ها ( یا تو سایت ها عکس ها [مثلا] ) ی هوایی 22 بهمن را می بیند می ماند چی کار کند. واقعا با این وضع باید چه کار کرد؟

تامل: فکر می کنم «خود خواهی» پایین ترین جایگاه و ادنی رتبه ی شخصیت انسانی است. نقطه ای که در طبیعت حیوانی آدمی وجود دارد.  هرگاه آدمی پا را از زمین طبیعت بیرون بگذارد، یک قدم به سرزمین حقیقت نزدیک شده است. منزل مقصود همان «حق خواهی» و «خدا خواهی» است. اما بین این صفر و صد هم، منازل و مواقف کثیری وجود دارد که شاید از «دیگر خواهی» شروع می شوند و به حقایقی مثل «وطن خواهی» می رسند. مهم این است که همه ی این خواسته ها وقتی ارزشمند و والا مرتبه هستند و انسان را به «خداخواهی» می رسانند که مقابل «خودخواهی» باشند، نه خدای ناکرده نوع پیشرفته ی آن. این بحث را همینجا ناتمام می گذارم!

الآن که این شعر میرزاده ی عشقی را مرور می کردم دیدم (هرچند استاد حتی در این شاهکارشان هم عیبی از خود به یادگار گذاشته اند. ولو به عنوان امضای هنری. چه اینکه در بیت هشتم از هول طنطنه ی زبانی در دیگ ایراد نحوی فرو افتاده اند، اما از این مباحث گذشته) این اثر واقعا یک غزل شاهکار است. یک شعر بی تاریخ و فرا زمانی. مخصوصا مطلعش، که می تواند تا همیشه ورد زبان کسانی باشد که درد وطن دارند. و چقدر جالب است که در چنین شعر ملی و حماسی و ایران دوستانه ای، دو بیت آخر از بزرگ شاعر ایران زمین، خواجه شمس الدین محمد حافظ تضمین شده است:



خاکم به سر، ز غصه به سر خاک اگر کنم
خاکِ وطن که رفت چه خاکی به سر کنم؟

آوَخ کلاه نیست وطن، تا که از سرم
برداشتند، فکر کلاهی دگر کنم

مرد آن بود که این کلهش بر سر است و من
نامردم ار که بی کله آنی بسر کنم

من آن نیم که یکسره تدبیر مملکت
تسلیم هرزه گردِ قضا و قدر کنم

زیر و زبر اگر نکنی خاکِ خصم ما
ای چرخ! زیر و روی تو، زیر و زبر کنم

جائیست آرزوی من، ار من به آن رسم
از روی نعش لشکر دشمن گذر کنم

هر آنچه می کنی بکن ای دشمن قوی!
من نیز اگر قوی شدم از تو بتر کنم

من آن نیم به مرگ طبیعی شوم هلاک
وین کاسه خون، به بستر راحت هدر کنم

معشوق « عشقی » ای وطن، ای عشق پاک من!
ای آنکه ذکر عشق  تو شام و سحر کنم :

« عشقت نه سرسری است که از سر بدر شود »
« مهرت نه عارضیست که جای دگر کنم »

« عشق تو در وجودم و مهر تو در دلم »
« با شیر اندرون شد و با جان بدر کنم »