براي همه ي دلهاي بزرگ ، كه دنيايي درد در خود دارند

در گوشه اي نشسته و در خود فسرده ايم
آرام و ساكتيم وليكن نمرده ايم

بازي روزگار ببين در قمار عشق
صد بار جر زديم و يكي هم نبرده ايم

چون چشمه ايم در گذر از چشم مردمان
ما آبروي خويش به دريا سپرده ايم

آتشفشان خامش و در خود خزيده ايم
با دست درد خون دل خويش خورده ايم

بر حرف عشق و صحبت دل در تمام شهر
دستي نبود يار ، اگر پا فشرده ايم

تسبيح موج گفت كه در اين هزار سال
هر روز را به دانه ي اشكي شمرده ايم


فقير