هفتمین جشنواره شعر فجر : بداخلاقی ها + پرسش ها

سفینه ی فضایی و دور از دسترس ِ «وحدت»
به نام خداوند جان
پریشب فرجامین آیین جشنواره ی شعر فجر بود. جشنواره ای نوپا که در سی و چهارمین سال پیروزی انقلاب اسلامی تازه هفتمین سال تولد خود را جشن می گیرد.
من وسط های مراسم رسیدم تالار وحدت. این اولین بار بود که در اختتامیه ی چنین جشنواره ای شرکت می کردم. تازه آن هم با کارت دوستم که نمیخواست برود. و همراه چند دوست دیگر که خودشان کارت داشتند. تازه فقط چون می خواستم یکی از دوستانم را ببینم. (جاهای خیلی دوری هم نشستیم اولش و عکس های خیلی بدی هم گرفتم: همینطوری الکی که بیکار نباشم) و البته به عنوان شرکت کننده هم هیچ وقت در هیچ جشنواره ی شعر فجری و تقریبا در هیچ مسابقه ی مقاله و نقد ادبی و شعری شرکت نکرده ام (حتی مسابقه عکس! که باید خیلی پررو می بودم اگر شرکت می کردم :-). به این دلیل واضح که خود و نوشته هایم را در حد به مسابقه گذاشتن نمی دیدم. و اتفاقا خیلی دوست دارم روزی برسد که حس کنم من هم شاعرانگی و شایستگی شرکت در چنین آیین هایی را دارم و همچنین شعور و شخصیت پذیرشِ داوری دیگران درباره کارهایم را و همچنین خیلی ویژگی های دیگر ... اما فعلا گمان می کنم سنش و تلاش و تمرین و دانش درخورش را ندارم. گفت:
تازه گلم، غنچه مثالم هنوز
منتظر باد شمالم هنوز
(نظامی)
از مقدمه چینی گذشته، مراسم دیروز خیلی ضعف ها و خیلی قوت ها داشت. مثل هر مراسم و جشنواره ی دیگری. اما مهمترین بخش، بخش اعلام نام برگزیده های جشنواره بود. فقط این را بگویم که نه تنها به برگزیده ها و رتبه ها، بلکه به بخش های جشنواره هم انتقاد داشتم، اما تمرکزم را بر انتقاداتم از برگزیده ها گذاشتم. البته داوریم فقط کسانی را در بر می گرفت که می شناختم. به همین خاطر وقتی رسیدم خانه رفتم سراغ نام هایی که نمی شناختم، تا چند ساعت دنبالشان گشتم و شعرهایشان را پیدا کردم و خواندم. بعضی هایشان خیلی خوب بودند، و تعجب کردم چرا تا حالا نشناخته بودمشان. بعضیهایشان هم بی تعارف به نظر من خیلی بد بودند. بعد به این فکر کردم که شاید حق فلانی نبود که آن رتبه ی بالاتر را به دست بیاورد، و حق بهمانی بود که رتبه ی پایین تری آورد یا اصلا رتبه نیاورد و حتی نقد داوران ... . و از اینجور فکرها که هرکس حق دارد در حیطه ی خصوصی و حیاط و حیات خلوت شخصی ذهن خودش داشته باشد. با همه ی این احوال آنقدر شعور داشتم که پیش خود بگویم شاید فرد برگزیده شعرهای بهترش را در اینترنت منتشر نکرده است و فقط برای جشنواره فرستاده است. مهمتر: شاید هم خیلی چیزها هست که من هنوز نمی دانم. بالاخره احتمال که دارد یک نفر از من بیشتر بداند. احتمالش که هست!
پرسش: با اینکه در مقوله ی نقد ادبی گاهی هیچ فروتنی ندارم و خودم را خیلی قبول دارم، و بسیار مغرور و متکبر و مدعی و گستاخانه می اندیشم، متاسفانه! (اعاذنا الله من شرور انفسنا!) با اینحال باز هم احتمالات بسیار زیادی وجود دارد که فرد و افرادی در عالم وجود باشند که از دانشمند بزرگی چون من هم بیشتر بدانند. نه؟
پرسش: کسی که دو برابر سن من فقط شاعری کرده است و دوران شاعریش پربرگ تر و درخشانتر از هزاری چو من و هم نسلانم و هم نسلانش بوده است احتمال دارد بیشتر و بهتر و دقیقتر از من بر ادبیات و نقد ادبی اشراف داشته باشد. نه؟
ظاهرا احتمالش خیلی هم کم نیست! حالا که فکرش را می کنم خیلی هم زیاد است!
اینها که گفتم، حیطه ی من بود به عنوان یک ناظر بیرونی. اما کسی که ناظر بیرونی نباشد چی؟ کسی که در جشنواره شرکت می کند یعنی به قوانین و آیین های جشنواره اعتقاد دارد و به صداقت و عدالت آن، اعتماد. و اگر جز این است نباید شرکت کند. اگر شرکت کرد باید تمکین کند. مخلص کلام: حق ندارد دبه کند. اینها بدیهیات عقلی و اخلاقی است که فقط نفس اماره و گستاخ می تواند قبولش نکند. دارم فکر می کنم اینکه امام خمینی(ره) می گفت «ریشه ی اختلافات مسئولین حب نفس است» واقعا از مصادیق حکمت بود.
پرسش: واقعا چرا آنگاه که بعضی از ما نفر اول هستیم یا دوستمان نفر اول است، یا اینکه وظیفه ی داوری و اجرا بر عهده ما و دوستان ما است، در مصاحبه ها یک جور حرفمی زنیم، و آنگاه که خدای نکرده چنین نباشد جور دیگر؟
هرکسی باید حد خودش را بداند. کسی که شرکت می کند نباید انتقاد کند، اگر می خواهی انتقاد کنی مثل من شرکت مکن. از متاع دنیا و سکه و سکوهایش چشم بپوش و آزاده و آزادانه بیا کنار من هرچقدر دلت خواست انتقاد کن. البته کسی هم که شرکت نمی کند حق ندارد هرچه دلش خواست بگوید. هرکس باید حد خودش را بداند. من مگر چقدر شعر خوب دارم؟ چقدر برای ادبیات زحمت کشیده ام که با گفتن چند کلمه اعتبار آنهمه شاعر و ادیبی که هزار برابر من در ادبیات قد و ریشه دارند، را زیر سوال ببرم. من مگر چقدر شاعرم؟ آیا یک سوم فقط یکی از داوران اعتبار دارم که بگویم آنها خودشان شاعر خوبی نیستند؟ این بی تقوایی... که هیچ! آیا بی شعوری نیست؟
پرسش: چرا گاهی ما اینقدر حسودیم؟ آنکس که جایزه می گیرد دو حالت بیشتر ندارد، یک اینکه او واقعا استحقاقش را دارد و یک شاعر ارزشمند است، پس نوش جانش! من نباید به هنر او حسودی کنم. حالت دوم آن است که طرف هنرمند نیست ولی جشنواره نورد است و قواعد بازی را بلد است. باز هم دمش گرم و نوش جانش! بالاخره زحمتش را _اگر نه پای درخت هنر_ جای دیگری کشیده است. من چرا حسودی کنم؟
پرسش: حالا همه ی اینها یک طرف، آیا کسی که او را به «شاعری» می شناسند و خودش هم خود را چنین معرفی می کند اینقدر دربند و حریص شهرت و ثروت است؟ آیا این تناقض نیست؟
نمیدانم چرا در جامعه ی شعری اینقدر تناقض ها دارند با سرعت رشد می کنند. و البته این یکی ریشه اش فقط در «حب نفس» نیست، در «اعتماد به نفس» هم هست. مثل واقعه ای دیگر (به جز وقایعی که بالا ازشان به کنایت سخن گفتم) که در حاشیه ی جشنواره فجر اتفاق افتاده است. دو نفر از شرکت کنندگان بیانیه نوشته اند که فهمیده اند «بی هیچ دلیلی» آثارشان از فهرست داوری حذف شده اند. اگر چنین چیزی اثبات شود واقعا چیز بدی است و واقعا نامردی و نا مردمی و ستم صورت گرفته است و باید با آن برخورد شود. و البته قبلش این ادعا باید با سند و مدرک اثبات شود. این میان نکات زیادی وجود دارد که به بعضیشان بالا اشاره کردم، (مثل اینکه وقتی کسی در جشنواره شرکت می کند یعنی به سلامت و صداقت برگزارکنندگان اعتماد دارد) اما چند مورد دیگر هم هست. یکی در آغاز بیانیه بود که چنین آغاز می شد:
«خبرگزاریها از قول علیرضا قزوه در اختتامیه هفتمین جشنواره شعر فجر نوشتند: امیدوارم برخی شاعران که از رقابت در جشنواره شعر فجر پرهیز میکنند، از حضور در آن نپرهیزند؛ ما شاعران باید یکپارچه باشیم.
چه خوب میشد اگر مسؤولین شاعر و شاعران مسؤول فقط اندکی آنچه را بر زبان میآورند، با آنچه که در دل دارند، همسو میکردند. این بسیار خوب است که مسؤولین جشنواره شعر فجر نگاه گزینشی نداشته باشند و از تمامی شاعران این مرز و بوم بخواهند که در این جشنواره شرکت کنند. اما آیا این سخن واقعا خواستهی قلبی آقایان است یا تنها ادعایی ست میانتهی؟
ما امضاکنندگان این مرقومه با وجود اختلاف سلیقههایی که با جناب قزوه و دوستانشان در وزارت ارشاد داریم، در هفتمین جشنواره شعر فجر شرکت کردیم، زیرا این جشنواره را یک رویداد ملی میدانیم و آن را متعلق به هیچ دسته و گروهی نمیبینم.»
دوم نام امضا کنندگان بیانیه بود که تا حدودی می شناختمشان. یکیشان را بهتر، و دیگری را فقط در حد همان «حدود».
پرسش یک : چه ربطی داشت؟ به نظرم فضای خیلی تصنعی و مسخره ای به وجود آمده است که هر اتفاقی در دنیای ادبیات می افتد بعضی ها، مخصوصا از شاعران جوانِ جشنواره نورد (و یا هم نسلان شکست خورده ی علیرضا قزوه) شروع می کنند به گیر دادن به علیرضا قزوه. آخر من هم جوانم، جوانتر از ایشان هم، ولی اینقدر بی منطق و خوشحال نیستم. باباجان جشنواره دبیراجرایی دارد، آقای رضا حمیدی، اگر نقدی هست اول و آخر باید به او گفت. من هم به او نقد دارم، که چرا با وجود این همه شاعر پرتوان یک نفر بیرون از عالم شعر کار را دست می گیرد. اما من که انتقاد دارم اولا به جای درستی انتقاد دارم، دوما در جشنواره شرکت نکرده ام و بر انتخاب او مهر تایید نزده ام!. در کنار آقای حمیدی، جشنواره رئیس شورای علمی داوری هم دارد. یعنی غزلسرای بزرگ، بی همتا و به نام سرزمینمان استاد محمد علی بهمنی که انتقاد از ایشان دشوار است ولی لااقل محلی از اعراب دارد. اگر انتقاداتتان فراگیرتر است باید بروید سراغ معاونت ارشاد و بالاتر وزیر ارشاد و بالاتر سران قوا و بالاتر رهبر انقلاب و خلاصه این سیر را تا خدا هم بدهید مقامی (البته در این سلسله ی علل) به آقای قزوه نمی رسد. اما ظاهرا مشکل جای دیگری است. هیچ وقت خوشم نمی آمد اینطور بنویسم، اما بیایید روراست باشیم. مشکل این است که آقای قزوه هم مسلمان پاک نهادی است هم شیعه ی شجاعی، هم مدافع انقلاب است هم شعرش خیلی خوب است. یعنی هم از این دو آقا پسر، هم از همه ی دوستان و روسایشان در فیس بوک و انجمن شاعران ایران (از خانم راکعی گرفته تا جناب سهیل محمودی و حتی خود آقای ساعد باقری) شاعر ترند. آنها دسته جمعی می نشینند کار می کنند شعارمی سازند بیانیه می نویسند مصاحبه می کنند همایش ادبی برگزار می کنند و وسطش متلک های سیاسی می اندازند، پشت سر هم برای دیدار سالانه و ماهانه ی شعرخوانی می روند محضر آقایان هاشمی رفسنجانی و سید حسن خمینی و خاتمی و ... (داخل پرانتز درویشی گفت: حسنلی! آقای خامنه ای ولایتش به کنار، «شاعر» بود که شاعران به ملاقاتش میرفتند، رفیق اخوان و شفیعی کدکنی بود، چه وضع مضحکی دارند روی گردانان از ولایت او، که به جای دیدار شاعرانه نزد رهبر، باید برای تدریس اصول اولیه ی ادبیات بروند نزد حضرات سیاستمدار...) در مقابل اینهمه جنب و جوش و جوش وخروش، علیرضا قزوه فقط یک غزل می گوید. و فاتحه. چون یک مصرع نمی توانند مثل او بگویند حسادت خفه شان می کند. بقیه ی شاعرانی که آشنا را به بیگانه نمی فروشند نیز چنینند. تمام شعرهای جنبش سبزی آنجنابان به قدرت و زیبایی یک بیت از قصیده ی «ایران من» آقای امیری اسفندقه نیست. از آن طرف، تمام فحش های منظوم و حرف های سیاسی سطحی ایشان که نام شعر دارند و جز شعارهای مضحکانه چیزی نیستند، با یک بیت آن مثنوی انتقادی که استاد علی معلم در یکی از دیدارهای رمضان خواند برابری نمی کند. مشکل اینجاست. مشکل حسادت و حقارت است. آنجنابان سالهای سال تنها سکاندار عرشه ی صدا و سیما بودند، ما که تقریبا هروقت تلویزیون را روشن می کردیم یا آقای ساعد باقری با صدای نازنیش داشت دکلمه می کرد، یا آقای سهیل محمودی خاطرات دورش را با اثیرالدین اخسکتی داشت تعریف می کرد. ترانه ی همه ی سریال ها را هم که تا هنوز و تا استقرار رژیم آینده آقای کاکایی می گویند بحمدلله. با اینحال علیرضا قزوه ی تلویزیون گریز محبوب تر از ایشان است. بالاخره شعر خوب گفتن این مشکلات را هم ایجاد می کند.
پرسش دو: (حکایت آن یاروست که آمد به زور بین دوقلوهای افسانه ایستاد و گفت «ما سه تا را کجا می برید؟!») آقای قزوه به عنوان یک شاعر ملی، از شاعرانی که « از رقابت در جشنواره شعر فجر پرهیز میکنند» دعوت کردند تا امسال بالاخره شرکت کنند. سوال ما اینجاست که شما بر فرض که شاعر هم باشید، آیا واقعا از رقابت در جشنواره «پرهیز» ی هم داشتید که خود را مخاطب این سوال دانستید؟ یعنی آیا شده است مسابقه یا جشنواره یا انجمنی باشد که شما در آن حضور پیدا نکرده باشید؟ تا آنجا که یادم می آید شما همیشه همه جا بودید. مخصوصا درمورد یکی از آن دو بزرگوار امضا کننده که حاضرم قسم هم بخورم که بهره ی کافی و وافی را از جشنواره ها و امکانات این نظام برده است. اصلا یک زمانی نقل و نقل هر مجلس ایشان بودند و حتی صحبت ایشان و حتی متلک به ایشان که «تو چرا همه جا هستی»؟! حالا شاید استثنائا بعد از سال 88 به خاطر توقعاتی که فیس بوک از شما داشت و توهماتی که در سرتان بود مبنی بر به پایان رسیدن کار انقلاب اسلامی، چند سالی را کمتر شاهد شیوع شما بودیم. لکن باز هم فکر نمی کنم خلا حضور شما خیلی هم احساس شدنی بود.
(تاکید می کنم در همه ی سخنان من روی خطاب بیشتر با یکی از این دو شاعر است، همان شاعری که دفعه ی قبل وقتی در جمعی دیدمش گفتم علاقه ای ندارم با او عکس بیندازم، با اعتماد به نفس خاصی به من گفت: «روزی می رسد که به دنبال این عکست با من می گردی»! ... جا دارد بگویم: «سبحانی ما اعظم شانی»!... علی ایحال شاید اگر آن دیگری بیانیه ای جدا داده بود مصداق خیلی از این سطرها نبود)
پرسش سه: راستی! مگر دوستان عزیز ما ضدانقلاب و منورالفکر و امثال ذلک نبودند؟ مگر هر روز ارکان مختلفه ی حکومت را به هجو و تمسخر نمی نشستند؟ لااقل از سال هشتاد و هشت به بعدش را که می توان مطمئن بود. چطور منِ هیئتیِ انقلابی و خیلی از دوستان مشابهم در جشنواره ها شرکت نمی کنیم، بعد ایشان با آن تغییرات ایدئولوژیک آشکار اینقدر اصرار دارند شرکت کنند؟ شاید هم دوباره یک انقلاب فکری جدیدی در ایشان رخداده است و بسیجی شده اند. و ظاهرا در برسی سیر تفکر ایشان ما چند مرحله ی مهم داریم:
مرحله ی نخست---> تولد. که همراه بود با پذیرش انقلاب اسلامی و رشد اندام.
مرحله ی دوم ---> وقایع سال 88 در ایران و فیسبوک. که همراه بود با انقلاب علیه انقلاب اسلامی. و رشد افکار.
مرحله ی سوم---> دور شدن از وقایع سال 88 در ایران وفیسبوک. که همراه است با انقلاب علیه مبانی انقلابی که علیه انقلاب اسلامی در سر ایشان شکل گرفته بود و رشد بیشتر افکار.
شاید هم انقلابی صورت نگرفته باشد و ایشان در آیین خرما-خدای بندگکانند.
از همه ی این حرف ها گذشته، اگر ثابت شود ستمی صورت گرفته است، از این وبلاگ نویس بی مایه گرفته تا شاعران بلند پایه ی این سرزمین، همه از ستمدیدگان حمایت می کنند. نه اینکه نیازی به حمایت انسانها باشد، حامی تنها خداست، بندگان خدا تنها بر حسب وظیفه از ستمدیدگان حمایت خواهند کرد. پس هیچکس نباید مشکلات اجتماعی را با عقده های سیاسی و حسادت های شخصیش گره بزند. اگر به خاطر خدا بخواهند بر طبل تفرقه بکوبند، آدم باید تحمل کند و سعی کند توضیح بدهد، اما اگر به خاطر خود و نفسانیت و بچه بازی بخواهند بر طبل تفرقه بکوبند، من یکی دیگر اعصاب سازش ندارم و میروم سراغ «کافر کوب». بعضی تا به خودشان گیر ندهند صدایشان در نمی آید، ولی من روی الگوها و اسطوره های سرزمینم غیرت دارم، مخصوصا روی شاعرها. خیلی هم غیرت دارم. و البته اصل کاری خود شعر است. و ای کاش روزی همه ی جشنواره ها و مسابقات متفرقه ی شعری جمع بشوند و در جشنواره ی شعر فجر ادغام، و ای کاش که همه بچه ها، بچه بازی را و همه ی بزرگان، رنجش از این بچه بازی ها را کنار بگذارند و کمک کنند تا جشنواره ی شعر فجر تبدیل شود به بزرگترین و مهمترین و باشکوه ترین رویداد هنری سرزمین شعر.
حالا اینها که فقط مثال بودند و برای برطرف کردن شایبه ی استحمار بیان کردم. اصل حرف هایم را شش ماه پیش در گزارش اردوی آفتابگردان ها نوشته بودم:
می
دانیم که آنهایی که بیرون از عالم شعرند چیز خاصی از ما نمی دانند. مخصوصا
از مای شاعران انقلاب (به فرض بودن من در این ماها). مثلا دوستان انقلاب
می گویند اینها لابد یک سری آدم خوشحال مومن دردمند و این حرف ها هستند. یا
دشمنان انقلاب: یک مشت مزدور بسیجی دیکتاتور آدم خور. یعنی سرانجام همه ی
ما در یک قشر طبقه بندی، و در یک طبقه جاسازی، و پشت یک پرده پوشانده می
شویم. مثل همه ی قشرهای دیگر و شناخت ما نسبت به ایشان. ولی مثلا خودمان که
می دانیم داستان از چه قرار است. خودمان می فهمیم در میان این باغچه ی
شلوغ و شکوهمند آفتابگردان، تک و توکی هم حسن صنوبری-وار به جای روشنایی به
دنبال تخمه ی آفتابگردانند. این بیماری، هست. هرچند خیلی کم. اما، هست. در
بین _مثلا_ شاعران روشنفکر بیشتر، اما در بین ما هم هست. و اگر خودمان را
درمان نکنیم می شویم عین آنها. هرچقدری هم که شعر و شعارمان ایمانی و
ایرانی باشد، درونمان پوسیده و روشنفکری و پوک
و پکر خواهد بود. اگر باور نداری نگاه کن به اتفاقاتی که پیش و پس از هر
دیدار شاعران با رهبر می افتد. یا پیش و پس از هر جشنواره و کنگره. البته
اینها اختصاص به شاعران انقلاب ندارد و برای همه ی شاعران چنین مسائلی هست.
اما در شاعران جوان انقلاب بروز گاه گاهش خیلی دردناک است. نه آیا حرص،
طمع، حسادت، ناجوانمردی، تهمت و تخریب در این برهه های زمانی اتفاق می
افتد؟ می دانم کم است، اما اتفاق می افتد. نه انصافا؟ از یک طرف پدیده ی
جشنواره نوردی را داریم، برای بعضی از آنها که می دانند شعر جشنواره پسند
چیست. از یک طرف پدیده حسادت و حقارت را داریم. برای بعضی از آنها که نمی
توانند برگزیده شوند. این ها دو نوع بیمارند، که گاه با هم معارضه هم
دارند. مطمئننا سیل جشنواره ها و مسابقات شعری که هر سازمان و نهادی برای
یکجوری-خرج کردنِ بخش فرهنگی بودجه ی خود راه می اندازد، در ویرانی بنیان
های اخلاق و استعدادهای شعری و بروز این بیماری ها نقشی جدی و مهلک دارد.
اما از این ور هم که نگاه می کنیم آیا این شان شاعر است که مثلا امروز برای
گرفتن جایزه ی جشنواره ی امام رضا(ع)
راهی خراسان باشد و در راه شعرش برای شرکت در جشنواره ی ابو لولو را از
هواپیما بیاندازد پایین که بیفتد در باغ فین کاشان و مثلا پیامکی، از داور
نیشابوری جشنواره ی سنگ فیروزه بپرسد امسال مظنه قیمت جایزه ها چند است که
ببیند می ارزد یک ایمیل خرجش کند یا نه، بعد خودش را هم، شاعر مذهبی بداند
هم شاعر مسقل از حکومت و آزاد اندیش؟ یا آیا این شان شاعر است که به خاطر
عدم دریافت یک مشت اسکناس یا یک عدد سکه (به قول شاعر: یک سکه ی کامل که
نه! یک ربع محقر | زرد است و مریض است و بسی رنگ پریده) به زمین و زمان و
داوران و دوستان خودش بد و بیراه بگوید و کلی پیامک و ایمیل و پست وبلاگی
را خرج تهمت و بهتان و ادعای تقلب بکند و خودش را نه تنها یک موجود شعورمند
بلکه یک شاعر هم بداند؟ حتما شما هم موافقید این ها هرچه باشند شان شاعر
نیستند. شاعر باشکوه تر از این مسخره بازی هاست.
اینجا نخستین وبلاگ جدیام بود. بلاگفا که خراب شد، بخش عمدهای از مطالبم پاک شد. بخشی از مطالب پاک شده اینجا را توانستم بازیابی کنم و در یک «به رنگ آسمان» دیگر در «بیان» بارگزاری کنم. یک وبلاگ تازه هم با نام «در آن نیامده ایام» در بیان و اینستاگرام راه انداختم و هماکنون در آن حوالی مینویسم.