وقتی نظامی می‌خوانم همه چیز یادم می‌رود. غم، مشکلات، اینکه الآن سوار اتوبوسم، اینکه مراقب باشم شماره تلفن دوست قدیمی‌ام که بعد از چند سال جلوی آقا رمضون پیدایش کردم را گم نکنم، و همچنین دیگر شاعران بزرگ و علاقه‌ام به ایشان را. نگاه کنید این حرف را کسی دارد می‌گوید که خودش برای خودش به اندازه کافی شاعر محبوب دارد و آن قدر هم دارد که هیچ‌وقت کار به نظامی نمی‌رسید. همیشه مجبور بودم آخرش نام نظامی را جزو «شاعران مورد احترام» (یعنی همان «دیپلم افتخار») بنویسم. آن چنانکه اگر از من می‌پرسیدید بهترین شاعر کیست می‌گفتم حافظ. ولی داستان اینجا تمام نمی‌شد، من مثل جشنواره فجر یک عالم سیمرغ بلورین دیگر هم دارم که در جشنواره علاقه مندی‌هایم به هرکس چیزی برسد و عدالت فرونماند. یعنی اگر حافظ سیمرغ «بهترین شاعر» را از آن خود می‌کرد، مولوی هم می‌شد «شاعرترین شاعر»، باباطاهر می‌شد سراینده «شعرترین شعرها»، سنایی می‌شد ذاتِ ادبیات فارسی (و به همین اعتبار به ادبیات پارسی می‌گفتم «ادبیات سنایی»)، فردوسی می‌شد «ایرانی ترین هنرمند» و سعدی هم «کامل ترین شاعر». چه اینکه من از آن سه فریق همیشه بیزارم: یکی آنان که فقط یک شاعر را دوست دارند؛ دوم آنان که نمی‌توانند هیچ شاعری را دوست داشته باشند. اصلاً «شاعر محبوب» ندارند و صرفاً طرفدار خودشانند؛ سوم آنان که می‌گویند همه خوب‌اند! یعنی بگویی حافظ، می‌گوید «خیلی دوستش دارم» بگویی سعدی، می‌گوید « این را هم خیلی دوست دارم» بگویی فرج رونی، عَمعق بخارایی، اثیرالدین اخسیکتی، بُسحاق اطعمه ... می‌گوید «اتفاقاً این ها را هم خیلی دوست دارم!». یعنی این آدم‌هایی که اصلاً قدرت تمیز ندارند و آدم به صداقت دوست داشتنشان شک می‌کند. من می‌گویم آدم می‌تواند چند شاعر محبوب داشته باشد ولی در همین‌ها، هم تشکیک و رتبه‌بندی وجود داشته باشد، هم تشخیص و طبقه‌بندی (باری به جز شعر در موضوعات دیگر سلیقه‌ای هم چنین است بحث ما و آن سه فریق). حالا از بحث اصلی دور نشویم: داشتم می‌گفتم وقتی نظامی می‌خوانم همه چیز یادم می‌رود، همه‌شان از یادم می‌روند: حافظ، مولوی، سنایی، باباطاهر، فردوسی، ناصر خسرو، خاقانی، بیدل، سعدی، اخوان ثالث، شهریار و ... (این ها را که نام بردم محبوب هایم بودندها) . فکر کنم اخیراً خودم هم دارم شبیه گروه اولی‌ها می‌شوم. یعنی به مرور زمان به این نتیجه برسم که فقط یک شاعر محبوب دارم و آن هم نظامی است.

واقعاً همان طور که خودش یک جا اعتراف کرده:

سِحرِ حلالم سَحَری قوت شد
نَسخ کُنِ نسخه‌ی هاروت شد

این آدم اصلاً شعر نمی‌گوید، جادوگری می‌کند. اینکه کلاً آدم‌هایی مثل خاقانی و نظامی آدم‌هایی عجیب و خاص و تافته جدا بافته‌اند به کنار، نظامی را هیچ رقمه نمی‌شود تحلیل کرد. آخر تو چطوری این واژه‌ها را کنار هم چیدی؟ و چطور بعد این همه شکوه و این همه قرن هنوز فروتن و گمنام؟

تازه بعد از اینکه می‌رسد به جایگاهِ

شعر، به من صومعه بنیاد شد
شاعری از مصطبه آزاد شد

می‌گوید:

سرخ گلی غنچه مثالم هنوز
منتظر باد شمالم هنوز

اگر این همه، تازه دورانِ غنچگی و نوجوانی‌ات بود پس دوران شکوفایی و برنایی‌ات چه می‌خواست باشد؟! کاش عمر بیهوده‌ی همچو منی نبود و عمر درخشان تو بلند تر می‌بود تا تاریخِ هنر بیش از پیش از درک علوّ شعر در این سرزمین متحیر بماند. آخر شاعر کهن و این مقدار ساختارگرایی و ساختار فهمی؟ آخر شاعر این قدر پاکیزه و واژه‌هایش این قدر شسته رفته ؟  آخر آدم این قدر متبحر در توصیفات عاشقانه و درعین‌حال مستغرق در توحید و حمد کردگار؟

البته معلوم است او در کارِ دل متحملِ رنج بزرگی در زندگی شخصی‌اش بوده است:

کوش کزان شمع، به داغی رسی
تا چو نظامی به چراغی رسی

و البته حتماً دعاهای زیادش هم در کنار نبوغ و دانش و عشق و تمرین و دقت و خلوص و زهد و مراقبت، بسیار موثر افتاده:

ای سخنت مُهر زبان‌های ما
بوی تو جان داروی جان‌های ما

دورِ سخا را به تمامی رسان
ختمِ سخن را به نظامی رسان



توضیح: ابیات همه از ابتدای «مخزن الاسرار» اند.