آهای عشق! بیا و مرا به خود مگذار
که روزهای جوانی نمی شود تکرار

بیا بیا و رهایم کن از روایت رنج
بیا بیا که نمانم به زیر این آوار

شکسته ام به خدا مثل قلب آینه ای
که مانده است در او آرزوی یک دیدار

به یک نگاه غم انگیز، می روم از خویش
چه حاجت است به سوز نی و صدای سه تار؟

فقط حریف دلم شعر حافظ است امشب
که زار زار بگریم به یاد یار و دیار

دلم مزار هزاران سرود غمگین است
به یک اشاره مرا می کشی به قعر مزار

کجاست عشق، که پیوند این جدایی هاست؟
کجاست عشق، که پایان دهد به این شب تار؟

کجاست عشق که با دستهاش پنجره ای
برای مان بکشد روی خالی دیوار

از آنچه بین من و تو گذشت تنها این
گذشته است که هر روز می شود تکرار

چقدر شعر شدم در کنار تو هرروز
چقدر حرف زدم هم مسیر تو هربار


همیشه لحظه ی آخر سکوت می کردی
چه رفت با دلم از این سکوت معنادار


تقدیر نخستین روزهای زمستان