در عشق و تخلص به نام حضرت ابالفضل
این عشق را به عشقِ حسینی گره بزن
این طفل را به صحبت پیران پاک بر
غسلش بده به خون شهیدانِ بی کفن
مخلوط کن نشاطِ مرا با غم حسین (ع)
محشور کن حضورِ مرا با غم حسن (ع)
یارب! به خون آینهرویانِ کربلا
مگذار خو کنیم به زنگارِ ما و من
این جسم _این جسد_ ز چه بالید در زمین؟
این پوست _این کفن_ ز چه رویید بر بدن؟
رو بر حریمِ حضرتِ عباس میزنم
تا او مرا نجات دهد از جدار تن
این عشق تُحفه ای ست مصفّا از آسمان
این عشق نَفحه ای ست مبارک برای من
این عشق را به نام شما بیمه میکنم
ای ماهتاب هاشمی! ای آفتاب من!
ای غیرت خدا که به میدانِ کربلا
بودی نشانِ خشمِ اهورا به اهرمن
با پارساییِ تو، چه عمار و بوذر است؟
با پهلوانیِ تو، کجا زال و تهمتن؟
پیشِ رشادت تو کجا سرو؟ کو چنار؟
با عطر غربتِ تو کجا یاس و نسترن؟
خاموش مانده است در این خاک، جشنِ کاج
تا روشن است لالهی عباس در چمن
عشق وطن اگرچه که زیبا و ماندنی ست
اما به قدر و جاه، کجا تو؟ کجا وطن؟
ایمان چو جان ما و وطن مثل تن، ولی
عباس لحظه ای ست فراسوی جان و تن :
وقتی رسید با لب تشنه کنار آب
لختی فرات خواست به نرمی کند سخن ...
فریاد زد که: «آب! مرا امتحان مکن!
من پور حیدرم، نه گرفتارِ خویشتن»
بی دست چون به سوی حرم میدوید عشق،
شد امتحان خجل ز کراماتِ مُمتَحَن
***
عباس جان! به پای دلم زائرت شدم
روی مرا کنار ضریحت زمین مزن
نوحه اربعین
پیراهن
عزیزِ فاطمه در خون و خاک بی کفن است
تنِ من و تو ولی باز بندِ پیرهن است
بکوب بر دف تن، این زمان، که روز نبرد
حریفِ تیغِ سواران نه پیرهن، که تن است
هزار شعلهی شمشیر رُسته از دل خاک
هزار زخم، شکفته اگر بر آن بدن است
به انتقام شهیدی که تشنهاش کشتند
شرارِ کینهی ما در کمینِ اهرمن است
نه مستحق عذاباند دشمنان تنها
که تیغِ غیرتِ ما در کمینِ خویشتن است
سزای شاخهی سبزی که سر نداد به دوست
به کورههای خزان، زرد و خشک سوختن است
بزن بزن که دگرباره بزمِ دف زدن است
که باز نوبتِ چاووش و بانگِ طبل زن است
بکوب تا جانْ جانْ جانْ تنت کند آواز
نوای جانان است این مگو که تن تنن است
بکوب بر تن خود، خون ببار و زاری کن
به کشته ای که غریبانه دور از وطن است
به کشته ای که بر او جن و انس می گرید
به کشته ای که بر او مهر و ماه سینه زن است
که اشکبار عزایش، در آبها ماهی ست
که داغدارِ فراقش، عقیق در یمن است
سرِ مزارِ گلی که میان غربتِ خاک
نه سایه ایش ز سرو و نه بستر از چمن است
گلی که شبنمِ رویش چنان شقایق سرخ،
اگرچه چهره ی پاکش به رنگِ یاسمن است
گلی که زخمی و بی سر ... نه! کی کنم باور؟
گلی چنین شده پرپر... مگو که یاس من است
بکوب بر تنِ خود تا که گرد برخیزد
که فصل خانه تکانی، که فصل کوفتن است
در این جهان چه زبانی ز اشک گویاتر؟
چه احتیاج به حرف و چه حاجتِ سخن است؟
چه جای واعظ و شاعر؟ خدا عزادار است؛
چه جای حفظِ ظواهر؟ حسین بی کفن است.
تقدیرِ محرم ۹۲
حسین منزوی در ستایش امام هادی ، علیه السلام

میخواستند تا تو نباشی و بستُرند
از لوح روزگار تو را، نقش هر چه نام
پس زهر سینهسوز به کام تو ریختند
پس تیغ کینهساز کشیدند از نیام
حسین منزوی در ستایش امام محمد باقر ، علیه السلام
اکنون به شوق حجت پنجم ز خود گُمم
وآيينه دارِ طلعت خورشيد پنجمم
چون کشتیِ سپرده به توفان عنان خویش
ازموج موجِ جذبه ی تو در تلاطمم
بهار فاطمه آمد
به حال ما، در و دیوار خانه می گرید
برای غربت ما آشیانه می گرید
نسیم و غنچه و جوی و جوانه می گرید
حسین منزوی در ستایش حضرت زهرا
با هیچ زن جز تو دل دریا شدن نیست
یاراییِ درگیر توفان ها شدن نیست
جز با تو شأن گم شدن از چشم مردم
وانگاه در چشم خدا پیدا شدن نیست
غزل زیبای دیگری از زیب النسا
گه چو
مجنون ز جنون دامن صحرا گیرم
گه چو لیلی ز الم طرّه ی لیلا گیرم
گه زنم
پنجه ی امید به سر پنجه ی یأس
گاه دامان تمنا به تمنا گیرم
گه به
ناخن جگر حوصله را بشکافم
گه ز بی حوصلگی دست اطبا گیرم
گاه از
آتش دل نور به ظلمت بخشم
گاه از بخت سیه پرتوی بیضا گیرم
گاه در
بتکده زنّار حمایل سازم
گاه در کعبه ی دل روی مصلا گیرم
گه چو
فرهاد دل سنگ به فریاد آرم
گاه چون تیشه بغل با دل خارا گیرم
گاه چون
شمع ز سر تا به قدم در گیرم
گاه از خون جگر ساغر و صهبا گیرم
گاه از
ناله ی دل، کوه درآرم به فغان
گاه از گریه، قرار از دل خارا گیرم
چه کنم
بخت زبون چرخ جفا پیشه ی من
از ضعیفی نتوانم ره عقبا گیرم
آبرو
ریخته ام بس ز مذلت بر خاک
خواهم آتش شوم و در همه اعضا گیرم
برخلاف
اثر معجزه، ناسور کند
مرهم زخم جگر گر ز مسیحا گیرم
از
گدایان توام شاه خراسان! مددی
که چو مرغان حرم در حرمت جا گیرم
بیش از
این نیست مرا طاقت دوری ز درت
همتی ده که به راهت سر سودا گیرم
نیست
مخفی چو مرا طاقت گفتار آخر
پا به دامان کشم و دامن مولا گیرم
حالا در این مورد اگر در صده های آینده کسی مخالفتی داشت من حاضرم با او بحث کنم!
دو: مصرع نخست بیت نهم : «چه کنم بخت زبون چرخ جفا پیشه ی من» یا اشتباه نقل شده است، یا رسا نیست، یا من متوجه نمیشوم. البته معنای کلی مصرع تقریبا مشخص است. اما به نظرم ضعف تالیف دارد.
سه: شاعران بزرگ، به تعداد ابیات هم توجه دارند. هم به تناسبش با مفهوم غزل، هم به اینکه عدد، عدد مقدسی باشد. پس بیاندیش!
مرثیه ی بیست و هشتم صفر
سرگذشت: مداحی به نام حاج حمید، گاهی که می خواهد در مجلسی بخواند به من می گوید در آن حال و هوایی که مد نظر دارد دو بیتی بگویم، تا در نوحه ای با سبکی خاص از آنها استفاده کند. من هم همیشه به بهانه ی کمبود وقت و نوحه بودن کار، می توانم از زیر بار جدی بودن و نقد آنها شانه خالی کنم. این بار چون دیدم واقعا شاعران فحل تاریخ هم در باب وفات (یا شهادت) حضرت رسول(صل الله علیه و آله و سلم) و همینطور شهادت حضرت امام حسن مجتبی(علیه السلام) کم گذاشته اند، گفتم مشق هایم را در وبلاگ بگذارم...
حماسه ی حسین
سرچشمه: شاعر شگرف سرزمینمان، آقای میلاد عرفان پور لطف کردند دستور دادند غزلی بنویسم تا مداح گرامی آقای میثم مطیعی بتوانند روضه شان را با آن آغاز کنند. یعنی یک غزل-روضه. فقیر هم با اینکه هیچ تخصص و تجربه ی موفق یا حتی مشابه پیشینی نداشتم اطاعت امر کردم. سرانجام آقای مطیعی هم لطف کردند شب تاسوعا پنج بیت از این غزل را در ابتدای روضه شان در دانشگاه امام صادق خواندند. (تازه: دوتا از قافیه ها را هم خود آقای عرفان پور پیشنهاد کردند و خلاصه ما همه جوره شرمنده شانیم.). و هزار مرتبه خدا را شکر
اگرچه این حرف ها قدیمی، اگر چه این روضه ها مکرّر
نشسته ام در عزایت ای دوست، دلم شکسته است بار دیگر
چه پوچ معنای زندگی بود اگر عزایت نبود مولا
اگر که داغت نبود بر دل، اگر خیالت نبود در سر
بگو مرا راوی روایت! بخوان هَلا نوحه خوان غربت!
که نیست این حرف ها قدیمی، که نیست این روضه ها مکرّر
بگو از آن لحظه ای که ماهی به خاک افتاد و لب تکان داد
بگو از آن لحظه ی تلظّی: علی اصغر... علی اصغر...
بگو از آن دم که در بیابان، به زیر باران سمّ اسبان
شکست آئینه ی پیمبر: علی اکبر... علی اکبر...
از آن زمانی بگو که زینب مقابل قتلگاه می خواند:
«چه آمده بر سرت حسینم؟ چه رفته بر تو
غریب مادر؟»
بگو از آن پرچمی که افتاد، بگو از آن ناله ای که برخاست:
«برس به داد برادر خود! بیا برادر... بیا برادر...
بیا تماشا کن ای برادر مرا و دستی که نیست دیگر
مخوان مرا بعد از این علمدار مخوان مرا میر آب آور»
***
حماسه آنجا شروع شد که سپاه دشمن به چشم خود دید
حسین با آن همه مصیبت نمی شود خاطرش مکدّر
حماسه یعنی حسین وقتی که رفت تنها به سوی میدان
حماسه یعنی حسین، آری، حسین در جنگ نابرابر
حسین منزوی در ستایش امام محمد جواد
ای ریخته نسیم تو گل های یاد را
سرمست کرده نفحه ی یاد تو باد را
میرشکاک | موسوی گرمارودی | اتهام؟

پریشان-نوشته هایی به بهانه ی واهی یک خبر
ای نسیم سحر
شکسته باد دل ما به یاد غربت تو
به یاد روزی که شکست حرمت تو
هنوز سرو و صنوبر به شانه می لرزند
نسیم تا که بخواند حدیث غربت تو
نسیم می داند قبر مخفی تو کجاست
نسیم می وزد از سمت سبز تربت تو
کم است اگرچه همه غنچه ها دهان بشوند
برای گفتن از رنج بی نهایت تو
مدار دنیا دائر مدار درد شده است
شنیده تا ای مادر! یک از مرارت تو
نسیم تا که برای تو روضه می خواند
چه ابرها که بگریند در مصیبت تو
نسیم، مرثیه خوان غریب و کولی توست
همیشه هست در آنجا که هست صحبت تو
شکسته شد هرجا دلی، نسیم آنجاست
برای زنده دلان بس همین کرامت تو
شکسته است دل من، دلم شکستنی است
ندارد این دل طاقت چنانکه طاقت تو
شکسته است دل من که راه یافته ام
به آستان سخن گفتن از قداست تو
دل شکسته حریم خداست، او اینجاست
زبان گشوده ام امشب اگر به مدحت تو :
تویی که جان و جهان هست در ولایت تو
تویی که عالم و آدم گواه عصمت تو
نه روز حشر که در روزهای دنیا هم
همیشه چشم جهانی ست بر شفاعت تو
دل شکسته ام از غیر چشم پوشیده است
که بسته دیده ی امید بر عنایت تو
علی که کهف زمان بود خود زمانِ حزن
پناه برد به آیینه ی محبت تو
دریغ از آن آیینه که شد شکسته دریغ
از آن جسارت هایی که شد به ساحت تو
برای اثبات حق مرتضی، دردا
نیاز بود در آن محکمه شهادت تو
***
عجیب نیست، مصیبت ز بس که سنگین است
خدا در آید امشب اگر به هیئت تو
***
نسیم می وزد و من شکسته می گریم
به یاد روزی که شکست حرمت تو
عاشورا
عید قربان است ، خنجرها فقط خون می خورند
گرچه در آن سوی میدان آسمانیها کمند
یک بیابان زخم باید شمرها را بشمرند
...فقیر
تاسوعا

دو غزل + یک غزل قصیده + سه رباعی ، از سید حمید رضا برقعی + علی انسانی + علیرضا بدیع + زهیر توکلی ، با مناسبت و به مناسبت تاسوعای ماه هاشمیان حضرت اباالفضل العباس
ازلي مرد

اي ازلي مرد براي ابد
بي تو زمين سرد براي ابد
نام قديمت زلب حادثه
نعره برآورد براي ابد
شب ضربت

نسل گل این بار هم از خار ضربت می خورد
صبح ایمان از شب کفار ضربت می خورد
بعد از این معیار عشق و نفرتی در کار نیست
از کف اغیار ، فرق یار ضربت می خورد
دخیل _ سید حسن حسینی
یا امام رضا

مهمون از راه اومده شهر شده آماده
بازم امشب تو حرم غلغله و فریاده
دل گنبد داره از غصه و غم می ترکه
چُن هزارتا دل غمگین تو خودش جا داده ...
بوی خون خورشید_میر شکاک
یاحسین
خیز و جامه نیلی کن، روزگار ماتم شد
دور عاشقان آمد نوبت محرم شد
نبض جاده بیدار از بوی خون خورشیدست
کوفه رفتن مسلم گوییا مسلّم شد
ماه خون گواه آمد جوش اشک و آه آمد
رایت سیاه آمد کربلا مجسم شد
پای خون دل واکن دست موج پیدا کن
رو به سوی دریا کن ساحلی فراهم شد
هرکه رو به دریا کرد آبروی ساحل بود
خنده را ز خاطر برد آنکه گریه محرم شد
گریه کن! گلاب افشان، گل به خاک میافتد
باد مهرگان آمد قامت علی خم شد
قاسم و تپیدنها، لاله و دمیدنها
مجتبی و چیدنها، گل دوباره خرّم شد
تشنه اضطراب آورد، آب میشود عباس!
گو فرات خیبر شو! مرتضی مصمّم شد !
نوبت حسین آمد کآورد به میدان رو
نُه فلک به جوش آمد، منقلب دو عالم شد
خاک شعلهپوش آمد چرخ در خروش آمد
آسمان به جوش آمد کشته اسم اعظم شد
بر سر از غم زهرا خاک میکند مریم
با مصیبت خاتم تازه داغ آدم شد
دشمن حسین افکند ار به چاه یوسف را
چاه چشمه ی کوثر گریه آب زمزم شد
گرچه عقدهی دل بود آبروی بیدل بود
کز هجوم فرصتها این فغان فراهم شد
از کتاب "جای دندان پلنگ"
با آفتاب صمیمی _ سلمان هراتی

او همین جاست همین جا
نه در خیال مبهم "جابلسا"۱
و نه در جزیره خضرا
و نه هیچ کجای دور از دست
من او را می بینم
هر سال عاشورا
در مسجد بی سقف آبادی
با برادرانم عزاداری میکند
او را پشت غروبهای روستا دیدم
همراه مردان بیدار
مردان مزرعه و کار
وقتی که "بالو"۲بر دوش
از ابتدای آفتاب بر میگشتند
او را بر بوریای محقر مردم دیدم
او را در میدان شوش در کوره پز خانه دیدم
او را به جاهای ناشناخته نسبت ندهیم، انصاف نیست
مگر قرار نیست او نقش رنجها را
از آرنجمان پاک کند
و در سایه ی استراحت
آرامش را بین ما تقسیم کند
وقتی مردم ده ما
برای آبیاری مزرعه ها
به مرمت نهرهای قدیمی میرفتند
او کنار تنور داغ
با "سیب گل" و "فاطمه" نان میپزد
برای بچه های جبهه
او در جبهه هست
با بچه ها فشنگ خالی میکند
و صلوات میفرستد
او همه جا هست
در اتوبوس کنار مردم می نشیند
با مردم درد دل میکند
و هر کس که وارد اتوبوس میشود
از جایش بر می خیزد
و به او تعارف میکند
و لبخند فروتنش را به همه می بخشد
او کار میکند، کار، کار
و عرق پیشانی اش را
با منحنی مهربان انگشت نشانه پاک میکند
در روزهای یخبندان
سرما از درز گیوه پاره اش
وارد تنش میشود
و او به جای همه ما از سرما می لرزد
او با ما از سرما میلرزد
او بیشتر پیاده راه میرود
اتومبیل ندارد
کفشهایش را خودش پینه میزند
او ساده زندگی میکند
و ساده ی دیگر کسی است که مثل او
هنوز هم
نخلهای کوفه عظمتش را حفظ کرده اند
او از خانواده شهداست
شبهای جمعه به بهشت زهرا میرود
و روی قبر شهدا گلاب میپاشد
باور کنید فقیرترین آدم روی زمین
از او ثروتمند تر است
او به جز یک روح معصوم
او به جز یک دل مظلوم هیچ ندارد
و خانه ی خلاصه ی او نه شوفاژ دارد نه شومینه
او هم مثل خیلیها از گرانی، از تورم
از کمبود رنج میبرد
او دلش برای انقلاب میسوزد
و از آدمهای فرصت طلب بدش میآید
و از آدمهای متظاهر متنفر است
و ما را در شعار
جنگ جنگ تا پیروزی یاری میدهد
او خیلی خوبست
او همه جا هست
برادرانم در افغانستان با حضور او دیالکتیک را سر بریدند
و عشق را برگزیدند
او در تشییع جنازه "مالکم ایکس"۳ شرکت کرد
و خطابه اعتراض را
در سایه مقدس درخت "بائوباب"۴
برای سیاهان ایراد کرد
سیاهان او را میشناسند
آخر او وقتی میبیند
آفریقا هنوز حق ندارد به مدرسه برود
دلتنگ میشود
چندی پیش یک شاخه گل سرخ
بر مزار "خالد اسلامبولی"۵ کاشت
و گامهای داغش را
چنان در کوچه های یخ زده مصر کوبید
که حرارت آن تا دوردستهای خاورمیانه را
متفکر کرد
او خیلی مهربان است
وقتی "بابی سندز"۶ را خودکشی کردند!
او به دیدن مسیح رفت
و ما را با خود تا مرز مهربانی برد
باور کنید اگر او یک روز
خودش را از ما دریغ کند
تاریک میشویم
در اردوگاههای فلسطین حضور دارد
و خیمه ها را مینگرد
که انفجار صدها مشت را
در خود مخفی کرده اند
خیمه ها او را یاد آب و التهاب می اندازند
و بلاتکلیفی رقیه را تداعی میکنند
خیمه یعنی آفتاب را کشتند
خیمه یعنی خاک داریم خانه نداریم
خدا کند ما را تنها نگذارد
و گرنه امیدی به گشودن پنجره ی بعدی نیست
او یعنی روشنایی یعنی خوبی
او خیلی خوب است
خوب و صمیمی و ساده و مهربان
من میگویم تو میشنوی
او خیلی مهربان است
او مثل آسمان است
او در بوی گل محمدی پنهان است
ازکتاب "از آسمان سبز" _ مرحوم سلمان هراتی
۱جابلسا گاهی نماد جای بسیار دور است و گاهی نیز رمزی از عالم ارواح، مثال، وبرزخ یا آخرین مرحله سلوک عرفانی است .جابلسا در مقابل جابلقا قرار دارد که دورترین شهر در شرق است
۲ بالو بر وزن پارو وسیله ایست که کشاورزان با آن خس و خاشاک دم آب را جمع می کنند
۳مالك شباز (در افواه معروف به: ملكم ايكس) رهبر جنبش ناسيوناليستي سياهان آمريكا و بنيادگذار «ملت اسلام» در ايالات متحده 19 ماه مه 1925 به دنيا آمد و با مبارزات پيگير خود در سياهپوستان اين كشور كه بيش از سي ميليون نفرند غرور، هويت سياسي و تشخص اقتصادي ايجاد كرد كه آنان را به زندگاني بهتر و پيشرفت رهنمون شد. وي در 21 فوريه 1965 در نيويورك در مراسم نخستين روز هفته برادري ملي به قتل رسيد!..
۴بائوباب درخت مقدسی است در آفریقا
۵خالد بن احمد شوقی اسلامبولی (۱۵ ژانویه ۱۹۵۵ برابر ۲۵ دی ۱۳۳۳ - ۱۵ آوریل ۱۹۸۲ برابر ۲۶ فروردین ۱۳۶۱) یک افسر مصری و عضو گروه جهاد اسلامی مصر بود که به همراه تنی چند از همفکرانش در روز ۶ اکتبر ۱۹۸۱ انور سادات رئیس جمهورمصر را به قتل رساند و پس از مدتی توسط حکومت مصر به شهادت رسید
۶رابرت جرالد سندز , معروف به « بابی سندز » مبارز ایرلندی که به خاطر پیکار با اشغالگران انگلیسی به 14 سال حبس محکوم شده بود , در بامداد پانزدهم اردیبهشت 1360 , برابر با پنجم می 1981 میلادی , پس از 66 روز اعتصاب غذا درگذشت
انتظار موعود_میر شکاک
تمام خاک را گشتم به دنبال صدای تو
ببين باقی است روی لحظه هايم جای پای تو
اگر مومن اگر کافر به دنبال تو می گردم
چرا دست از سر من بر نمی دارد هوای تو
دليل خلقت آدم، نخواهی رفت از يادم
خدا هم در دل من پر نخواهد كرد جای تو
صدايم از تو خواهد بود اگر برگردي ای موعود
پر از داغ شقايق هاست آوازم برای تو
تو را من با تمام انتظارم جستجو كردم
كدامين جاده امشب می گذارد سر به پای تو ؟
نشان خانه ات را از تمام شهر پرسيدم
مگر آن سو تر است از اين تمدن روستای تو ؟
کوچه های خراسان_قیصر امین پور
چشمه های خروشان تو را می شناسندموج های پریشان تو را می شناسند
پرسش تشنگی را تو آبی٫جوابی
ریگ های بیابان تو را می شناسند
نام تو رخصت رویش است و طراوت
زین سبب برگ و باران تو را می شناسند
هم تو گلهای این باغ را می شناسی
هم تمام شهیدان تورا می شناسند
از نشابور بر موجی از «لا» گذشتی
ای که امواج طوفان تو را می شناسند
بوي توحيد مشروط بر بودن توست
اي كه آيات قرآن تو را مي شناسند
گر چه روی از همه خلق پوشیده داری
آی پیدای پنهان٫تو را می شناسند
اینک ای خوب٫فصل غریبی سر آمد
چون تمام غریبان تو را می شناسند
کاش من هم عبور تو را دیده بودم
کوچه های خراسان تو را می شناسند
مرحوم قیصر امین پور
اینجا نخستین وبلاگ جدیام بود. بلاگفا که خراب شد، بخش عمدهای از مطالبم پاک شد. بخشی از مطالب پاک شده اینجا را توانستم بازیابی کنم و در یک «به رنگ آسمان» دیگر در «بیان» بارگزاری کنم. یک وبلاگ تازه هم با نام «در آن نیامده ایام» در بیان و اینستاگرام راه انداختم و هماکنون در آن حوالی مینویسم.