ماه مهر و مهربانی

باز آمد بوي ماه مدرسه
بوي بازي هاي راه مدرسه
بوي ماه مهر، ماه مهربان
بوي خورشيد پگاه مدرسه
از ميان کوچه هاي خستگي
مي گريزم در پناه مدرسه
باز مي بينم ز شوق بچه ها
اشتياقي در نگاه مدرسه
زنگ تفريح و هياهوي نشاط
خنده هاي قاه قاه مدرسه
باز بوي باغ را خواهم شنيد
از سرود صبح گاه مدرسه
روز اول لاله اي خواهم کشيد
سرخ، بر تخته سياه مدرسه
بوي بازي هاي راه مدرسه
بوي ماه مهر، ماه مهربان
بوي خورشيد پگاه مدرسه
از ميان کوچه هاي خستگي
مي گريزم در پناه مدرسه
باز مي بينم ز شوق بچه ها
اشتياقي در نگاه مدرسه
زنگ تفريح و هياهوي نشاط
خنده هاي قاه قاه مدرسه
باز بوي باغ را خواهم شنيد
از سرود صبح گاه مدرسه
روز اول لاله اي خواهم کشيد
سرخ، بر تخته سياه مدرسه
(مرحوم قيصر امين پور)
روزهاي اول مهر براي هركسي يادآور يك حال و هوا و يا خاطرات خاصيه . براي من كه هميشه پر بوده از احساسات متضاد ، بيم و اميد ، ترس و شوق ، ناراحتي و شادي ... مخصوصا تو دوره دبستان ، از ديدن بعضي از هم كلاسي ها و معلم ها خيلي خوشحال مي شدم و از ديدن بعضي ها خيلي ناراحت ... در هر صورت من هم مثل شما دیگه بزرگ شدم ، همه ي اون استرس هاي شب هاي تكاليف تمام نشدني و حل تمرينهاي پيچيده و .... و همينطور همه ي اون دوستي هاي بي آلايش و ماجراجويي هاي بچگانه و يواشكي ، تمام شد . تمام .

منزلشان هم نزديك منزل ما بود ، دوتا كوچه آن طرف تر ، يعني روبروي بقالي حميد آقا ! چند وقت يك بار مجلس ختم صلوات مي گرفت ، از اون مجلس ها فقط تسبيح و شكلات و خنديدنش را يادم مانده ...
خدا رحمتش كند ، پير مرد تقريبا چهار سال پيش از دنيا رفت ... تو باغ طوطي(قبرستاني در مجاور حضرت حضرت عبدالعظيم) دفنش كردند (كرديم!) دو سه تا قبر آن طرف تر از قبر پدربزرگ و مادر بزرگم ، يادم مي آيد كلي آدم عجيب غريب سر مزارش آمده بودند از سردار صفوي تا محمد اصفهاني تا من ! (تازه رهبر هم برايش پيام داده بود!)

فكر كنم بچه هاي موتلفه _كه من جزوشون نيستم_ كتابي هم به اسم "پيرمردها" برايش منتشر كردند(متن زير هم يك تيكه از متن كتابه که از قضا شبيه متن ما شده !) :
پیراهن
بلندی که روی شلوار بود، عرقچین، ریش سفید بلند و مرتبی که نشان پیری بود،
خورجین سفید رنگی که همیشه پر از جایزه و عکس و کتاب و دفتر نو بود و حاج
آقا "کیف سامسونت"! صدایش می کرد. عصای قهوه ای چوبی که اسمش را گذاشته
بود "عصای موسی" و یک عالمه "مردهای آینده" که دورش بودند. این اولین
تصویری است که هرکس از حاج آقا در ذهن دارد....
كجايي ؟!

اين هم ظاهرا منم ديگه ! حسنك ! ...(از اين حيوونا فقط دو سه تا مرغ برام مونده!) ...آقا براي چي اسم اين شخصيت هاي داستاني ما همشون حسنه ؟
به جز حسنك و حسن كچل و حسني ، چندتا حسن ديگه هم بودن الآن يادم نيست...
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۷/۰۴ ساعت 3:53 توسط من
|
اینجا نخستین وبلاگ جدیام بود. بلاگفا که خراب شد، بخش عمدهای از مطالبم پاک شد. بخشی از مطالب پاک شده اینجا را توانستم بازیابی کنم و در یک «به رنگ آسمان» دیگر در «بیان» بارگزاری کنم. یک وبلاگ تازه هم با نام «در آن نیامده ایام» در بیان و اینستاگرام راه انداختم و هماکنون در آن حوالی مینویسم.