تسبيح

براي همه ي دلهاي بزرگ ، كه دنيايي درد در خود دارند
در گوشه اي نشسته و در خود فسرده ايم
آرام و ساكتيم وليكن نمرده ايم
بازي روزگار ببين در قمار عشق
صد بار جر زديم و يكي هم نبرده ايم
چون چشمه ايم در گذر از چشم مردمان
ما آبروي خويش به دريا سپرده ايم
آتشفشان خامش و در خود خزيده ايم
با دست درد خون دل خويش خورده ايم
بر حرف عشق و صحبت دل در تمام شهر
دستي نبود يار ، اگر پا فشرده ايم
تسبيح موج گفت كه در اين هزار سال
هر روز را به دانه ي اشكي شمرده ايم
فقير
+ نوشته شده در ۱۳۸۷/۱۱/۱۶ ساعت 19:1 توسط من
|
اینجا نخستین وبلاگ جدیام بود. بلاگفا که خراب شد، بخش عمدهای از مطالبم پاک شد. بخشی از مطالب پاک شده اینجا را توانستم بازیابی کنم و در یک «به رنگ آسمان» دیگر در «بیان» بارگزاری کنم. یک وبلاگ تازه هم با نام «در آن نیامده ایام» در بیان و اینستاگرام راه انداختم و هماکنون در آن حوالی مینویسم.