شاخه نظامی اصلاح طلبان

یک
امروزه
با توجه به رفتار و گفتار سیاسیِ قابل دیدار و قابل شنیدار این گروه در
رسانههای مکتوب و همچنین فضای مجازی، اصلاحطلبان را میشود به دو شاخه
عمده تقسیم کرد:
الف: «افراطیهای میانه رو»
ب: «افراطیهای تندرو»
شاید
مخاطب اخلاق مدار اعتراض کند که مگر میشود هیچ میانه رو و معتدلی در میان
اصلاحطلبان وجود نداشته باشد؟ ما هم میگوییم خیر، ولی یادآور میشویم در
سطر اول نوشتهشده « رفتار و گفتار سیاسیِ قابل دیدار و قابل شنیدار»،
یعنی در این بررسی برای ما «ظهور اصلاحطلبی» و حضورشان در جو سیاسی امروز
مدنظر است. از حضور اصلاحطلبان میانه رو و معتدل مدتی ست که خبری نیست.
ایشان عموماً یا کنار گذاشتهشدهاند_ مثال بارزش محمدرضا عارف است که از
صحنهی انتخابات با این وعده که پس از پیروزی قدر او را خواهند دانست کنار
گذاشته شد، که دیدیم سرانجام چه شد و تنها کسی هم که سعی کرد او را به
عنوان نامزد شهرداری مطرح کند، رفیقِ اصلاحطلب قالیباف «احمد دنیا مالی»
بود_ و یا به خاطر شایستگیها و صلاحیتها و تمایل طرفین جذب دولت شدهاند.
در نتیجه، با سکوت آن بدنهی فرهیخته و معتدل اصلاحات، ما در عمل فقط با
افراطیها سر و کار داریم.
مثلاً در ایام رأی
اعتماد مجلس به دولت در کامنت دانی های سایتهای اصولگرا و همچنین
تریبونهای اصلاحطلبان، اظهاراتی را شاهد بودیم مبنی بر اینکه «مجلس به همـــــه ی وزرا بایـــــد رأی اعتماد بدهد»
این سخن را «افراطیهای میانه رو»ی اصلاحات _بیتوجه به حقوق قانونی
نمایندگان و همچنین چیستی ساختار دموکراسی_ میگفتند. شاید فکر کنید دیگر
از این افراطی تر نمیتوان چیزی را تصور کرد. اما اشتباه میکنید. چون
گروهی بودند که میگفتند «بــــــاید
نام کسانی که به کابینه رأی ندادند منتشر شود، و باید شماره تلفن هایشان
را گیر بیاوریم و بهشان بفهــــمانیم با کی طرف اند». به این
میگویند گرایش افراطیان تندرو. این چیز پنهانی نبود و همین الآن میتوانید
هر دو گرایش را به راحتی در کامنت های سایتهای اصولگرا و همچنین شبکههای
اجتماعی پیدا کنید.
مثال این روزهایش هم همین داستان دنبالهدار و ناتمام خانم راستگو است:
افراطیهای میانه رو---> گروهی که هیچ فردیت و حقی برای این نماینده مردم در شورای شهر قائل نبودند.
افراطیهای
تندرو---> گروهی که جدا از اینکه آن حقوق را قائل نبودند، اصرار
داشتند به خانم راستگو بفهـــمانند که او هیچ حق و فردیتی ندارد.
این
دو رویکرد در تمام این مدت قابل مشاهده بود، تازهترین جلواتش هم نظرات و
کامنت های ایشان ذیل آخرین خبری ست که درباره خانم راستگو منتشر شد. خبری
که از تهدید شدنهای فراوان خانم راستگو به خاطر رأی ندادن به محسن هاشمی
خبر میداد و همچنین استمداد او از نیروی انتظامی برای حفاظت از خود و
خانوادهاش. در جریان اصلاحات، افراطیهای میانه رو فقط به تمسخر خانم
راستگو بسنده کردند، و _ به جای همدردی با او، یا لااقل مخالفت با این
تهدیدها_ میگفتند اینها همهاش دروغ است و این خانم میخواهد خودش را
بزرگ کند، و این خبر تأسف آمیز را هم تبدیل کرده بودند به فرصتی برای توهین
به ایشان. اینجا از تعدادی از نظرات افراطیهای میانهروی اصلاحات عکس
گرفتهام:
واکنش افراطیهای میانهروی اصلاحات به تهدید شدن الهه راستگو
و
آیا دوستان به همین بسنده کردند؟ نه خیر! و حالا نوبت میرسد به میهمانان
ویژهی برنامهی ما یعنی افراطیهای تندروی اصلاحات، آنها نه تنها تلاشی
نمیکنند که اصل قضیه تهدید شدن را زیر سؤال ببرند، بلکه این تهدید شدن را
حق الهه راستگو میدانند و او را نصیحت میکنند که میخواستی کاری نکنی که
مستوجب این عقوبت باشی! عکسِ تعدادی از این اظهارات را حتماً مطالعه
بفرمایید:
واکنش افراطیهای تندروی اصلاحات به تهدید شدن الهه راستگو
همه واکنشها را از خبرِ میانه رو ترین رسانهی اصلاحطلبان، یعنی سایت «فرارو» انتخاب کردم، به جز دو مورد که از خبر سایت اصولگرای الف انتخابشده.
دو
معنیِ این رفتارها چیست؟ افراطیها با این واکنشهای شگفتیآور چه چیزی را میخواهند بگویند؟
آنها
میخواهند بگویند که: ای ملت ایران! ای مردم مؤمن و متدین! ای آزادگان
آریایی! ای کسانی که حضور همهسالهتان در بیست و دوم بهمنها و پای
صندوقهای رأی باعث شگفتی جهانیان و خشم دشمنان است. بدانید و آگاه باشید:
من بعد، اگر نظر یا نگاهی متفاوت با نظر و نگاهی که توسط رسانههای
زنجیرهای اصلاحات (و متحدانش و رسانههای همج رعاع) تبلیغ میشود داشتید؛
لطفاً خفه شوید! خفقان بگیرید ولی آن را آشکار نکنید. شما میتوانید عقاید
خودتان را داشته باشید، ولی فقط در دلتان. اگر از این به بعد از کسی رفتاری
خلاف انتظار ما مشاهده شود، ما با اتکا به قدرت لایزال ثروت و قدرت
رسانهای مان او را له میکنیم. رأی آوردن آقای روحانی به معنای این نیست
که ایشان رئیسجمهور همه مردم ایران است، بلکه به این معناست که همه مردم
ایران طرفدار مهدی هاشمیاند.
قطعا در به وجود آمدن این فضای خفقان، اخلاق ستیزی و قانون ستیزی؛ و تحریک عوامِ قشریِ فیس بوک نشینِ مثلا اصلاح طلب، نقش عزیزانی مثل آقای دکتر صادق زیباکلام _و دیگر تریبون داران مشابه_ بی بدیل است.
سه
پیشخوان:
این بخش (بخش شماره سه) را به نظرم فقط اگر طرفدار غیرسیاسی آقای
زیباکلام هستید بخوانید. یعنی آنها که فارغ از دیدگاه سیاسی خود یا ایشان
از شخصیت آقای زیباکلام خوششان میآید.
سخنان
آقای دکتر صادق زیباکلام برای آنکه نخستین بار _یا برای آنکه به صورت گذرا_
است که دارد به آنها گوش میدهد، عموماً جالب و مفرح است. به خودی خود
بامزه ، خندهدار ، فانتزی و متفاوت است. اما همین فرد اگر بخواهد منصفانه و
با دقت سخنان ایشان را گوش کند پی به تناقضات آشکار و دروغهای وحشتناکی
در آنها میبرد که همگی با قاطعیت و به طور مطلق بیانشدهاند. یک کتاب
خواندنی و جالب میتوان منتشر کرد از پیشبینیهای قاطعانهی آقای زیباکلام
در زمینه سیاست و البته عدم تحقق قاطعانهی آنها. و چه بسیار جدلها و
سخنان ایشان که با دیگر جدلها و سخنان خودشان رد خواهد شد. و عجیب اینکه
بسیاری از این اظهارنظرهای خاص دقیقاً در جهت تأمین منافع و تحقق
خواستههای بیگانگان و دشمنان ملت ایران _مخصوصاً پادشاهی انگلستان_ است.
آیا این درست که وقتی همه جهان و خود غربیها هرچه می رود بیشتر بر نقش غرب
در زمان پهلویها تاکید میکنند، و حتی خود نخبگان انگلیسی هم دیگر نقش
انگلستان را در روی کار آمدن رضاشاه پهلوی منکر نیستند، یک نفر در ایران
بگوید «حتی روح انگلستان هم از کودتای رضاشاه خبر نداشت»، آیا این درست است
وقتی که همه دنیا آمریکا را در ماجرای هواپیمای مسافربری پرواز 655 و
مسافران بیگناهش مقصر میداند، وقتی خود رسانههای آمریکایی این را
میگویند و میگفتند، یک نفر امروز در رسانهها از آمریکا و ژنرال راجرز
دفاع کند و حتی بگوید «او مدال نگرفته!» خودشان با افتخار به این قاتل
دیوانه مدال افتخار دادهاند، هیچوقت هم کتمانش نکردهاند، بعد این جناب
روشنفکر ما باید با قاطعیت روز روشن را منکر شود؟
بیشتر کسانی که میخواهند معتدل و میانه رو باشند _ یا خود را چنین بنمایانند_ از تکنیکِ «نفی موضع افراطیهای طرفین»
استفاده میکنند. این تکنیک به آنها چهرهای معتدل میدهد تا در دو گروه
طرفدار داشته باشند، البته این طرفداران خیلی پروپاقرص نخواهند بود. وقتی
کمی موضوع را بررسی کنیم میبینیم این تکنیک در نهایت به نفع جامعه است، چه
اینکه باعث «ترمیم گسست های اجتماعی» و «جلوگیری از حرکتهای افراطی
طرفین» میشود. نکتهی ترسناک داستان، تکنیک خاص آقای زیباکلام است.
میدانید ایشان برای اینکه _نه تنها مثل گروه قبل_ از هر دو طرف دعوا،
طرفدار داشته باشد _بلکه_ طرفدار پروپاقرص، چه کار میکند؟ ایشان به جای
«نفی موضع افراطیهای طرفین» می رود سراغ تکنیکِ «اتخاذِ موضع افراطیهای طرفین»!
نتیجه این کار از لحاظ فردی این است که طرفین حس میکنند «زیباکلام در
نهایت با ماست»، اما از لحاظ اجتماعی تنها فایدهاش افزایش تنشها و
حرکتهای افراطی از طرفین، و از طرفی بیشتر شدن شکاف بین لایههای جامعه
است. زیباکلام به جای اینکه بگذارد قطبها باهم روبرو شوند و جذب شوند،
بینشان قرار میگیرد و سعی میکند فقط رویهی افراطی و دفع کنندهشان باهم
دیدار کنند. یعنی مثلاً میگردد میان این همه اصولگرا، این همه فرمانده
جبهه، گیر سه پیچ میدهد به «حسین الله کرم». کسی که خود اصولگراها هم خیلی
حاضر نیستند از او سخنی به میان آورند. نه یک بار، نه دو بار، آقای
زیباکلام بارها حسین الله کرم را ستوده است. یا اینکه عموماً می رود با
چهرههای جنجالی یا تندروی جریان مذهبی مناظره میکند. یعنی کمتر دیده شده
است او حاضر شود با فردی مثل عماد افروغ مناظره کند. عموماً می رود سراغ
تندروها: یا رسایی، یا ذوالنور، یا خسروپناه، یا کوچک زاده، یا کوشکی یا
...

این دو سطر از مناظره آقای کوشکی و آقای زیباکلام است:
«زیباکلام: شما که 25 سال است دارید دروغ میگویید و 24 خرداد از مردم یک تودهنی هم خوردید ولی رویتان کم نشد.
کوشکی:
اگر بنا بر تودهنی باشد، 34 سال ملت ما به آمریکا و نوکرهای آمریکا و به
آنهایی که جنایات آمریکا را ماله کشی میکنند اردنگی زدند نه تودهنی.»
لحن
را دیدید؟ کتککاری لفظی را دیدید؟ اعداد را دیدید؟ حالا برای درک فانتزی
موضوع و نسبت تلخ این جدیت سیاسی و آن فانتزی، دو عکس پایان مناظره را هم
ببینید: عکس یک + عکس دو
انگار مناظره سیاسی برای او فقط یک بازی است. مهم این است که هیجان داشته باشد.
ظریفی، با توجه به همین تناقضات به من میگفت، وضعیت آقای زیباکلام از چهار حالت خارج نیست:
یک: ایشان مأمور رسمی ام.آی.سیکس است.
دو: ایشان مطلقاً دیوانه است.
سه: ایشان دیوانهای ست که فکر میکند مأمور ام.آی.سیکس است و در مأموریت سری خود باید یک کارهایی را انجام بدهد.
چهار:
ایشان یکی از مأموران ام.آی.سیکس بودهاند که به خاطر اختلالات روانی
مأموریتشان پایانیافته ولی مأموریت خود را پایان نیافته تلقی میکنند.
اگر این شوخیها را برای ایشان نقل کنید ایشان حتماً برای شما از «تئوری توهم توطئه» شان خواهند گفت، اما باید توجه داشت مهمتر از بحث قطعیت وجود یا عدم یک توطئه، بحث نتیجه و عواقب یک رفتار سیاسی خاص بر سرنوشت مردم یک جامعه است. شاید یک نفر بگوید آقای زیباکلام بیشتر اظهارات سیاسیاش را از سر شوخی و جدل مطرح میکند یا برای درآوردن لج طرف مقابل، اما در عمل با توجه به بُردِ رسانه، این شوخیها نتایج بسیار جدی و بسیار فاجعهآمیزی خواهند داشت. اگر قرار به فانتزی و بانمکی باشد، هیچ زندگی سیاسی و هیچ شخصیتی بانمک تر و فانتزی تر از زندگی سیاسی و شخصیت آقای احمدینژاد نبود و نیست. آنهایی که همیشه با نفرت به او مینگریستند از درک این لطیفه غافل بودند. اما زیرکان و ظریفان و رندان روزگار میدانستند که معلم ژانر کمدی _چه سیاهش چه سپیدش_ در سینمای سیاسی دهه اخیر آقای احمدینژاد بود. حال ببینیم حاصل و نتیجهی آن شوخی گرفتنها و جدی نگرفتنها چه شد؟
چهار
در ماجرای الهه راستگو هم همان طور که انتظار میرفت ایشان جانب افراطیترینها، یعنی «افراطیهای تندروی اصلاحات» را گرفتند. تاکید می کنم از ایشان جز این هم انتظار نمیرفت، به یاد بیاوریم که ایشان کسی بود که میگفت: «ما مدیون چکمه های رضاخان و شمشیر آقا محمد خانیم». ایشان همان طور که آنجا خشونت آشکار و استبداد مهار گسیختهی رضاخانی را به بهانهی «امنیت و پیشرفت» توجیه می کرد، اینجا خفقان و دیکتاتوری حاکم بر جو اصلاحات را به بهانهی «تحزب» _آن هم تحزبی که در ایران وجود ندارد_ توجیه و تئوریزه میکند. ای کاش بیشتر بر شمشیر آقا محمدخانی تاکید می کرد تا چکمه ی رضاخانی و حیف که بیشتر دفاعیات ایشان از رضاخان است. چه اینکه شمشیر آقا محمدخان یا شمشیر نادرشاه، اگرچه مستبد بود، ولی در مقابل بیگانگان هم شمشیر بود، اگرچه ظالم به مردم بود، ولی دست کم تا حدی حافظ استقلال و تمامیت ارضی کشور هم بود. در حالیکه این آقای رضاخان _که جناب زیباکلام در تریبونهای مختلف جمهوری اسلامی بارها آزادانه او را ستوده اند_ چکمه اش فقط روی صورت مردان و چادر زنان ایرانی چکمه بود و برای بیگانگان صرفا پادویی و پادررکابی می کرد. یعنی میشود پادشاه و حزبی را تصور کرد که دفاع از دیکتاتوریش لااقل یک دلیل درست درمان داشته باشد، اما نه آن پادشاه، رضا قلدر بود، نه این حزب، «گفتمانِ اصلاحات»، که اصلاً حزب نیست!
من توصیه می کنم شاخه نظامی اصلاح طلبان با هدف تحقق خواسته های فیسبوکی ملت ایران هرچه سریعتر به فرماندهی دکتر صادق زیبا کلام تاسیس شود و اولین ماموریتش را هم با برپایی دادگاه نظامی ... نه اینکه برپا شده قبلا... پس صرفا با اجرای حکم خانم الهه راستگو، یعنی راهنمایی شان به سمت جوخه تیر باران آغاز شود.
در
داستان خانم راستگو، از آقای زیباکلام تاکنون سه اظهار نظر دیده ام که از
لحاظ کیفی هر سه کاملا سطحی و فیسبوکی، و از نظر کمی هم همه یک شکل بودند.
یعنی تکرار حرف های قبلی ایشان و شعارهای قومی قبیله ای فیس بوکی. اولی یادداشتی بود در روزنامه افراطیِ شرق. دومی گفت و گویی بود با خبرگزاری مهر (اصولگرایان عموماً خنثی) و سومی
بحث و جدلی بود با سایت فردا (اصولگرایان طرفدار قالیباف). «فردا» بحث را
خیلی خوب شروع کرده است و یک جاهایی واقعا دست زیباکلام را رو کرده، ولی به
نظرم خیلی کوتاه آمده و خیلی حرف ها را نگفته است و سعی نکرده از استدلال
های زیادی استفاده کند. فردا باید توجه می کرد که دلایل آقای زیباکلام چقدر
تکراری و اندک و سست اند، و استناد تمام افراطیها هم فقط به همین هاست.
حالا میدانید این استدلال ها چندتا هستند؟
فقط یکی.
پیش
از آنکه آن یک استدلال را باز کنیم اشاره کنم که از مهمترین سخنان آقای
زیبا کلام در مصاحبه با فردا بخشی است که صحبت از نظر مردم می شود، ایشان
می
گوید متاسفانه در این باره نظرسنجی انجام نشده، اما اگر می خواهید بدانید
آنها چه نظری دارند به فیس بوک و شبکه های اجتماعی مراجعه کنید! و این است
دموکراسی از نظر آقایان! و این است رابطه آقایان با اندیشه سیاسی، که هم از
فیس بوک جو بگیرند و هم به فیس بوک جو بدهند. جو = هیجان منهای اندیشه.
و آنک آن استدلال متقن اصلاح طلبانه:
از
آنجا که خانم راستگو با لیست اصلاحات رأی آورده _ و اگر نامش در این لیست
نبود رأی نمی آورد_ پس باید به همان کسی رأی میداد که اصلاحطلبان می
خواستند. حالا که این کار را نکرده پس خائن و دروغگو و منافق و جاسوس و
مستحق اخراج و تهدید و توهین و ...
پاسخ
یکم:
بله، رأی آوردن یک فرد گمنام در لیست اصلاحات، که هیچ سابقه خاص سیاسی و
حزبی ندارد _مثل خانم فاطمه دانشور_ علی الظاهر همه مربوط و مدیون به حضور
در لیست است. اما آیا خانم راستگو یک فرد گمنام بودند؟ خانم راستگو در
این مملکت مدیر کل یک وزارت بودهاند، از این مهمتر: ایشان نماینده مجلس
شورای اسلامی بودهاند، آیا ایشان را میتوان گمنام به حساب آورد؟ آقای
زیباکلام! شاید شما اطلاع ندارید، اما حزب اسلامی کار کسی را از حزب اسلامی
کار اخراج کرد که زمانی خودش «سخنگوی حزب اسلامی کار» بوده است، که زمانی
«رئیس سازمان زنان حزب اسلامی» کار بوده است. این فرد گمنام نبود، او یکی
از سرمایه های اصلاحات بود که به طرف در خروج راهنمایی شد.
دوم:
دلیل واضح تر اینکه آقای زیباکلام توجه داشته باشند خانم راستگو در این
انتخابات در دو لیست اصلاحطلب «سر لیست» بودند. آنهایی که «در لیست»
هستند یعنی به اعتبار و آبروی لیست احتیاج دارند. اما «سرلیست» کسی است که
خود به لیست آبرو و اعتبار میدهد. ایشان به لیست وامدار نیستند، این لیست
است که به سر لیست خود وامدار است. ایشان به خاطر اخلاقگرایی و عملکرد
خوبشان در بین عامه مردم و همچنین بخش گسترده ای از اصولگرایان هم قابل
احترام بودند که قطعا گروهی به ایشان رأی ندادند، صرفا به این جهت که ایشان
در فهرست اصلاحطلبان اند. همان گروهی که باعث شدند مهدی چمران بیشترین رای را بیاورد.
سوم:
بسیاری از اصلاحطلبان نظر خیلی خوبی به آقای قالیباف داشتند و دارند.
مخصوصاً بدنهی مردمی (و نه روزنامه نگارانش). پیش از به وجودآمدن موج و
هیجانِ طرفداری از آقای روحانی، اظهارات اصلاحطلبان درباره قالیباف قطعا
در این موضوع روشنگر است.
چهار: اینها همه در
حالی ست که هیچ ممنوعیتی وجود ندارد که شما گمنام باشی، صرفاً به خاطر بودن
در فهرست اصلاحطلبان رأی آورده باشی و همه اصلاحطلبان هم در رأی به
هاشمی متحد باشند؛ اما تو به کس دیگری رأی بدهی. چه اینکه اصلاً امکان
ندارد در کشور ما حزبی باشد که اجازه داشته باشد در مرامنامه اش قوانین
حزب را به قوانین نظام ترجیح داده باشد. چنین حزبی خود غیرقانونی است. . چه
اینکه میدانیم عضویت در شورای شهر همراه با سوگند بر حفظ منافع مردم و
نظام است نه منافع احزاب. اگر غیر از این بود نمی باید سی و یک عضو در شورا
باشند، بلکه دو عضو کافی بود. یکی نماینده اصولگرایان یکی نماینده
اصلاحطلبان. با توجه به این تفسیر شما از تحزب، یعنی آن مردم بیچارهای که
خود را نه اصلاحطلب میدانند نه اصولگرا _حالا چه در انتخابات شرکت کنند
چه نه_ هیچ نمایندهای در شورا ندارند، و نباید منافع و حقوقشان در نظر
گرفته شود!
یادداشت های مرتبط:
اینجا نخستین وبلاگ جدیام بود. بلاگفا که خراب شد، بخش عمدهای از مطالبم پاک شد. بخشی از مطالب پاک شده اینجا را توانستم بازیابی کنم و در یک «به رنگ آسمان» دیگر در «بیان» بارگزاری کنم. یک وبلاگ تازه هم با نام «در آن نیامده ایام» در بیان و اینستاگرام راه انداختم و هماکنون در آن حوالی مینویسم.