jose saramago

jose saramago

دو هفته  پیش ،  در گیر و دار جام جهانی ، وقتی  پرتغال ،‌ هفت بار دروازه ی کره ی شمالی را لرزاند ،  ژوزه ساراماگو از دنیا رفت .

می دانم برای بسیاری از مردم دنیا ، تماشای دریبل های کریس رونالدو و  آن ستاره  پرتغالی که بدنش را با بوم نقاشی اشتباه گرفته بود – الان اسمش یادم نمانده – جالب تر است از این که کتاب های نویسنده ی پرتغالی را بخوانند .

حتی برای خود مردم پرتغال هم چندان فرقی نمی کند که ساراماگو زنده باشد یا نه . خب او که در جزیره ی اسپانیایی لانزاروت زندگی می کرد و نه در لیسبون . چون از سال 1993  کشورش را به نشانه ی اعتراض به سانسور رمانش ترک کرده بود و با همسر اسپانیای اش  پیلار دل ریو که کتاب هایش را به اسپانیایی ترجمه می کرد ، روزگار می گذراند .  

قبول دارم  میان این ژوزه و ژوزه ای  که قرار است  با پالتوی خاکستری روی نیمکت رئال بنشیند ، فرق بسیاری ست اما حقیقت این است که هر دوی آنها آقای خاص هستند .

یکی در دنیای فوتبال و دیگری در دنیای ادبیات .

ساراماگوی 87 ساله برای پرتغالی ها افتخار بیشتری به دست آورد اما در روزگار ما فوتبال آن چنان در گوشه وکنار زندگی ها سرک کشیده که بسیاری را جادو کرده . برای همین ژوزه مورینیو ، تکه ی بزرگ تری از سلول های خاکستری هم وطنانش را مال خود کرده .

نمی خواهم میان ادبیات و فوتبال یکی را انتخاب کنم چون هر دو برایم مهم هستند . فقط می خواهم بدانم شما چه فکر می کنید درباره ی انسان هایی که هر یک به شکلی  روی زندگی مردم تاثیر می گذارند .

ساراماگو از آن آدم های عجیب روزگار ما بود .  هرچند نویسنده ی پرکاری بود و شعر و نمایشنامه و داستان های زیادی نوشته بود اما مهم ترین آثارش را از 60 سالگی به بعد چاپ کرد و 76 ساله بود که نوبل ادبیات گرفت .

ژوزه ساراماگو

بیشتر ما ایرانی ها او را با رمان " کوری "  شناختیم .رمانی عجیب و کاملن استعاری !

خود من از خواندن این رمان شگفت زده شدم . برای این که فکر نمی کردم انسان ها فقط به خاطر از دست دادن بینایی شان تا این اندازه به حیوان ها نزدیک شوند . شاید هم بدتر . همان " بل هم اظل " که در  قران آمده .

اما حالا که چند سال از خواندن کوری گذشته می فهمم ، ساراماگو ، کاشف بزرگی بوده . کاشف نیروهای خفته در هزارتوی قلب آدمی که با تلنگری بیدار می شود .

 

بعدها کتاب کوچکی خواندم از این نویسنده که درباره ی یک جزیره ی کوچک ناشناخته بود . یادم است که از آن کتاب کوچک جمله های زیادی را یادداشت کردم .

از این حرفش خیلی خوشم آمد که گفته بود :

" اگر از خویشتن خویش بیرون نیایی ، هرگز کشف نخواهی کرد که  هستی "

در همان کتاب درباره ی سرنوشت این طور حرف می زند  :

" درست پشت سر ماست . درست در لحظه ای که ما تازه شروع کرده ایم به گله کردن از سرنوشت خود ، او دستش را برای کمک کردن به شانه ی ما گذاشته است و همین برای ما کافی است .  "

ساراماگو ، یک نویسنده ی کاملن سیاسی بود. یک کمونیست دو آتشه که هرگز دست از مرامش نکشید . می گفت چیزی به اسم دموکراسی وجود ندارد .

" این جمله ی قدیمی که می گوید دموکراسی ،‌ حکومت مردم بر مردم و برای مردم ، تبدیل شده است به حکومت ثروتمندان بر ثروتمندان و برای ثروتمندان . "

کتاب مهم دیگر ساراماگو که گمانم به فارسی هم ترجمه شده است ، " بینایی " ست . عده ای می گویند این کتاب ادامه ی کوری ست اما خود نویسنده چنین نظری ندارد . یعنی در آغاز نوشتن چنین قصدی نداشته اما شاید برخی این طور فکر کنند .

بینایی یک کتاب کاملن سیاسی ست درباره ی  انتخابات شورای شهر در یک سرزمین خیالی با مردمی که 80 درصد رای هایی که به صندوق می اندازند ، سفید است .

ساراماگو 

حرف زدن درباره ی آقای خاص ادبیات ، آسان نیست اما لذت بخش است . با این حال قرار نیست من این جا رساله ی دکترایم را بنویسم . پرتغال هم که حذف شد از جام جهانی . پس فعلن بروید ، ‌یکی از کتاب های ساراماگو را بخوانید تا بعد .


پ ن : به رسم حفظ امانت بگویم که منابع این مطلب روزنامه های " لوموند " و " آبزرور " بودند .