سران سبز بر باد
تا زمانی که
شورای نگهبان نظرش را درباره آشکار شدن شایستگی و صلاحیت نامزدهای ریاست
جمهوری نگفته بود، در میان جریانات و افراد مختلف حاضر در میدان، شاهد حضور
سه جریان بودیم که هر سه، به نوبه ی خود جریانی عجیب و پیچیده بودند.
نمایندگان این سه جریان که به نظر می آمد به خاطر فاصله ی بسیار از هم (و نقطه حدی بودن برای یکدیگر)، و همچنین به واسطه ی شدت برجستگی و تفاوت و تمایزشان، سه قطب انتخابات آینده خواهند بود سرانجام نتوانستند از صافی شورای نگهبان بگذرند. یعنی این سه جریان در نهایت اختلاف، در مسائلی با هم اشتراک داشتند. هم در آغاز که همان مسئله ی پیچیدگی ست، هم در فرجام که همین مسئله ی عدم احراز صلاحیت توسط شورای نگهبان است.
مسئله ی فرجامین که دیگر برای همه روشن است، می ماند مسئله ی آغازین.
پرسش: چرا می گویم این سه جریان حذف شده هر سه پیچیده و عجیب بودند؟
پاسخ: نامزدهای این هر سه گروه از این جهت پیچیده بودند که تا حدود زیادی «غیر قابل توضیح» و «غیر قابل پیشبینی» بودند. یکی از این دو صفت «غیر»مند به آغاز کار نامزد باز می گردد و دیگری به فرجام کار. غیرقابل توضیح بودن باز می گردد به چرایی اصرار جریان متبوعشان بر حضور این نامزد خاص. و غیر قابل پیشبینی بودن برمی گردد به چگونگی عملکرد ایشان و جریان حامیشان پس از پیروزی در انتخابات.
زمانی که فقط «راست» و «چپ» داشتیم، یا زمانی که همه بین دو گروه بزرگ «اصولگرایان» و «اصلاح طلبان» تقسیم می شدند، توضیح و پیشبینی بسیار آسان بود. نامزد اصلاح طلب را اصلاح طلبان انتخاب می کردند و نامزد اصولگرا را اصولگرایان، هرکدام از این دو گروه ظرفیت ها، توانایی ها، هدف ها و آرزوهای مشخص خود را داشتند. وقتی به کاندیدای اصلاح طلب یا نامزد اصولگرا نگاه می کردیم می توانستیم حدس بزنیم با چه خدمات و خطراتی ممکن است مواجه شویم. خدمات و خطراتی که از این گروه تا آن گروه بسیار با هم متفاوت بودند. اگر قرار بود درباره ی نامزد اصولگرا فکر کنیم بیم این را نداشتیم که با حضور او فساد و فحشا در جامعه رواج پیدا کند و بنیان های خانواده و اخلاق متزلزل شود. و اگر بنا بود به نامزد اصلاح طلب بیاندیشیم نمی ترسیدیم که به خاطر احتیاط ها و سخت گیری های بی حد و حساب و بی منطق گلوگاه آزادی و گلوهای خیرخواه در کشور خفه شوند و تک صدایی در آن حاکم.
این سه جریان بیرون از «زمان» گذشته بودند. زمانی که _آنچنان که در بالا گفته شد_ در محدوده اش همه چیز قابل توضیح و قابل پیشبینی بود. بی شک به خاطر نبود همین «تاریخمندی» توضیح و پیشبینی این سه جریان و نامزدشان تا حدود بسیاری غیر قابل ممکن بود. و نامزدهایی که چنین باشند و نشود رایشان را توضیح و عملکردشان را تفسیر کرد، بی شک خطرناک خواهند بود. نه برای نگارنده، یا طیفی خاص از مردم؛ این نامزدها برای همه ی مردم خطرناک اند، حتی برای طرفدارانشان، چه اینکه روشن نیست روی این کتیبه های ناخوانا نفرین نوشته شده یا دعا، و معلوم نیست در دل این تخم مرغ های خوش شانس، مرغ آمین خفته است یا جوجه تیغی.
حال به تفکیک _و به اختصار_ به بررسی وضعیت هر یک از این سه نامزد و جریان حامیش می پردازیم. این سه نامزد (به ترتیب حروف الفبا!) عبارتند از : «دکتر کامران باقری لنکرانی»، «مهندس اسفندیار رحیم مشایی» و «حجه الاسلام اکبر هاشمی رفسنجانی» .

و اما بررسی نامزدها:
نامزد یکم : دکتر کامران باقری لنکرانی
جریان حامی: جبهه پایداری
چهره شاخص حمایت کننده: آیت الله مصباح یزدی
[مقدمه و پیشفرض:
وقتی سعید جلیلی به میدان آمد و مشخص شد پتانسیل رای گیری اش بسیار بالاتر از آقای لنکرانی ست، باز هم آقای لنکرانی و جریان پایداری حاضر نشدند به نفع او کنار بروند. البته برعکس جلیلی که اصلا اسم ایشان را هم نمی آورد ایشان اسم او را می آوردند و می گفتند احتمالا با هم کنار می آییم، ولی مشخصا می خواستند جلیلی را منصرف کنند. حتی وقتی شاخه ی اصفهان پایداری به نفع جلیلی منشعب شد، لنکرانی این اقدام را اشتباه خواند و تاکید کرد چون این تصمیم شورای مرکزی نیست پس نمی شود اسمش را حمایت پایداری گذاشت. تا اینکه شایعه ی رد صلاحیت لنکرانی، زاکانی و مشایی در سایت های خبری پیچید. تا اینکه لنکرانی و پایداری و آیت الله مصباح جلسه ای مهم برای بررسی دوباره ی موضوع گذاشتند. تا اینکه آیت الله مصباح یزدی آن جمله ی معروف را درباره ی لنکرانی گفتند. (برخی از افرادی که کاندیدا شدند من به آنها ارادت دارم و آنها نور چشم من محسوب می شوند اما برای این کار مناسب نیستند ولی بینی و بین الله شهادت می دهم که روی زمین و زیر این آسمان کسی اصلح از آقای لنکرانی نمی شناسم.) که یعنی جلیلی خوب است ولی مورد حمایت من نخواهد بود و به هیچکس جز لنکرانی رضا نخواهم داد. این سخن کسی بود که جبهه پایداری او را پدر معنوی خود می خواند { هرچند خودایشان یک بار تصریح کرده اند «من رئیس پایداری نیستم» }. چند روز از این سخنان محکم نگذشته بود که لنکرانی در اقدامی عجیب به نفع جلیلی کنار رفت. و اتفاقا آقایان زاکانی و مشایی هم که کنار نرفته بودند رد صلاحیت شدند. به خاطر تحلیل همین وقایع است که آن اخبار متواتر ولی غیر رسمی مبنی بر اینکه لنکرانی با فهمیدن خبر رد صلاحیتش در دقیقه ی نود به نفع جلیلی کنار رفته است (یعنی روغن در شرف ریزش را نذر امام زاده کردن!) را باور می کنم و جزو پیشفرض های این یادداشت میانگارم. مخاطب می تواند با این دلایل قانع شود و می تواند نپذیرد. در هر دو صورت حق دارد.
+ آینده-نوشت: سند قطعی رد صلاحیت لنکرانی و صحت نظریه «روغن ریخته را خرج امام زاده کردن» بعدها در این مصاحبه منتشر شد]
و اما جبهه ی پایداری چیست؟ گروهی به غلط جبهه ی پایداری را هسته ی مرکزی طرفداران اولیه ی احمدی نژاد می پندارند. در حالیکه چنین نیست. نخستین هسته ی مرکزی طرفداری از احمدی نژاد در نخستین پیروزیش (دوم شدن در مرحله اول انتخابات 84 ) را مردم تشکیل دادند. در دومین (مرحله دوم 84) و سومین پیروزی (88) هم مردم و اصولگرایان و مخالفان هاشمی. اعضای پایداری نیز بخشی از این جمعیت گسترده بودند. بخشی که در ابتدا مخالف هرگونه انتقاد از دولت بودند و کم کم با اکثریت اصولگرایان فاصله گرفتند، و در انتها با فاصله از دولت به مبارزه با جریان انحرافی پرداختند. در این جمع از چهره های تندرویی چون آقایان کوچک زاده و رسایی تا چهره های معتدلی مثل پرویز داودی و صادق محصولی حضور دارند. این گروه ثابت کردند تبلور و تجلی همه ی اشتباهات اصولگرایان از آغاز تا کنوند. از اشتباهات روبنایی و ظاهری چون «حمایت همه جانبه از احمدی نژاد» گرفته، تا اشتباهات زیربنایی و اصولی چون «غرور به حقانیت» و «کوفتن بر طبل تفرقه» و «نترسیدن از عواقب غفلت از حریف». ایشان از آغاز تاسیس (حدودا سال 90) سعی کردند آیت الله مصباح را پدر فکری خود معرفی کنند. می شود گفت به خاطر شکست ها و ناکامی های بسیار، این گروه مظلوم ترین گروه اصولگراست. آخرین شکستشان هم باختن غم انگیز لنکرانی در مقابل جلیلی بود.
(داخل پرانتز عرض کنم، وقتی هنوز رقابت بین جلیلی و لنکرانی وجود داشت این پاراگراف را در پاسخ به یک کامنت نوشتم :
به نظرم این خیلی اتفاق مبارکی است. این فرصتی است برای رشد تمامی بچه حزب اللهی ها. بچه حزب اللهی ها حالا برای اولین بار خودشانند که انتخاب می کنند. تا پیش از این بسیاری از ایشان برای انتخابِ فردی هم، نگاهشان به مرجعیت (به معنا الاعم) بود. اما حالا تا پیش از آنکه یکی به نفع دیگری کنار برود، هر جوان حزب اللهی وقت دارد دست کم به یکی از این دو رای بدهد. لنکرانی یا جلیلی. حضور توامان این دو باعث رشد چشمگیر فهم و بصیرت و دقت در جامعه ی حزب اللهی ها شده است و می شود. مخصوصا آن بخش از جوان های این جامعه که همیشه دنبال این بودند که دیگران برای سرنوشتشان تصمیم بگیرند )
حال فرض کنیم لنکرانی هم تایید صلاحیت می شد. فرض کنیم همه تایید صلاحیت می شدند. رای بی طرفان و اصلاح طلبان و کارگزاران و خاموشان و عملگرایان که هیچ، آیا جبهه ی پایداری با اینهمه دعوا و تنشی که با قاطبه ی اصولگرایان داشت می توانست تنها رای همین یک گروه را داشته باشد؟ هرگز! رای اصولگرایان که هیچ، آیا با حضور جلیلی، پایداری می توانست رای بدنه ی خودش را دست کم برای خودش کامل حفظ کند؟ هرگز! و این نکته ای بود که خودشان هم دریافته بودند. تنها فایده ی حضور پایداری، شکست رای اصولگرایان، بالاخص رای سعید جلیلی بود. و البته که از ایشان هم می باخت. حال فرض کنیم جلیلی رد صلاحیت می شد، آیا پایداری با اینهمه تندروی می توانست اکثریت اصولگرایان را با آنهمه سابقه ی خوب کنار بزند؟ بعید می دانم. فرض کنیم همه ی اصولگرایان به جز لنکرانی رد صلاحیت می شدند. آیا لنکرانی _این نهال لطیف_ را تاب ایستادن در برابر طوفان هاشمی بود؟ پاسخ روشن است. فرض کنیم تنها صلاحیت لنکرانی احراز می شد و مردم بالاجبار و الاکراه او را به ریاست جمهوری بر می گزیدند، آیا جبهه ای که در همه ی جبهه ها و با همه ی احزاب و افراد جنگیده، و هیچ دستاوردی جز تفرقه نداشته است می تواند در کشور کار کند؟ اگر بتواند کار کند آیا دکتر لنکرانی _با همه ی خوبی هایش_ کسی را جز اطرافیانش دارد؟ افرادی که عموما تندرو هستند و یقینا اتکا به آنان نمی تواند اتفاق خوبی را به همراه داشته باشد. اینها به کنار، در این شرایط خاص منطقه، اگر ما با خطر حمله ی نظامی بیگانگان مواجه می شدیم، آیا این مرد پاک و مومن و لطیف و مهربان را می توانستید تصور کنید که فقط هول نشود؟ که قوی باشد؟ که فریاد بکشد؟ که بجنگد؟
گرفتید ما را؟
آیت الله مصباح یزدی، فقیه، فیلسوف و مفسر یگانه ای ست که همگان به دانش ، و مومنین به تقوایش اعتقاد دارند. اما در عرصه ی سیاست، انتخاب او گزینه ی پایداری بود. در تمام این سالها، دشمنان او را بازیگردان و پشت صحنه ی همه ی رفتارهای سیاسی نظام معرفی می کردند. عجیب است که این بار بازیگر حرف بازیگردان را گوش نکرد و آیت الله مصباح که اینگونه با تمام نیرو به میدان آمده بود با پاسخ «منفی»ِ شورای نگهبان مواجه شد. این بسیار عجیب است! البته اگر سخن و تحلیل دشمنان ملت ایران پوچ و احمقانه نبوده باشد!
نامزد دوم : مهندس اسفندیار رحیم مشایی
جریان حامی: جریان طرفدار دولت!
چهره شاخص حمایت کننده: دکتر محمود احمدی نژاد
رای اصولگرایان با اینکه بیشترین رای سیاسی در ایران است در مقابل رای مردم (گروهی که بر اساس سیاست تصمیم نمیگیرند و از همه ی گروه ها بیشتر و موثرترند و عموما در لحظه تصمیم می گیرند) اهمیتی ندارد. با اینحال اگر احمدی نژاد در دوره ی دوم ریاست جمهوریش مانند دوره ی اولش عمل می کرد (یعنی به معنای واقعی کلمه عملگرایانه و دور از بازی های سیاسی و جنگ قدرت و خودنمایی و ...) بی شک هم رای اصولگرایان را داشت هم رای مردم را. آن هم برای دوستش مشایی. من معتقدم فشارهای عصبی و دعواهای حاصل از انتخابات سال 88 بر روحیه و اخلاق و اعصاب آقای احمدی نژاد بی تاثیر نبودند.
آقای مشایی کیست؟ هیچ. اگر احمدی نژاد نبود واقعا هیچ. و متاسفانه (برای ایشان) به جای اینکه پتانسیل عجیب احمدی نژاد، مشایی را بالا بکشد، توهمات مشایی، احمدی نژاد را پایین کشید. احمدی نژاد در دوران طلایی و در اوج محبوبیتش هم فقط به خاطر یک چیز ملامت می شد: مشایی. مشایی با رفتارهای شاذ و مرموزش می خواست رای های خاموش را به دست بیاورد. و شاید یکی دو درصد هم موفق شد. لکن همین تلاش مذبوحانه باعث شد آنهمه رای روشن و واضح را صد در صد از دست بدهد. یک معامله ی تمام ضرر. چونان فروش دین به دنیا.
فرض کنید مشایی و هاشمی از صافی شورای نگهبان عبور می کردند. آیا او می توانست پیروز انتخابات باشد؟ با اندکی رای ایرانیان خارج از کشور و هنرمندان بی خبر از عالم سیاست (که واقعا اندکند!) ومشتی رای خریداری شده می شد در آن پرشور ترین و پرلشگرترین انتخابات پیروز بود؟ هرگز! با آمدن مشایی فقط بخشی از رای های هاشمی به سمت مشایی می آمد، اصولگرایان با احساس خطر جدی زودتر به ائتلاف و اتحاد می رسیدند، فضا سه قطبی می شد؛ در نتیجه هم هاشمی هم مشایی در مقابل نامزد یگانه ی اصولگرایان شکست می خوردند. مشایی اش که مفتضحانه. و این بهترین حالت بود برای اصولگرایان. حیف! . حالا فرض کنیم آقای هاشمی رد صلاحیت می شد تا یک دو قطبی بین مشایی و اصولگرایان شکل بگیرد، آنگاه چی؟ پیشبینی من این است که خود آقای هاشمی می آمد به اصولگراها رای می داد و مشایی باز هم مفتضحانه ... حالا فرض کنیم هاشمی می ماند و اصولگراها رد صلاحیت ... بسیاری از اصولگرایان هم به آقای هاشمی ... و همچنین بسیاری از مردم. دقیقا همان بلای «تز-آنتی» {تو بخوان: از لج آنکه بسیار در چشم است به کسی که نقطه ی مقابل و نقطه حدی اوست رای می دهم} که در 84 سر آقای هاشمی آمد و احمدی نژاد را سروری بخشید، این بار با تغییر جایگاه «تز» با «آنتی تز» (نهاد و بر نهاد) مشایی را سرنگون می کرد و هاشمی را سرمست. حالا فرض کنیم همه ی کاندیداها ترور می شدند و مشایی رئیس جمهور می شد.
آیا اصلا می شد؟
از پیچیده ترین بخش های حضور مشایی بخش مناظرات و بازی های سیاسی قبل از انتخابات بود. امکان دارد رئیس جمهور پیش از انتخابات آنهمه از تکنیک «افشاگری» استفاده کند و نخواهد در زمان انتخابات سراغ این فن برود؟ هرگز! حال آیا این بار فقط حوادثی مثل قبل پیش می آمد؟ آیا اینبار که رو در روی آقای هاشمی نشسته است فقط به یکی دوتا اتهام کوچک اشاره می کند؟ آیا اینبار که آقای هاشمی خود وارد میدان شده است _با قدرت تمام و به قصد انتقام_ فقط به واکنش هایی از جنس 88 اکتفا می کند؟ آن هم وقتی حملات وارده هم قوی تر باشد؟
تخلف آشکار رئیس جمهور در روز ثبت نام آقای مشایی و بسیاری از مسائل دیگر، نشان از این دارند که ایشان اگر در موقعیتش قرار می گرفتند واقعا غیرقابل پیشبینی بودند.
احمدی نژاد برای این روز _رئیس جمهور شدن مشایی_ دست کم چهارسال است دارد می جنگد. و در واقع، هشت سال، و در حقیقت ممکن است بیش از این حرف ها. و در تمام لحظات جنون و خطرناک بودن خودش را هم به رخ کشیده است. از ترسناک ترین اقداماتش، می توان به انصراف رحیمی و جوانفکر اشاره کرد. که یعنی : «حالا که فکر می کنم می بینم حتی بهتان حق انتخاب هم نمی دهم! فقط مشایی» . با این حال شورای نگهبان به سینه ی ستبر این مرد جسور و بی باک نیز دست رد زد. کسی که وقتی چهارسال پیش رهبری به خاطر حکمش برای آقای مشایی به او آن نامه ی تاریخی را نوشت، بعضی از اصلاح طلبان و جنبش سبزی ها و بیگانگان با هیجان می گفتند «اینها همه اش بازی است تا حواس مردم را از اتفاق و اختلاف اصلی (انقلاب سبز مردم ایران!) پرت کنند. اینها هیچ مشکلی با هم ندارند! این انتصاب و دست نشانده ی اوست و او مراد و معشوق این» . و طرفداران دولت نیز در چنین مواقعی از «ترفند مختار و کیان، برای رو شدن دست میانه به هم زنان!» سخن می گفتند. عجبا که مختار این بار حسابی دست ابوکیسان را در پوست گردو گذاشت، و واعجبا که مراد به مرید خندید (ایهام تبادر!) و دست نشانده از دست پنهان رو دست خورد، البته اگر تحلیل ها و اخبار رسانه های ضدانقلاب چرت و پرت و اضغاث احلام های کشکی نبوده باشند!
نامزد سوم : حجه الاسلام اکبر هاشمی رفسنجانی
جریان حامی: کارگزاران + اصلاح طلبان + ناراضیان از وضع اقتصادی فعلی + ...
چهره شاخص حمایت کننده: حجه الاسلام سید محمد خاتمی
در فرض های دو نامزد پیشین تقریبا مشخص است احتمال برد و باخت آقای هاشمی هم _بر فرض احراز صلاحیت_ در چه موقعیت هایی افزایش پیدا می کرد. با اینحال مشخص است پیروزی ایشان در صورتی قطعی می شد که صحنه شلوغ باشد. اما اگر فضا دو قطبی می شد، و طرف مقابل هم نامزد دولت نبود این شکست حاج آقای هاشمی بود که قطعی می شد.
فکر می کنید (به قول سایت آقای هاشمی: ) «آیت الله» برای حل این معضل چه چاره ای اندیشید؟ بله درست حدس زدید! ترفند انتخابات 82 . یعنی چه؟ بگذارید با مثالی توضیح بدهم، در زمان های دور وقتی دختر پادشاه قصد شکار یا بازار می کرد و می خواست از اندرونی به بیرون قصر رود، خواجه ی حرم بدچهره ترین کنیزان را همراه او می فرستاد. زنان و دخترانی که به مراتب از او نازیباتر بودند، علت این امر چه بود؟ اینکه دختر پادشاه حتی اگر زشت هم باشد در میان آنان خوش بدرخشد، ومردم با نگاه مقایسه ای فکر کنند او بسیار زیباست. آیت الله هم سال 84 همین کار را کرد. پس صحنه شلوغ شد (یا به تعبیر دقیقتر: صحنه را شلوغ کرد!) . آقایان مهرعلیزاده، معین، کروبی، رضایی، ولایتی، قالیباف، لاریجانی، احمدی نژاد را که یادم می آید. در یک مهمانی شلوغ، چشم آدم می دود سراغ آشنای قدیمی تر، در یک کتاب فروشی بزرگ، کتاب خاطره انگیز سالهای دور خود نمایی می کند، در یک باغچه ی بزرگ در میان درخچه های کوتوله، تک درخت چاق و بلند است که خود را نشان می دهد. و در یک انتخابات شلوغ، چهره ی معروف تر. این سیاست آیت الله بود. بعضی ها که آخر انصراف هم دادند. بعد از اینکه آیت الله خیلی درخشید. مثل آقای رضایی. یا آقای ولایتی که رسما به نفع آقای هاشمی کناره گیری کرد. بعضی ها هم مثل معین و مهرعلیزاده و کروبی بودند که باشند، که گفت: چون که صد آمد نود هم پیش ماست. ماند احمدی نژاد و قالیباف و لاریجانی که سبد رایشان یکی بود. چه شرایطی بهتر از این؟ و می رفت که آیت الله پیروز شود، لکن بعضی ها هنوز خاطرات ریاست جمهوری آقای هاشمی را از یاد نبرده بودند، این شد که آقای هاشمی و احمدی نژاد رفتند دور دوم. با اینکه رای آقای هاشمی دو درصد بیشتر بود، بازی را باخت. چرا؟ چون فضا دو قطبی شد. دیگر خبری از کوتوله های دور درخت پسته ی خندان نبود. و اینجا قانون تز آنتی تز خودش را دوباره نشان داد. دفعه ی پیش، بین ناطق و خاتمی اینچنین شد، و ناطق تزی بود به نمایندگی از تز هاشمی. این بار خود هاشمی. و مسلما باختی آنچنان باشکوه.
اینبار هم آیت الله سراغ همان ترفند رفت، میدان را شلوغ کرد. از طرف اصول گرایان که شلوغ بود. یک سری هم تیم آقای هاشمی بودند که به میدان آمدند. آقایان شریعتمداری، روحانی، عارف و ... و جالب آنکه آیت الله وقتی به میدان آمد هم نگذاشت ایشان انصراف بدهند. تا تک درخت خوش بدرخشد. و این بار جز این ترفند شرایط دیگری هم مهیا بود. مثل عوض شدن جایگاه تز و آنتی تز. یا دوره ی سکوت و مظلومیت. یا آنهمه بازی که خود ایشان و اطرافیانشان درآوردند تا برای کسب رای اکثریت القا کنند رهبر می خواهد آقای هاشمی بیاید. بخشی از آن را اینجا گفتم. یکیش هم مصاحبه ی دروغین حجه الاسلام علی عسگری با پایگاه «انتخاب» بود که در وب چرخ لینک هایش از آغاز تا تکذیبش را گذاشتم. بگذارید یکی دیگرش را هم اینجا برای ثبت در تاریخ بنویسم. چون واقعا دلم سوخت از این همه ناراستی:
[ چون من همیشه معتقد بودم علی مطهری یک انسان راستگو و حقگو و ساده دل است و اگر هم گاهی اشتباهی می کند از سر سادگی ست... ، حالا بگذارید داستان را بگویم خودتان قضاوت کنید. اول اینکه آقای مطهری در سایتشان پستی دارند با این عنوان: «روایت دکتر مطهری از تماس آیتالله هاشمی بارهبرمعظم انقلاب» این یادداشت را بخوانید. تیتر یادداشت خودش به شکلی القا کننده ی یک خبر قطعی است. یعنی تماس که اتفاق افتاده! حالا بحث بر سر نوع روایت است! . وقتی هم که خوب یادداشت را می خوانیم می بینیم اصل قضیه بر اساس «شنیده» هاست، آن هم شنیده های بی منبع. اما این مسئله نبود که دلم را سوزاند. آنچه خیلی مرا متاثر کرد مصاحبه ی آخر ایشان بود. مخصوصا آخرش که اینگونه تمام شد:
«وی در جواب این سوال که به نظر شما راه حل چیست؟ خاطرنشان کرد: به نظر من تنها راه حل این است که رهبر انقلاب با حکم حکومتی آقای هاشمی را تایید صلاحیت کنند و این دور از ذهن نیست چون آقای هاشمی پس از ثبت نام به ایشان گفته بودند اگر شما مخالف هستید من انصراف می دهم و ایشان گفته بودند من مخالف نیستم. »
آقای مطهری! نماینده ی محترم من در مجلس شورای اسلامی! همه ی حرف هایت به کنار، این جمله ی آخر را از کجا آوردی؟ چطور توانستی به این راحتی این حرف را بزنی؟ «ایشان گفته بودند من مخالف نیستم» را حتی در دروغ ها و خیال پردازی های خودتان هم نگفته بودید. چطور اینقدر راحت سفسطه می کنید؟ من الآن به خاطر ناراحتی بسیارم دارم کمی احساساتی می نویسم، اما اگر بخواهم منطقی بنویسم و سفسطه ها را بر شمارم تا صبح قیامت هم این یادداشت تمام نمی شود. فقط به یکیش اشاره می کنم:
با اینکه رهبر هزار بار گفته است با آمدن یا نیامدن هیچکس نه موافق است نه مخالف، آقای هاشمی گفت اگر رهبر موافق باشد من می آیم (این شد ظلم اول). آقای هاشمی می آید، یارانش می گویند پس رهبر موافق بوده ( این دروغ بستن شد ظلم دوم). آقای هاشمی رد صلاحیت می شود، آقای مطهری می گوید راه حل این است که رهبری حکم حکومتی بدهد، چرا؟ چون خودش گفته بود مخالف آمدن آقای هاشمی نیست! (این هم ظلم سوم)
خود گویی و خود خندی؟ طرف مقابل را تحت فشار قرار می دهی به خاطر حرفی که خودت برایش تراشیدی؟
نامه ی آقای مطهری به رهبر که دیگر شاهکار بود، برای خودش یک حکم حکومتی بود. اول دلایل شورای نگهبان را می گوید (در حالیکه بعید است شورای نگهبان تمام دلایل را به کسی گفته باشد، لااقل به خاطر حفظ آبروی افراد) بعد می گوید اینها ناموجه است، بی اینکه دلیلی بیاورد، بعد یک شوخی می کند، بعد اینجا ما دچار بحران مخاطب میشویم چون به رهبر فرمایش می کنند: «پیشنهاد می کنم با حکم حکومتی در تایید صلاحیت ایشان زمینه تحقق حماسه سیاسی مورد نظرآن رهبر عزیز را فراهم آورید». یعنی انگار واقعا ایشان گمان کرده اند ما دوتا آقای خامنه ای داریم، یکی «آن رهبر عزیز» است که امر به حماسه ی سیاسی کرده است و خودش هم برای این کار به هاشمی چراغ سبز نشان داده، دومی مخاطب نامه است که فردی تحت امر آقای مطهری است، و آقای مطهری می گوید ای رهبر عزیز! برای آنکه حرف آن رهبر عزیز را گوش کرده باشی این کار را بکن! ... بعد همانجا هم می گوید حق ندارید مشایی را هم با حکم حکومتی تایید صلاحیت کنید چون گرایش فکری غیر اسلامی دارد! خیلی ممنون آقای مطهری که تکلیفمان را روشن کردی! فهمیدیم چه کسی را تایید کنیم و چه کسی را نه. ]
اکنون من از تو مخاطب عزیز می پرسم. فکر می کنی اگر حجه السلام هاشمی رفسنجانی رئیس جمهور می شد چه اتفاقی می افتاد؟ ما نمی گوییم مهدی هاشمی و فائزه هاشمی، می گویم اگر همین انسان های موجه که یک عمر می گفتند احمدی نژاد قصد عوام فریبی و سو استفاده از رهبر را دارد، هنوز نرسیده به قدرت دارند به شدت همین دو مقوله را پی می گیرند، بخواهند کار را دست بگیرند چه اتفاقی می افتد؟ آن هم با آیت الله هشتاد ساله ای که تا آخرین لحظه و با بیشترین توانش پای همان فائزه و مهدی ایستاده؟ آیا کسانی که اینقدر بازی می کنند تا به قدرت برسند می توانند مشکلات اقتصادی ما را به راحتی حل کنند؟ این پیر هشتاد ساله همین الآن نه توانسته فرزندانش را جمع کند، نه اطرافیان و ستادش را، نه حتی همسرش را. چطور انتظار داریم در صورت تایید صلاحیت بتواند اقتصاد کشور را جمع کند؟ چطور توقع داریم با اینهمه کینه و رنجش و تنش، وقتی که ایشان به قدرت رسید فقط چند سال انتقام کشی های سیاسی راه نیفتد؟ چرا ما همیشه با توهم یافتن «منجی» کار را برای خودمان سخت تر می کنیم؟
هرچه فکر می کنم میبینم جناب حجه الاسلام خاتمی خیلی باهوش تر و پخته تر از آنی بود که به نظر می رسید. دو نظریه وجود داشت، یک اینکه آقای هاشمی از خیلی سال قبل برنامه ریزی داشت برای آمدن به ریاست جمهوری، و تصور دیگر اینکه ایشان _به قول خانواده شان_ در یک آن تصمیم گرفت. من معتقدم هیچکدامش. و معتقدم دست کم استارت کار را اصلاح طلبان قدرت طلبی زدند که خیال می کردند تنها کسی که می تواند از صافی شورای نگهبان رد شود و بعد ما را به جایی برساند همین آقای هاشمی ست که سالها به طور مستقیم با او مبارزه می کردیم.
و به یاد آور آنان را که می گفتند هاشمی مهره ی خودشان است، هرچه بدبختی در زمان ریاست جمهوریش داشتیم مورد تایید خودشان بود. و به یادآور او را که گفت ، هاشمی هم بازی خودشان است تا مشارکت را بالا ببرد. حیرتا که مهره ای به دست مهره گردان خویش از بازی برون شود! و عجبا که برای شورای نگهبان صلاحیت بازیگر بازی خودشان هم احراز نشد! مگر آنکه گویندگان آن سخنان یاوه گو باشند!
به علت اطناب ممل، بیش از این بحث را ادامه نمی دهم.
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۳/۰۲ ساعت 10:24 توسط من
|
اینجا نخستین وبلاگ جدیام بود. بلاگفا که خراب شد، بخش عمدهای از مطالبم پاک شد. بخشی از مطالب پاک شده اینجا را توانستم بازیابی کنم و در یک «به رنگ آسمان» دیگر در «بیان» بارگزاری کنم. یک وبلاگ تازه هم با نام «در آن نیامده ایام» در بیان و اینستاگرام راه انداختم و هماکنون در آن حوالی مینویسم.