عزیزِ فاطمه در خون و خاک بی کفن است
تنِ من و تو ولی باز بندِ پیرهن است

بکوب بر دف تن، این زمان، که روز نبرد
حریفِ تیغِ سواران نه پیرهن، که تن است


هزار شعله‌ی شمشیر رُسته از دل خاک
هزار زخم، شکفته اگر بر آن بدن است


به انتقام شهیدی که تشنه‌اش کشتند
شرارِ کینه‌ی ما در کمینِ اهرمن است

نه مستحق عذاب‌اند دشمنان تنها
که تیغِ غیرتِ ما در کمینِ خویشتن است

سزای شاخه‌ی سبزی که سر نداد به دوست
به کوره‌های خزان، زرد و خشک سوختن است


بزن بزن که دگرباره بزمِ دف زدن است
که باز نوبتِ چاووش و بانگِ طبل زن است


بکوب تا جانْ جانْ جانْ تنت کند آواز
نوای جانان است این مگو که تن تنن است


بکوب بر تن خود، خون ببار و زاری کن
به کشته ای که غریبانه دور از وطن است

به کشته ای که بر او جن و انس می گرید
به کشته ای که بر او مهر و ماه سینه زن است


که اشکبار عزایش، در آب‌ها ماهی ست
که داغدارِ فراقش، عقیق در یمن است

سرِ مزارِ گلی که میان غربتِ خاک
نه سایه ایش ز سرو و نه بستر از چمن است

گلی که شبنمِ رویش چنان شقایق سرخ،
اگرچه چهره ی پاکش به رنگِ یاسمن است

گلی که زخمی و بی سر ... نه! کی کنم باور؟
گلی چنین شده پرپر... مگو که یاس من است

بکوب بر تنِ خود تا که گرد برخیزد
که فصل خانه تکانی، که فصل کوفتن است

در این جهان چه زبانی ز اشک گویاتر؟
چه احتیاج به حرف و چه حاجتِ سخن است؟

چه جای واعظ و شاعر؟ خدا عزادار است؛
چه جای حفظِ ظواهر؟ حسین بی کفن است.


تقدیرِ محرم
۹۲