دیر بماندم در این سرای کهن من
تا کهنم کرد صحبتِ دی و بهمن


حکیم ناصر خسرو


غم از پیِ غم، غم از پیِ غم
شادیم که زندگی همین است

گفتند که «هست نوعِ دیگر
آن نوعِ دگر نه این چنین است»

دیدیم ولی چو آزمودیم
آن بختِ دگر بتر ز این است

لعن است فقط نصیبت از دهر
گر زیرِ نقابِ آفرین است

نه دست همی نه دوست ما راست
مار است که بین آستین است

دل بستن و وانگهی گسستن
این عهدِ همیشه‌ی زمین است

هر بار که زهر نوش کردی
پنداشته ای که آخرین است

غافل که فلک کمان کشیده
در هر قدمِ تو در کمین است

ای وای که آن جامِ جگرسوز
صبحانه‌ی صبحِ اولین است

با این همه، همچنان همیشه
شادیم، که زندگی همین است


تقدیرِ امروز صبح