چند شعر از سيد حسن به مناسبت روز تولدش...

 

درست روز اول فروردين بود كه گل كرد ، سبز سبز به رنگ تبارش و در آخر هم در بهار ، سبز سبز رفت  حتي اگر به جاي پايش بر روي سنگ قبر نگاه كني در ميان آن همه سياهي سبز مي درخشد . شايد با اولين كسي كه در حوالي سلسبيل آشنا شد جناب درد بود ، كسي كه تا آخرين روزهاي عمرش تركش نكرد و صادقانه كنارش ماند ... اول قرار بود فقط با هم دوست باشند ولي رفته رفته درد ديگر جزئي از وجودش شده بود و شايد به خاطر همين بود كه هيچ وقت تركش نكرد . زندگي سيد درد بود شعر سيد درد بود ياد سيد همه جا با درد است با اين مقدمات اگر بگويم سيد "درد" بود نتيجه ي اشتباهي نگرفته ام ...

 

 

سيد حسن حسيني متولد اول فروردين 1335 در نهم فروردين 1383 از دنيا رفت ، او يكي از مهمترين ستونهاي شعر سي سال اخير بود ، وقتي از سيد حرف مي زنيم اگر نامي از سلمان هراتي و مخصوصا قيصرامين پور نبريم يقينا حرفمان كامل نيست و همينطور بالعكس و بالعكس... اما من اينجا نمي خواهم خيلي حرف بزنم به همين خاطر است كه حرفهايم خيلي ناقص است...

 

مي دونم اين عكسه ديگه خيلي تكراري شده

 

براي رسيدن به اينكه سيد كه بود ( والبته هست) به چند كلمه ي كليدي نياز داريم كه چند تايش را در بالا گفتم و حال چند كلمه ي ديگر: 1سبك هندي مخصوصا بيدل 2 شعر آييني مخصوصا عاشورايي 3 ارادت به اهل بيت مخصوصا مولا علي 4 صراحت در بيان اعتراض مخصوصا در وادي ارزش ها و جامعه 5 شجاعت در خنثي سازي مناطق مينگذاري شده در ادبيات مخصوصا در حوزه ي مضمون سازي و زبان 6  ادبيات عرب مخصوصنش را فكر كنم جبران خليل جبران باشد ولي باز هم... 7 رند مخصوصا هم ندارد...  فعلا فقط همين چند تا را يادم بود نترسيد نمي خواهم حالا يكي  يكي توضيح بدهم اينجا جاي تفصيل نيست شايد كم كم در وبلاگم درباره اش بنويسم

 

راستي اگر تا حالا به وبلاگ سيد حسن حسيني نرفتيد حتما بريد

 

 من همه ي كتابهاي سيد را نخوانده ام ولي تقریبا کتابهای شعرش را خوانده ام ... از هر کدام چند شعر مينويسم:

 

از كتاب "هم صدا با حلق اسماعيل":

۱ وصيت :

حیف است از تکاپو طرفی نبسته مردن
یک عمر شب نشینی٬ در شب نشسته مردن


خفاش سان پریدن٬ در تیرگی چه حاصل؟
همچون شهاب باید شب را شکسته مردن


آنجا که ماه سنگ است پای ستاره لنگ است
ماندن قرین ننگ است٬ آنک خجسته مردن !


تکرار٬ ابتذال است٬ خود مایه ملال است
با پای خسته رفتن٬ با پای خسته مردن


هنگام مرگ یاران٬ چشم مرا مبندید
در دین ما حرام است با چشم بسته مردن

 

۲ تنفس آتشفشان سرد

 

۳ دخیل

 

از كتاب "گنجشك و جبرئيل" :

 

۴ راز رشيد :

به گونه ماه


نامت زبانزد آسمانها بود


و پيمان برادريت با
جبل نور


چون آيه‌هاي جهاد


محكم


تو آن راز رشيدي


كه روزي فرات بر لبت آورد


و ساعتي بعد


در باران متواتر پولاد


بريده بريده


افشا شدي


و باد


تو را با مشام خيمه‌گاه


در ميان نهاد


و انتظار در بهت كودكانه حرم


طولاني شد


تو آن راز رشيدي


كه روزي فرات بر لبت آورد


و كنار درك تو

 

 كوه از كمر شكست

 

۵ سرنوشت آفتابی

 

۶ كرامت سرخ

 

از كتاب "نوش داروي طرح ژنريك" :

۷ براعت استهلال :

تاجري

 

مجلس تفسير گذاشت

 

ابتدا

 

فاتحه بر قرآن خواند !

 

 

۸ تقطيع :

 

شاعري شعر خودش بود تمام

 

در ميان تنه ي كهنه درختي ، شاعر

 

                                   پنهان شد

 

الغرض اهل عروض _اره برقي در دست_

 

شعر و شاعر را

 

                  تقطيع هجايي كردند !

 

 

از كتاب "سفرنامه ي گردباد" كه براي دومين بار گمش كردم و نمي توانم پیدایش کنم و چون "دستور زبان عشق" و "كردستان" براي سومين بار بخرمش :

۹ مثنوی عارفان

بیا رو به مضمون باغ آوریم

ز ره ماندگان را چراغ آوریم

چراغی از آن لاله های رشید

که در خیمۀ خاک آتش کشید

من از سوگ آلاله داغم هنوز

هوادار مضمون باغم هنوز

***

خوشا گفتن امّا به نرمای آب

سرودن ولی گرم چون آفتاب

ز شب گفت اگر مدعی، یاوه گفت

که دشنام بر صبح نو باوه گفت

***

اگرچند مضمون من تازه نیست

ره آورد تکرار و خمیازه نیست

سفر کرده با درد مضمونِ من

رسیده ست تا ساحل خونِ من

در این راه تکرار غول آمده ست

چراغ سخن را افول آمده ست

من از فتنۀ غولها خسته ام

من از طبق معمولها خسته ام

چو مضمون مکرّر فراهم شود

مرا چهرۀ روح درهم شود

خوشا نو به نو، تازه گفتن خوشا

شکفتن دگرگون شکفتن خوشا

***

بیا رو به مضمون باغ آوریم

ز ره ماندگان را چراغ آوریم

چراغی ز شنگرف خونهای داغ

از آن آبرو آفرینان باغ

به دشت رها بودن آهو وشان

هوای سفر را پرستو وشان

همانها که شب را به یکسو زدند

صمیمانه و ژرف سوسو زدند

در این عرصه شد باغبان ماتشان

که سرخ است چون گُل کراماتشان

***

هلا عارف خرقه گلگون شهید

شقایق وش خفته در خون شهید

سروشی که در عرش نای تو بود

چه رندانه در گوش جانم سرود

صفایی ندارد ارسطو شدن

خوشا پر گشودن پرستو شدن

 

۱۰ مردابها و آبها

 

از کتاب "از شرابه های روسری مادرم":

۱۱ نجوا با جبروتی جادویی

شاید باور نکنی

 

همیشه پشت نگاه تو

 

سنگر گرفته ام

 

و جبهه ام

 

جز با جبروت مادرانه ات

 

نجوا نکرده است

 

بوسه ات

 

پلی است

 

که غنچه های مرا

 

تا قلمرو گل

 

رهنمون می شود

 

و سایه ات

 

آفتاب را در دامن می پرورد

 

شاید باور نکنی

 

در هیاهوی من

 

سکوت تو بال می زند

 

و در سكوتم

 

ترانه ی نامت

 

قد می کشد!

 

 

سجاده ات را

 

در اتاق تاریک

 

رو به آفتاب می بوسم

 

و بر مهری که تواش سجده برده ای

 

نام مهر می نهم

 

مهری که چهره در ابری دلنواز

 

می پیچد

 

و روی سرنوشت من

 

نام معطر باغچه ها را

 

گلدوزی می کند

 

 

می خندی –اگرچه به ندرت-

 

و من

 

می شکفم

 

 و دستم را به پای صبوری ات

 

تکیه می دهم!

 

 

شاید باور نکنی

 

همیشه پشت نگاه تو

 

سنگر گرفته ام

 

و جبهه ام

 

جز با جبروت مادرانه ات

 

نجوا نکرده است!

 

 

 

 

از كتاب "در ملكوت سكوت" (كه كتاب خودم فعلا دست استادمه )

 

۱۲ بيمارستان

 

بدون اطلاع قبلي

 

دم در بيمارستان شهيد مي‌شوم

 

نگهباني دست مرا مي‌گيرد

 

و به سمت بهشت مي‌برد

 

به غرفه‌هاي ستاره و گل

 

قدم مي‌نهم

 

جام‌هاي بهشتي

 

يک‌بارمصرف است

 

سيگاري روشن مي‌کنم

 

و خاکسترش را در ملکوت مي‌تکانم

 

سکوت مي‌شکند

 

مومنان از زيارت هم جا مي‌‌خورند

 

جام پنجره‌ها

 

لبريز از سوال

 

روي دست کنج‌کاوي‌ها چرکين مي‌شود

 

فرشته من ساعت مي‌زند

 

و نگهبان بدون اطلاع قبلي

 

از پيروزي شيعيان جنوب لبنان

 

حراست مي‌کند

 

ايندرال، آدرنالين، منشاوي، آرنولد...

 

خسته‌ام از بازيگوشي

 

ميان خيابان

 

و عبور از خط‌کشي‌هاي منطقه‌دار

 

هستي

 

حس مي‌کنم حوصله‌ي مرا ندارد

 

در کنار ستاره و گل

 

سرم به چارچوب‌هاي خيالي مي‌خورد

 

بدون اطلاع قبلي

 

دم در بيمارستان شهيد مي‌شوم

 

و در حاشيه ميدان شهدا

 

فرشته‌ي جواني در دل آه مي‌کشد

 

و آرزوهاي گرسنه مرا بدرقه مي‌کند...



در همين موضوع آسمانه را هم نگاه كن

 

ياحق