من مست و "تو" دیوانه 2
سلام بر تو اي جنون كه مي دهي فراريم
يادت مي آيد گفته بودم دوست دارم در شهر دیوانه ها _همان شهري كه تو در آن زندگي مي كني_ زندگي
كنم ؟ نمي گويم آنجا همان شهر دیوانه بود ولي يك عالمه دیوانه كه مثل من از شهر عقل معاش و همشهري هايشان
دلگير بودند ، آنجا دور هم جمع شده بودند ، البت همه دیوانه نبودند عده اي هم مثل من فقط شور جنون داشتند و
از مصاحبت با ديوانه ها لذت مي بردند ، يك خوبي آنجا اين است كه سه روز از هياهوهاي
سياسي ، دعواهاي بي حاصل سر خيار و سيب زميني و كلا ازاين عالم بي خبري بي خبر مي
شوي ، از اين خانه ي غفلت غافل مي شوي ... حيف كه من دير در اين خانه را زدم به
قول صائب :
عالم بی خبری طرفه بهشتی بوده است ... حیف و صد حیف که ما دیر خبردار شدیم
{البته همين هم به لطف علي آقا بود و الا من
هيچ اقدامي نكرده بودم (علي هم يكي از نام هاي خداست!)}
يك لطف ديگرش هم اين بود كه موبايلمان را گرفتند و اين يعني من سه روز موسيقي
گوش نكردم ، ولي انصافا اصلا خلا گوش ندادن به آهنگ را احساس نكردم ...
البته از همان روز اول يك احساس غربت خاصي داشتم ، آخر مي داني آنجا همه آمده
بودند بهتر شوند ولي من رفته بودم از اين بدتر نشوم ، جدي مي گويم ها اين را مي شد
در بند بند ناله هاشان و قطره قطره اشكهاشان حس كرد ... جمعي نوجوان بودند از بسيجي
هاي خيلي پايين شهر ! تيپشان به هرچه بگويي مي خورد غير از بسيجي ،(يعني اگر با همين
اوضاع بروند بالا شهر بسيجي هاي بالا شهر دستگيرشان مي كنند!) يكيشان بود خيلي
كوچك بود (نهايتا اول راهنمايي) و البته بسيار شر و شور ، فكر كنم روز دوم بود كه
آمد سوالي از من پرسيد به اين مضمون: "چرا مسلمان ها پيشرفت نمي كنند ؟ آيا اسلام دست ما را
براي پيشرفت نبسته است؟" خوب من هم علي القاعده جوابي روتين به او دادم ...
چيزي كه در ذهنم از همان اولين برخوردم با اين ها پيش آمده بود اين بود كه افرادي
با اين تفكر چرا بايد بيايند آنجا و اينجوري خودشان را به زحمت بيندازند آن هم با
اين سن كم آن هم با شرايط سخت آن مكان ، آن هم هر سال ... نيمه شب بيشتر
جوانها جوگير شده بودند و در يك گوشه جمع شده بودند ، احتمال دادم او و ديگر
اقرانش هم در آن جوگيركده ! باشند ، رفتم به محل عبادت با تعجب ديدم او و يكي از دوستان
بسيار شلوغش با يك حالت زيبايي به عبادتي طولاني نشسته اند ... شب آخر كه
دعاي مادر داود را مي خواندند باز اين بچه نزديك من بود ، در آن گرما پتويي روي
سرش انداخته بود و زار زار گريه مي كرد ومن دريغ از قطره اي اشك ...
احساس غريبي در من تقويت شد : ما در اين جمع غريبيم ...
اینجا نخستین وبلاگ جدیام بود. بلاگفا که خراب شد، بخش عمدهای از مطالبم پاک شد. بخشی از مطالب پاک شده اینجا را توانستم بازیابی کنم و در یک «به رنگ آسمان» دیگر در «بیان» بارگزاری کنم. یک وبلاگ تازه هم با نام «در آن نیامده ایام» در بیان و اینستاگرام راه انداختم و هماکنون در آن حوالی مینویسم.