در من نبود حوصله‌ی فصل دیگرش
از ابتدای قصه پریدم به آخرش

این داستان که تازه شنیدی، رفیق جان
دنیاست، با حکایتِ تلخِ مکررش

سر آن قدر بریده ز نوعِ بشر که هست
دریای خون و نیست ولی سیری آورش

با صد هزار چشم به ما می‌کند نگاه
با صد هزار مردمِ در خون شناورش

زیتون نداشت هیچ برایم شگون نداشت
سجیل بود مژده‌ی سبزِ کبوترش

گفتند که چنین و چنان بود و در جنان ...
گفتم درست، اولش این بود؛ آخرش؟

با خوب‌ها چه کرد که با ما چنان کند ؟
بر مهترش چه داد که حالا به کهترش؟

اینجا سر حسین(ع) جدا می‌شود ز تن
اینجا تن حسین(ع) جدا مانده از سرش

اینجا نگین خلقت افتاد از رکاب
بر حیدرش(ع) چه رفت که حالا به قنبرش؟

گفتند «حکمتی ست در آنها»، قبول، لیک
هیچ این زمانه حکمت هم می‌شود سرش؟

هیچ این زمانه حکم  خدا می‌کند قبول؟
هیچ این زمانه روز جزا هست باورش؟

من ملعبه نمی‌شوم اینجا حماروار
در انتظار شعبده بازانِ دیگرش

چون قصه ی عروسک چوبین که با فسون
کردند از متابعت نفسِ دون، خرش


***

گفتند گنج و بود لجن، ما نخواستیم
دنیا برای چاه کنِ زودباورش