آه از آن دم که زند طعنه به شیخی، شابی
وای اگر ضارب «رستم» بشود «سهراب»ی

چنگ بر چهره ی درویش؟ چه ضرب شستی!
هجوِ فرزانه‌ی دوران؟ چه هَجای نابی!

با غضب، در دل شب رو به کجا می‌تازی؟
رهنمای تو مبادا که شود شب تابی

سببی هست تو را _گر غضبی هست تو را_؟
جمع کردی تو برای سفرت اسبابی؟

باز دعواست؟ بگو تا که بیایم من هم
که به بانگ تو زنم ضربه‌ای و مضرابی

این همه تیغ و قمه، این همه لعن و طعنه
این همه واژه‌ی برّان ... تو مگر قصابی؟

«قزوه» چل سال خودش نوحه‌ی زهرا(س) گفته
نیست شایسته‌ی یک شیعه چنین القابی

آن همه نوحه سرود و تو ندیدی جز این؟
عکس، محتاجِ تماشاست، تو محوِ قابی؟

من به فتوای قلندر زده‌ام بر لب مُهر
تو به فتوای که بر حد زدنِ طلّابی؟

هجو هم _ما که شنیدیم_ حسابی دارد
حق هر خانه بود رخصت و دقّ‌البابی

باب اول بُوَد از غیر نهان بودنِ شعر
عجب از توست که بیگانه ی این ابوابی

تا که در منظرِ دشمن بزنی بر سر دوست
پیش چشمانِ بهایی بگشایی بابی

پیر و پروا که نداریم من و تو انگار!
نه امیری نه امامی نه شهی نه بابی

ای زده تکیه به تختِ غزل از نخوت و کبر!
هوش! از خویش برون آی! هلا! هی! خوابی؟

پیش‌تر زان که شما هجو بفرمایید، او
چامه ی خویش دگر کرد برادر! خوابی؟

یا که در دینِ شما کفر به جا می‌ماند
توبه هرچند کند نزدِ خدا توّابی؟

او خودش سینه زن و گریه کنِ ارباب است
تو اگر سینه زن و گریه کنِ اربابی

در طریقِ علوی تهمت و بدگویی نیست
خرقه از میرِ عرب داری اگر اَعرابی!

«خلق یکسر بتر از کژدم و مارستی» هان!
گوشه ای گیر که از کانِ لباب البابی

وسوسه‌یْ جمع مبادا که به جانْت افتاده است؟
من بر اینم که تو اهل حرم و محرابی


من بر آنم که تو از خیلِ جهالت دوری
من بر آنم که تو از زمره ی استحبابی


***

مثلِ من، شاعرِ لاتِ قمه زن بسیار است
تو بیا شاعرِ ارباب بمان، سهرابی!


یک: ...

دو: من دیشب واقعاً از شنیدن هجو آقای سهرابی تعجب کردم. چه اینکه از همان زمانی که با ایشان در کلاس‌های استاد امیری اسفندقه آشنا شدم تاکنون بسیار ایشان را دوست و محترم می‌داشتم و می‌دارم. باری خدا هدایت کند آن‌هایی را که به خاطر هوای نفس و «خود شیعه ی کامل نمایی» اهل ولاء و هیئتی‌ها را مقابل هم قرار می‌دهند. این ابیات هم اخوانیه ای ست که سحری بعد از نماز صبح نوشتم خدمت حاج محمدآقا و بعضی ابیات و واژه‌هایش مستقیماً به ابیات و واژه‌های ایشان اشاره دارند. که اگر نبود هجوشان، ایشان را برای اخوانیه در حد «برادر» خود تنزل نمی‌دادم. بالأخره آقای سهرابی با آن همه سن و سواد و طبع شاعری دست کم جای عموی ما بودند.

سه: درباره اصل فتنه قبلاً یک یادداشت نوشته‌ام. ولی به خود آن هجو پیوند نمیدهم.

و صل الله علی محمد و آل محمد.