تصوف و تصنیف
ما مست شراب جان فزاییم
سرخوش ز مِی ِگره گشاییم
در کنج شرابخانه گنجی است
ما طالب گنج کنجهاییم
آنها که هوای می ندارند
زنهار گمان مبر که ماییم
هر جا که صراحیی ز جامی است
گر جان طلبد درآ درآییم
تا حاصل ما ز می درآید
برداشته دست در دعاییم
تا ما گل روی دوست دیدیم
چون بلبل مست می سراییم
ما گوهر نور ذات پاکیم
روشن سخنی است می نماییم:
ما صوفی صفه ی صفاییم
بیخود ز خودیم و از خداییم
ساقی سخن از می مغان گفت
دل چون بشنید ترک جان گفت
یک جرعه می و هزار معنی
از عشق به گوش عاشقان گفت
وز گردش جام حسن ساقی
با ما غم و شادی جهان گفت
نارسته هنوز دارِ منصور
عشق آمد و عقل را روان گفت
دوش از سر بیخودی و مستی
پیرم سخن از می نهان گفت
دل چون بشنید نام می را
میخواست به رغم صوفیان گفت:
ما صوفی صفه ی صفاییم
بیخود ز خودیم و از خداییم
ساقی بشکن خمار جان را
دریاب حیات جاودان را
کین یک دو سه روز عمر باقی است
از دست مده می مغان را
وان دم که تهی شود صراحی
بفروش به جرعهای جهان را
در فصل بهار و موسم گل
بی عشق مدار عاشقان را
ای آنکه نخواندهای تو هرگز
از لوح درون خط روان را
فردا که بپرسش اندر آرند
در مجلس حشر صوفیان را
ما مست شراب جام ساقی
گوییم حدیث این بیان را:
ما صوفی صفه ی صفاییم
بیخود ز خودیم و از خداییم
ای دلبر ماهروی طناز
برقع ز جمال خود برانداز
تا دیده ز پرتو جمالت
چون جام جهان نما کنم باز
ما زنده به بوی جام عشقیم
در مجلس عاشقان جانباز
با طوطی عقل خویش همدم
با بلبل عشق خود هم آواز
ای بلبل خوش نوا سرودی
آهنگ حجاز گیر و اهواز
با عود بسان عود می سوز
با چنگ بساز و چنگ میساز
چون نیست درین زمانه ما را
با صوفی بیصفا دمی راز:
ما صوفی صفه ی صفاییم
بیخود ز خودیم و از خداییم
دوش از سر خم صدا برآمد
جوش از می جانفزا برآمد
زان جوش به گوش خاک در دهر
نی رست و به صد نوا برآمد
در حوصلهٔ جهان نگنجد
چون گنج ز کنجها برآمد
حقا که ز قدرت همو بود
کاژدر شد و از عصا برآمد
ای رند شرابخواره امروز
می ده که ز می صفا برآمد
چندان که تو شرح عشق کردی
گرد تو ز گرد ما برآمد
شکرانهٔ آنکه صوفی امروز
خود را شد و از خدا برآمد
ما صوفی صفه ی صفاییم
بیخود ز خودیم و از خداییم
زین پیش که از جهان پرغم
جستیم وفا نشد مسلم
چون ملکت جم نماند جاوید
می نوش به یاد ملکت جم
ای آنکه نگشته است خالی
از سینه ی من غم تو یکدم
بازآ که در آرزوی رویت
تدبیر دل رمیده کردم
گفتم به طبیب درد خود را
دردم چو طبیب دید در دم
بنوشت به خون دل جوابی
وان نیز به صبر کرد مرهم
بنشینی اگر مجال داری
بر خاک درش شبی چو شبنم
ای بیدل اگر تو دست یابی
بر گوی به ساکنان محرم:
ما صوفی صفه ی صفاییم
بی خود ز خودیم و از خداییم
ای بلبل خوشنوا فغان کن
عید است نوای عاشقان کن
چون سبزه ز خاک سر برآورد
ترک دل و برگ بوستان کن
بالشت ز سنبل و سمن ساز
وز برگ بنفشه سایبان کن
چون لاله ز سر کله بینداز
سرخوش شو و دست در میان کن
بردار سفینه ی غزل را
وز هر ورقی گلی نشان کن
صد گوهر معنی ار توانی
در گوش حریف نکتهدان کن
وان دم که رسی به شعر عطار
در مجلس عاشقان روان کن
ما صوفی صفه ی صفاییم
بی خود ز خودیم و از خداییم
عطار نیشابوری
در اینکه ریشه ی تصوف و صوفی به کجا می رسد نظرات گوناگون و اختلافات حل نشدنی بسیاری ست که بیش از همه ابونصر سراج طوسی عارف قرن چهارم و شیخ اشراق فیلسوف شهیر قرن ششم به آن پرداخته اند و شاید این شاعر قرن هفتم یعنی حضرت فریدالدین عطار نیشابوری آثار آنان را خوانده بوده است که سرانجام واژه ی صوفی را اینقدر زیبا و موزیکال به خانقاه شعر دعوت کرده. اگر بخواهم به طور خیلی خلاصه شما را در جریان آن دعواها قرار بدهم: گروهی معتقد بودند که این اصطلاح به پیش از اسلام برمی گردد، گروهی به زمان حیات رسول الله (ص) اعتقاد داشتند و گروهی هم پس از وفات ایشان. گروه اول بیشتر مدافع این بودند که صوفی و تصوف از «صوف» عربی به معنای پشم گرفته شده است و بدین سبب که این جماعت لباس پشمینه می پوشیدند. گروهی که معتقد به آمدن این کلمه از زمان اسلام بودند می گفتند ریشه ی صوفی به «اصحاب صُفّه» می رسد (عده ای از مسلمانان که جدا از مردم، بی زن و فرزند و در فقر زندگی می کردند) و گروه سوم که عموما معتقد بودند این اصطلاح به بعد از رحلت پیامبر یعنی قرن دوم هجری و زمان پیدایش خود این جماعت برمی گردد بیشتر طرفدار نظریه ای بودند که ریشه ی صوفی را غیر عربی، یعنی ایرانی یا یونانی و بر گرفته از «سوفیا» (به معنای دانش) عنوان می کرد.

بند آخر ترجیع بند عطار با تصنیفی به آهنگسازی حسین عمومی در آلبوم آوای بهار اجرا شده است. نام تصنیف هم همان آوای بهار است. بسیار هم قشنگ. البته ظاهرا این آلبوم فقط در خارج از ایران منتشر شده است و این تصنیفش استثنائا در سایت ایشان قابل دریافت است. (لازم به توضیح است که در عالم موسیقی دو تا حسین عمومی داریم که هر دو هم "دکتر حسین عمومی" هستند و هر دو هم اصفهانی و پیروی مکتب اصفهان. یکی همین آقای آهنگساز و متخصص ساز نی است که خارج از ایران زندگی می کند گمانم. دیگری متخصص در آواز بود که سال 84 از دنیا رفت.)
بعد از این ترجیع بند معروفِ عطار ، ترکیب زیبا و موسیقاییِ «صوفی ِ صفه ی صفا» باز هم در شعر شاعران تکرار شد. یکی از قابل اعتنا ترین و زیبا ترین شعرهایی که این ترکیبِ درخشان را در خود جای داده است و بی این ترکیب هم از نظر ساختار برای خودش اثر بسیار ارزشمندی ست این رباعی شیخ بهایی است :
گفتیم مگر «که اولیاییم»، نهایم
یا «صوفی صفه ی صفاییم»، نهایم
آراسته ظاهریم و باطن نه چنان
القصه، چنانکه مینماییم، نهایم
ریزنویس: پست قبلی را من ننوشته و نگذاشته بودم که بعضی دوستان مرا مورد خطاب یا عتاب قرار دادند. (خودم که نمی نویسم حسن صنوبری امتحان "دارد") و این پست بیشتر یک ســــــــلام بلند است به دنیای وبلاگ نویسی و وبلاگ نویسان و کلا همه ی آدم های جهان بالاخص دوستان و دشمنان. و همچنین عذرخواهی بابت سوتفاهمات احتمالی.... به قول شاعر سپیدی کی حال دارد توضیح بدهد آنهمه را و تازه اگر هم حال داشت کی حال دارد بخواند اینهمه را. پس سخن کوتاه باید.
اینجا نخستین وبلاگ جدیام بود. بلاگفا که خراب شد، بخش عمدهای از مطالبم پاک شد. بخشی از مطالب پاک شده اینجا را توانستم بازیابی کنم و در یک «به رنگ آسمان» دیگر در «بیان» بارگزاری کنم. یک وبلاگ تازه هم با نام «در آن نیامده ایام» در بیان و اینستاگرام راه انداختم و هماکنون در آن حوالی مینویسم.